بايگانی در دسته ‘کسب و کار’
پنجشنبه 13 خرداد 1389 | 16:27
نام تجاری: استیک مینو
مواد اولیه: آرد گندم – روغن نباتی (سویا، پنبه دانه، آفتابگردان) – نشاسته – عصاره مالت – نمک طعام – بیکربنات آمونیوم – مخمر
چوب شور از جمله فرآورده های آردی است کـــــــــه به روش پخت در آون تولید شده و در فرآیند آن از تخمیر استفاده می شود و بافت آن شبیــــه به کراکـــر می باشد. این تخمـــیر باعـــث بهبود بافت، طعم و حجم محــصول می شـــود.
نوش جان
جمعه 11 دی 1388 | 17:54
شرکت مهندسی مطالعاتی نوسان پرداز شرکتی بود که من به مدت شش بعلاوه یک ماه براش کار کردم.
به مدیریت مهندس محمد سیفلو.
بعد از عید بود که من دنبال کار میگشتم و خیلی جاها رزومه فرستاده بودم و مراجعه کرده بودم.
هم دنبال کار طراحی میگشتم هم برنامهنویسی.
بالاخره یک روز جمعه یک آدم ترک به من زنگ زد. قرار شد همون روز عصر برم شرکت.
وقتی رسیدم با یک خونه کلنگی و سوت و کور مواجه شدم ولی نترسیدم.
با مهندس پای یک میز نشستیم و صحبت کردیم. حقوق پیشنهادی من 400 بود و حقوق پیشنهادی مهندس 300، قبول کردم.
درخواست قرارداد کتبی کردم چون احساس خوبی نسبت به قراردادهای شفاهی نداشتم.
در مرحله گذار از شفاهی به کتبی بودیم که مهندس از کار من خوشش اومد و حقوقم رو کرد 310.
به این ترتیب من مشغول به کار شدم، اما بعد از یک ماه به علت اقدام برای معافیت کفالت (که آخرش هم به نتیجه نرسید) و همینطور نارضایتی از میزان حقوق و نیز پایان قرارداد یک ماهه، از اونجا اومدم بیرون.
یک ماهی مشغول امورات معافیت و دنبال کار گشتن بودم.
اواخر خرداد مشغول یک کار شدم با حقوق ماهی 270 تومان.
سه روز اونجا کار کرده بودم که مهندس تماس گرفت و با وعده و وعید، من رو به کار دعوت کرد.
به سر کار قبلی برگشتم با حقوق ماهی 330 تومان و شرط افزایش حقوق در صورت آموختن ویژوال سی پلاس پلاس.
ماه بعد حقوقم به 360 و بعدش به 390 ارتقاء پیدا کرد. البته وقتی که برگشتم صحبت از این بود که حقوقم به 400 برسه ولی موقع عقد قرارداد، شد تا 390.
شش ماه گذشت و به آخر آذر و اول دی که موقع اعزام من بود نزدیک شدیم و موقع تسویه حساب.
من تا به اون لحظه تمام سعیام این بود که کارم رو به بهترین نحو انجام بدم و به همین خاطر بعضی وقتها مورد سرزنش همکاران قرار میگرفتم.
به هر حال وقتی موقع تسویه حساب شد، دیدیم که مهندس کلی جریمه تاخیر برای من حساب کرده و میخواد از دادن حق عیدی و حق سنوات به من خودداری کنه!
این بود که بحثمون شد و من مصر به گرفتن حقوقم بودم و مهندس مصر به اینکه حقوقم رو نده!
البته روی جریمه تاخیر بحثی نداشتم، ولی روی عیدی و سنوات تاکید داشتم.
طبق قانون کار، میانگین حقوق این شش ماه تقسیم بر دو به عنوان عیدی و
میزان آخرین حقوق تقسیم بر دو به عنوان حق سنوات به من تعلق میگیرد.
البته مورد دیگهای هم هست به نام بن خوار و بار کارگری که ماهی ده هزار تومانه که تا به حال به من پرداخت نشده.
تقریبا میتونم بگم مهندس به هر دری زد که من رو از گرفتن حقوقم منصرف کنه:
من قانون رو قبول ندارم!
هر کسی از اینجا رفته این چیزا (عیدی و سنوات) رو نگرفته!
تو قرارداد ذکر نشده و تو هم امضاش کردی!
من به این چیزا اعتقاد ندارم!
من بهت خیلی محبت کردم!
اگر شکایت کنی، اینقدر روندش رو طولانی میکنم که خودت منصرف بشی!
اگر شکایت کنی، قراردادمون باطل میشه و حقوقت از حداقل حقوق وزارت کار (یعنی حدود 270) حساب میشه!
عرف شرکت ما نیست که به کسی عیدی و سنوات بدیم!
تو قرارداد ذکر شده که عیدی با یک ضریب توسط کارفرما مشخص میشه، من اون ضریب رو صفر در نظر میگیرم!
منظور من از عبارت حقوق توی قرارداد شامل این مزایا هم بوده!
اگر بخواهیم به کسی عیدی بدیم، آخر سال بهش میدیم!
توی قرارداد اومده که مرجع رسیدگی به اختلاف من و شما، قوه قضاییه است و تو نمیتونی بری به وزارت کار شکایت کنی!
اگر هر کس دیگه غیر از من بود، شاید با یکی از همین دلیلها قانع میشد و از گرفتن حق خودش منصرف میشد.
اما استدلالها و اصرار من و آگاهی و اشرافم به قانون، مهندس رو مستاصل کرد!
در نهایت به توافق رسیدیم که یک قرارداد صوری بنویسیم که مثلا من تا سه ماه دیگه به صورت ساعتی اونجا کار میکنم و مهندس در پایان این سه ماه عیدی و سنوات من رو محاسبه و پرداخت کنه.
من در عین حال که این قرارداد صوری رو قبول کردم اما یک امتیاز گرفتم، اینکه مهندس جریمه تاخیرهای من رو ببخشه و مهندس هم قبول کرد.
وقتی بعد از سه ساعت جر و بحث و داد و بیداد به این نتیجه رسیدیم، من گفتم که اینطوری نمیشه و باید این قرارداد ما به صورت کتبی باشه و نسخه اولیه رو تهیه کردم و به مهندس دادم که تا فردا روش فکر کنه.
فرداش رفتم شرکت. دیدم خانم مهندس (که در اساسنامه شرکت عنوان رئیس هیئت مدیره رو داره) داره جریمه تاخیرهای من رو محاسبه میکنه!
بهش گفتم که با مهندس توافق کردیم که جریمهها رو در نظر نگیره ولی خانم مهندس زیر بار نرفت.
این شد که فهمیدم مهندس قرار شفاهی شب قبلش رو زیر پا گذاشته و تحت تسلط زنشه!
بنابراین مهندس مجبور شد که قبول کنه به قانون عمل کنه و حقوق من رو کامل پرداخت کنه!
البته یک هفته وقت خواست تا بررسی کنه که چه مزایایی به من تعلق میگیره! (مثلا خبر نداره! موقع بحث میگفت که کل قانون رو حفظه، ولی وقت پرداختش که میشه، خبر نداره!)
یکشنبه 24 آبان 1388 | 18:11
امروز هم تقریبا مثل روزرهای قبل بود.
امروز هم یک سری به دانشگاه شریف رفتم تا دستگاه ها رو تست کنیم. اما وقت نشد و موند برای بعد.
دو سه تا استاد اونجا بودن که مدام از یک سری از دستگاه های ما اشکال می گرفتن.
من هم که چیزی سر در نمیاوردم، چون سوالها و اشکالاتشون تخصصی بود و با رشته من تناسب نداشت.
خلاصه کلی با تمسخر از دستگاه ها ایراد گرفتن.
اما وقتی بحث برنامه و کامپیوتر و اینا شد حسابی تلافی کردم و تو دلم بهشون خندیدم.
یه حرفایی میزدن که معمولی ترین کاربر کامپیوتر هم نمیزنه از این حرفا.
مثلا یکی شون میگفت هایپر ترمینال مثل هایپر لینک میمونه!
یکی دیگه میگفت برنامه رو روی سرور نصب کنیم بقیه استفاده کنن!
خلاصه دلم خنک شد!
دیشب یکی از دوستام بهم تک زد. دلم براش تنگ شده بود، آخه خیلی وقته ندیدمش.
از ساعت 12 اسمس بازی مون شروع شد و تا یک و نیم اینطورا طول کشید.
من وقتی خوابم بیاد یک دفعه دشارژ میشم و خوابم میبره
حتی شده دستم رو دکمه سند میمونه و اسمسی که نوشتم رو سند نمیکنم!
شنبه 23 آبان 1388 | 18:07
امروز من و مهندس فاریابی رفتیم دانشگاه صنعتی شریف تا دستگاهی رو که ساختیم تحویل بدیم و ختم به خیرش کنیم.
داخل پرانتز بگم که مهندس ف مهندس الکترونیکه و به نظر میاد از اون باسوادهاش باشه، چون طراح چند تا از همین دستگاههاییه که تو شرکت ساخته شده.
قصد ادامه تحصیل تو کانادا رو داره و تازگی امتحان زبانش رو داده و منتظر نتیجه است تا بقیه کارهاش رو بکنه و بره.
قبل از این یک مهندس الکترونیک دیگه هم میشناختم به نام مهندس محمدی استاد آزمایشگاه میکروکنترلر خودم هم بود.
و استاد راهنمای رباتیکمون. اون هم میخواست بره خارج، اما … اما عشق و عاشقی و …. ازدواج کرد و موندنی شد.
امیدوارم این مهندس ف به چیزی که میخواد برسه.
خب دیگه از پرانتز خارج میشم.
ما دستگاهها و برنامهها رو setup کردیم ولی کسی نبود که از ما تحویل بگیره، موند برای فردا.
وقت ناهار که شد یکی از استادهای آزمایشگاه اونجا معرفت به خرج داد و کارت غذاش رو به ما داد که بریم روزفروش غذا بگیریم و بخوریم و به خاطر ناهار برنگردیم شرکت. از دوستش هم خواست که کارت غذاش رو بده به ما. و دوستش هم با کمال میل این کار رو کرد.
خوشبختانه کارتش عین کارت خودم تو دانشگاه بود. وقتی رفتیم که غذا بگیریم دیدیم که کارت دوستش شارژ نداره. بنابراین برگشتیم و کارتش رو پس دادیم. جالب اینجاست که وقتی بهش گفتم نتونستیم ناهار بخوریم گفت میدونستم که شارژ نداره! احتمالا این رفیق ما فکر کرده ما میخوایم با نشون دادن کارتش غذا بگیریم!!
حیف شد که تو سلف دانشگاه شریف ناهار نخوردیم چون میخواستیم تو رزومهمون ناهار خوردن در سلف دانشگاه شریف رو اضافه کنیم!
پنجشنبه 21 آبان 1388 | 15:20
امروز برنامهای که دیروز دربارهاش نوشتم به عالیترین سطح خودش رسید.
قراره شنبه بریم به دکتر تحویلش بدیم. این دکتر، دکترای برق داره و خیلی به ما گیر میده.
البته بنده خدا حق داره، چون مهندس دیر من رو استخدام کرد و دیر برنامه رو به من سپرد.
چون به من اعتماد نداشت، البته من هم نگفته بودم که چه پسر خوبی هستم.
اما به هر حال حالا حتما خیلی خوشحاله که کارمندی مثل من داره.
این رو میشه از افزایش حقوقهاش و بخشیدن جریمههاش به خوبی فهمید.
البته من هم کار تو این شرکت رو دوست دارم، ولی به نظرم میتونم جای دیگه مفیدتر باشم و جای پیشرفت بیشتری داشته باشم و حقوق بیشتری هم بگیرم، مزایای بیشتر، محیط کار بهتر و همکاران محترمتر هم چیزهای دیگهای که اطمینان دارم جای دیگه راحتتر به دست میارمشون.
زیاد اینجا موندنی نیستم، چون سربازیام تو راهه و باید کم کم کچل شم.
الان موهام بلند و فر شده و میخوام تا سربازی کوتاهش نکنم و فقط مرتب نگهش دارم.
یک بار دیگه هم این تصمیم رو در اسفند پارسال گرفتم، اما از بس ما رو علاف کردن، مجبور شدم برم بزنم.
دیروز یکی از بچههای دانشگاه اومده بود اینجا برای استخدام.
ماجرا از این قرار بود که بعد از اینکه ما آگهی استخدام دادیم، چند نفری برای ما رزومه فرستادند، یکی از اونها نوشته بود که دانشگاه آزاد همدان کارشناسی کامپیوتر خونده، اسمش رو به یاد نمیآوردم اما حتم داشتم که من رو میشناسه، آخه من آدم معروف و فعالی بودم تو دانشگاه.
به هر حال اومد و من که مسئول استخدام کامپیوتریها هستم باهاش صحبت کردم.
حقوق زیاد میخواست و ما به تازهکارها زیاد حقوق نمیدیم.
قرار شد هر دو طرف بیشتر فکر کنن.
فکر کنم امکانش باشه که بیاد اینجا کار کنه.
خدا به همه جوونها، مخصوصا آقاپسرهای گل که مسئولیت زندگی به دوششونه، کار و خونه و ماشین و زندگی و زن و بچه خوب بده!
ان شاء الله
چهارشنبه 20 آبان 1388 | 18:52
تقریبا کار برنامهای که برای دانشگاه شریف مینوشتم تموم شد.
مونده فقط یک اشکالگیری جزئی دیگه و تموم.
تا چند ماه پیش من حتی این زبان برنامهنویسی رو هم بلد نبودم، اما به لطف شرکت مهندسی مطالعاتی نوسان پرداز به سمتش رفتم و حالا برنامههای شرکت رو من مینویسم.
در این میان یک سری مسائل جالب هم به وجود اومد.
منجمله اینکه چون بخشی از دستگاه با آیسی avr کار میکنه، بعضی وقتها باید برنامه سمت آیسی رو هم تغییر میدادم.
مدیرمون که نمیدونست من با برنامهنویسی میکروکنترلر هم آشنایی دارم، بهم اعتماد نمیکرد که برنامه رو بده دستم که تغییر بدم!
اما حالا برنامه هر دو سمت رو خودم مینویسم، البته هنوز هم کسی خبر نداره که من قبل از این تا چه حد با آیسی و میکروکنترلر کار کردم.
دوست ندارم تو شرکت بپیچه که من چنان بودم و چنین بودم!
یکی از علتهاش اینه که شاید کسی باور نکنه! یا شاید فکر کنن میخوام خودم رو بزرگ کنم! یا شاید هم باعث شه از خودشون یا از من بپرسن پس من چرا اومدم اینجا کار میکنم!
یکشنبه 19 مهر 1388 | 10:32
دانشگاه صنعتی شریف، معتبرترین یا شاید یکی از معتبرترین دانشگاههای کشور ما و شاید خاورمیانه است.
از این رو ورود به آنجا و تحصیل در آن زیر نظر برترین اساتید کشور و در مجهزترین آزمایشگاهها یکی از آرزوهای بسیاری از جوانان است.
به همین دلیل دانشجویان و فارغالتحصیلان آنجا همیشه زیر یک ذرهبین عمومی قرار دارند.
و کوچکترین اشتباه آنها اشتباهی غیر قابل باور و نابخشودنی تلقی میشود.
اما این دو مورد که به ذکر آن خواهم پرداخت، از جمله اشتباهاتی است که حتی از یک دانشجو یا فارغ التحصیل یا استاد معمولی هم بعید است.
قصه اول:
اخیرا در شرکت مهندسی مطالعاتی ما، یک مهندس جدید استخدام کردیم.
این آقا پسر، فارغالتحصیل مهندسی برق الکترونیک از دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر سابق) و دانشجوی کارشناسی ارشد همین رشته در یک دانشگاه دولتی معتبر دیگر است.
همه ما با موتورهای دیسی (مشابه آرمیچر) کار کردیم و با برق شهر نیز آشنایی داریم و میدانیم که برق شهر، 220 ولت ایسی است.
نمیدونم بر اساس کدوم آموختهها این آقا مهندس ما یک موتور دیسی 12 ولت رو به برق شهر وصل کرد!
فیوز پرید، ولی او همچنان متوجه نشده بود. هر چه کردیم فیوز وصل نشد، چون موتور دیسی مذکور هنوز در مدار قرار داشت.
بعد از خاموشی نیم ساعته و بیکار شدن بیست نفر از پرسنل، اشکال پیدا و مهندس قصه ما اخراج شد!
البته خدا رو شکر، موتور دیسی نسوخت، چون در مدارش یک فیوز محافظ داشت.
قصه دوم:
این رو دیگه خیلی ساده تعریف میکنم.
دکتر قاضیزاده (نام مستعار)، دکترای برق قدرت از دانشگاه صنعتی شریف دارد و هماکنون در همانجا مشغول تدریس است.
ایشان مسئول تحویل گرفتن دستگاههای آزمایشگاه ماشینهای الکتریکی از شرکت ما برای دانشگاه صنعتی شریف است.
چند روز پیش پس از تاخیر چند روزه در تحویل یکی از دستگاهها با شرکت تماس گرفت و امر فرمود که در صورتیکه دستگاه مورد نظر تا موعد مقرر آماده نمیشود، وجه آن از مبلغ قرارداد کسر شود و بقیه دستگاهها زودتر تحویل شود.
اما ماجرا اینجاست که ایشان میخواست بابت هر دستگاه مبلغ سه میلیون تومان از قرارداد ما کسر کند.
این امر مدیر عامل شرکت ما را به شدت برآشفت و روی روحیه سایر کارکنان نیز تاثیر منفی بسیاری گذاشت.
اما پس از بررسی حسابداری مشخص شد که این دکترای برق قدرت، این استاد دانشگاه صنعتی شریف، مبلغی را که به ریال بوده، به تومان محاسبه کرده! و عجیب اصرار ایشان بر صحت و درستی حرفشان بود.
جای تعجب بسیار اینکه با این حساب آقا دکتر قصه ما، بیش از هشتاد درصد مبلغ قرارداد به فقط هفت درصد دستگاهها تعلق میگرفت.
البته ایشان از جایی اخراج نشد و همچنان به امر تدریس مشغول است.
جمعه 25 اردیبهشت 1388 | 20:38

این کانون ابتکار به خرج داده و آگهی آماده به کار فارغالتحصیلان دانشگاه آزاد رو به صورت رایگان در روزنامه راهنمای همشهری چاپ میکنه.
البته قبلش باید در سایت کانون، ثبت نام کرد.
من هم با مراجعه به سایت، برای درج آگهی “آماده به کار” ثبت نام کردم.
چند روز بعد، خانمی با من تماس گرفت و گفت که این هفته یا هفته بعد آگهی من چاپ میشه. تشکر و خداحافظی کردم.
همون هفته بعد (که میشد دیروز) آگهی من چاپ شد.
متن آگهی به شرح زیر بود:
مهندس کامپیوتر نرمافزار، با سابقه کار، مسلط به پی اچ پی و سی و آشنا به دلفی و جاوا و وی بی 09360000000
از لحظه چاپ آگهی تا الان چندین تماس با من گرفته شده، اما همه بینتیجه و معلق!
اما نکته مهم چیز دیگهایه!
از همون لحظه اول که اون خانومه زنگ زد بهم و گفت که آگهیم چاپ میشه، این احساس بهم دست داد که به احتمال زیاد کانون برای توجیه این خرجتراشی برای سازمان دانشگاه آزاد، حتما اقدامی در جهت موثر نشون دادن این آگهیها خواهد کرد.
البته ناگفته نماند که بطن این اقدام توجیهی در جهت وجود و ماندگاری خود دانشگاه آزاده!
پس از چاپ آگهی این حدس من قوت بیشتری گرفت.
مواردی که در پایین ذکر میکنم علاوه بر توجیه حدس من، اخطاریه در رابطه با کلاهبردارهای بسیار فریبندهای که ممکنه سر راه هر کدوم از ما سبز شن!
اولش کسی زنگ زد و گفت که رزومهام رو براش ایمیل کنم، یک ایمیل از سایت یاهو! ایمیلی که قابل پیگیری نیست! یعنی نمیتونی بفهمی صاحب ایمیل از چه شرکت یا سازمانیه! البته من ایمیل کردم، ولی هیچ خبری نشد!
بعد کسی پیامک زد و گفت که میخواد سایتی طراحی کنه و به یک شخص وارد نیاز داره! همین!
من هم پیامک دادم که من بلدم و میتونم کمکتون کنم! ولی دیگه خبری نشد!
شب باز کسی پیامک داد و از شکست قبلیاش و از دست دادن سرمایهاش گفت و گفت که برای ایده تازهاش دنبال شریک میگرده!
به دلایل بسیار، اصلا به مزاجم خوش نیومد!
اما امروز! یکی زنگ زد و پرسید که من چی بلدم؟! میخواستم بگم مرتیکه شاید من بلد باشم کله معلق هم بزنم، آخه به تو چه ربطی داره! اما خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم شما به چه تخصصی نیاز دارید؟! و گفت برنامهنویسی و ویندوز و غیره! وقتی فهمید که من شک کردم، گفت که برای تدریس میخواد!!! به نظرم اومد با این حرف خواست حرفهای بی ربط قبلی خودش رو توجیه کنه! به هر حال بعد از اینکه براش توضیح دادم که من سابقه تدریس دارم و به ویندوز و مزخرفای دیگه که گفت تسلط دارم، گفت که بررسی میکنه و بعدا تماس میگیره! اما وقتی خواستم که یک ایمیل بده تا براش رزومه بفرستم، قبول نکرد!!!
و اما این آخری! طرف زنگ زده میگه چی بلدی!؟! (مثل قبلی) شمارهاش همونی بود که دفعه اول زنگ زده بود!! اما انگار یادش نبود!! گفتم شما کارتون چیه و چی میخوای؟ گفت برنامهنویسی، بعد گفت که در واقع ما کار برنامه فرودگاه رو انجام میدیم!!! (زرشک!!) بعد که پرسیدم خب این برنامه فرودگاه با چه زبانیه؟ گفت: فارسی!
عکس: من و دوستانم در بلوار ارم همدان، تاریخ: 28 بهمن 1385 (به ترتیب از راست: محمد علی سهرابی، میلاد گهرپور، خودم، حامد الوند)
دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 | 23:59

هر چند ممکنه در طول زمان این خط مشی ها تغییر کنه، اما به ندرت پیش میاد که اصول افراد هم تغییر کنه.
نمونه اش همین رئیس جدید من در شرکت نوسان پرداز، دوست عزیزم جناب آقای مهندس س.
یک نمونه از تصمیمات مدیریتی ایشون:
یک روز یکی از کامپیوترهای شرکت به پیغام خطای صفحه آبی برخورد!
هر کاری کردیم این پیغام برطرف نشد.
اول هارد رو جابجا کردم، نشد! یعنی اصلا هارد کار نمیکرد.
مهندس میگفت مشکل از رم است، من میگفتم این هارده رو هر جا میذارم کار نمیکنه.
خلاصه تصمیم گرفت که یک هارد و یک رم بگیره برای این کامپیوتره.
اما مگه رم اس دی پیدا میشه حالا!
به هر کی زنگ میزدم، میگفت چی؟!!!!! رم sd ؟!!!!!
هر چی به مهندس گفتم از خیر این سیستم قدیمی بگذر و بیا یک سیستم جدید جمع کن، به گوشش نرفت که نرفت.
خلاصه این شد که تلفنی یک هارد و یک رم خرید. هارد ide و رم sd.
اما فردا که من رفتم سر کار، دیدم که فروشنده به جای رم sd، رم ddr داده!
دوباره تلفنی سفارش رم sd داد.
اما با رسیدن رم جدید باز هم سیستم با پیغام صفحه آبی روبرو بود.
اینجا بود که مهندس قصه ما تصمیم کبری گرفت: احتمالا اشکال از مادربورده! زنگ بزنیم این ور اون ور ببینیم یک مادربورد برای این سی پی یو پیدا میکنیم!
با اینکه تصمیم داشتم دیگه در این مورد حرفی نزنم، اما عصبانیت مجال نداد و با صدایی بلندتر از حد معمول یک کارمند در برابر رئیس که ناشی از همان عصبانیت مذکور بود، به مهندس هشدار دادم که این کار رو نکنه و از خر شیطون بیاد پایین.
در نهایت موفق به از دور خارج کردن سیستم معیوب شدم.
طرز تفکر مهندس: اگر بابت چیزی پول دادی باید تا قرون آخر، ازش استفاده کنی، حتی اگر مجبور به اتلاف وقت و پرداخت بهایی به مراتب بیشتر از خرید یک چیز جدید باشی!
عکس: آرامگاه فردوسی، طوس، ایران. تابستان 1387
شنبه 12 اردیبهشت 1388 | 00:57

یه مدت سرم شلوغ بود.
یه مدت حرفی واسه گفتن نداشتم.
یه مدت حرفی که واسه گفتن داشتم، قابل انتشار نبود.
یه مدت اینترنت نداشتم.
بالاخره این شد که چندین وقت متمادی وبلاگ من خلوت بود.
البته این محدودیت های سیصد و شصت هم حسابی آدم رو کلافه میکنه.
بابا جان شاید آدم دلش بخواد قیافه این وبلاگ رو تغییر بده، آخه چرا نمیذاری؟
البته ناگفته نماند شاید به دلیل همین یکسان بودن فرم صفحات سیصد و شصت و همین اعمال محدودیت هاست که اینقدر طرفدار داره، هر چی باشه این یاهووه و بهتر از من میدونه که چی باید بکنه!
دو هفته میشه که میرم سر کار، شرکت نوسان پرداز.
کارشون در واقع تولید تجهیزات آزمایشگاهی کارگاه برق قدرت و الکترونیکه.
مثلا منبع تغذیه و اسیلوسکوپ و فانکشن ژنراتور و اینجور چیزا تولید میکنن.
البته اینا، چیزاییه که من ازش سر در میارم.
کار من اونجا طراحی سایت شرکت و مدیریت شبکه شرکت و طراحی تبلیغاته.
الان یه سایت دارن که خیلی داغونه، دارم یه سایت طراحی میکنم که خداییش خیلی تمیزتره!
یه سی دی مولتی مدیا هم زده بودن و کلی حال میکردن!
وقتی گذاشتم تو کامپیوتر که ببینم چیه، فهمیدم طرفی که اینو براشون ساخته، همون سایت رو برداشته براشون تبدیل به فایل اجرایی کرده. اونایی که بلدن با برنامه های اتوران ساز کار کنن میفهمن من چی میگم.
به من گفتن که میخوان این سی دی وقتی اجرا میشه به صورت تمام صفحه باشه، من هم چون سورس اولیه اش رو نداشتم، شروع کردم به ساختن از اول و در نیم ساعت کل پروژه رو با طراحی آیکونهای جدید و غیره ساختم.
رییسم باورش نمیشد، کلی از من خوشش اومد و حقوقم رو زیاد کرد!
اما این کاری نیست که من دنبالش بودم، دوست داشتم با دوستام یه شرکت میزدیم تو تهران و پول پارو میکردیم، اما انگار هنوز وقتش نرسیده.
این جور کارا آدم رو فرسایش میده، به همین خاطر آدم باید خیلی حواسش جمع باشه که آموخته هاش رو فراموش نکنه.
در همین راستا بود که موقع طراحی سایت پیشنهاد دادم که سایت رو با پی اچ پی بنویسم و باعث شد هم مروری کنم هم چیزای جدید یاد بگیرم.
در مورد شبکه هم چیزای جدیدی یاد گرفتم.
تو هفته قبل به طور اتفاقی متوجه شدم که میتونم برای وال پیپر موبایلم از فایل فلش استفاده کنم.
همین باعث شد که به فکر طراحی یک فلش که تاریخ فارسی رو نشون بده برای وال پیپر گوشی بیافتم.
شروع کردم محاسبه و طراحی و ساخت فلش با برنامه محبوبم سوییش.
وقتی کار تموم شد و همه باگهاش رو برطرف کردم و فلش رو ریختم رو گوشی دیدم که اجرا نمیشه.
هر چی با فلش های دیگه مقایسه کردم تفاوتی ندیدم. فلشهای دیگه که اجرا میشدم رو از اینترنت گرفته بودم و اکثرا ساعت بودند، بعضی ها هم تاریخ داشتند.
بعد از کلی جستجو در اینترنت فهمیدم که فلشی که سازگار با گوشی باشه رو حتما باید با ادوبی فلش ساخت.
این شد که برای اولین بار پا در عرصه ادوبی فلش گذاشتم. و دوباره شروع کردم به ساختن، اما خیلی مشکل بود. چون من نمیخواستم کامل وقت بذارم تا فلش رو یاد بگیرم و فقط میخواستم نیاز خودم رو برطرف کنم. همین باعث شد به خاطر کوچکترین مشکلات وقت زیادی صرف کنم.
ولی بالاخره موفق شدم و یک فلش خیلی قشنگ ساختم که هم روز و تاریخ و هم زمان رو نشون میده.
خودم خیلی دوست داشتم وقتی به صفحه گوشی ام نگاه میکنم تاریخ شمسی و ساعت فارسی رو ببینم.
این هم عکسش

چند وقتی هم هست که رفتم سراغ برنامه نویسی جاوا برای موبایل.
الان دوره مبتدی رو کاملا پشت سر گذاشتم و میتونم به راحتی برنامه های ساده رو بنویسم. ولی این کافی نیست.
با وقت خیلی کمی که دارم باید بیشتر وقت بذارم تا سطح متوسطه رو هم یاد بگیرم. اون وقته که میتونم روش حساب کنم.
راستی قبل از عید بود که کامپیوترم رو ارتقا دادم و الان یه دوال کور ای ام دی دارم. خیلی حال میده، اون قبلی اعصاب خورد کن شده بود. دو گیگ رم و پونصد گیگ هارد هم گذاشتم روش که حالا حالا ها جواب بده. عکس: کشور سنگاپور، رستوران مک دونالدز، جلوی مرکز علوم سنگاپور، محل برگزاری مسابقات رباتیک
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
ان شاء الله شعارهای ما تمام مرزهای جهان را خواهد درنوردید- >> احمد داس زرین در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست گرامی
از شما بابت این نظرتون خیلی ممنونم
به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، بنده هم همین طور فکر میکنم
باید ...- >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
زمانی فکر میکردیم "خواهرم حجاب تو از خون شهیدان کوبنده تراست" فقط یک شعار روی دیوار است اما با رفتار ...- >> virologist.parsiblog.com در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست عزیز.
به نظر من بحث شما و دوستانتان کمی به سمت بی منطقی رفت. و به همین دلیل هم ...- >> بنده در اینترنت خراب
سلام
من هم از شما ممنونم، لینک شدید - >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
سلام
ممنون از مطالبی که منتشر میکنید
دستتون درد نکنه
ما شما رو لینک کردیم
اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید - >> خادمین علمدار در اینترنت خراب
باحالی از خودتونه
فحشش می چسبید - >> احمد داس زرین در فاطمه معتمدآریا
خیلی باحالین چرا اینقد فحش میدین. باکلیات حرفاتون موافقم - >> نسترن در فاطمه معتمدآریا
خیلی ممنون بابت تسلیت، خدا همه رفتگان را رحمت کند
بحث تان را خواندم، مفید و دقیق بود، موفق باشید - >> احمد داس زرین در عمو مهدی
سلام سلام سلام
الان خیلی خوشحالم، سه بار سلام کردم!!!!
چه معیارهایی عجیب و مسخره ای داری شما برای خودت
+ ناراحتی چون ...- >> احمد داس زرین در ذیل مطلب “رائفی پور مشکوک است”