من یک مسافرم
    در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
    عالم پر است از تو و خالیست جاى تو
    هر چند كائنات گداى درِ تواند
    هيچ آفريده نيست كه داند سراى تو
    صائب
    من یک مسافرم.
    مسافر زمان و مکانی شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک
    این سفر یه روز در یه لحظه خیلی خاص تموم می‌شه و من...
    می‌دونم. سفر سختیه. چاله چوله زیاد داره، بیراهه زیاد داره، راهزن زیاد داره، گرسنگی داره، خستگی داره، اما اگر اهل سفر باشی، هم لذت می‌بری هم توشه برمی‌داری.
    تو مسافرخونه دنیا همه مردم مسافرند.

    به سایت من خوش آمدید
    احمد داس زرین
    Ahmad Daszarrin

    برای پیگیری نوشته‌ها از لینک زیر استفاده کنید.
    لینک زیر را می‌توانید در گوگل ریدر یا برنامه‌های دنبال کننده فید اضافه کنید.

بایگانی ماهیانه
دیدگاه های تازه
    ان شاء الله شعارهای ما تمام مرزهای جهان را خواهد درنوردید
  • >> احمد داس زرین در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
  • سلام دوست گرامی از شما بابت این نظرتون خیلی ممنونم به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، بنده هم همین طور فکر میکنم باید ...
  • >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
  • زمانی فکر میکردیم "خواهرم حجاب تو از خون شهیدان کوبنده تراست" فقط یک شعار روی دیوار است اما با رفتار ...
  • >> virologist.parsiblog.com در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
  • سلام دوست عزیز. به نظر من بحث شما و دوستانتان کمی به سمت بی منطقی رفت. و به همین دلیل هم ...
  • >> بنده در اینترنت خراب
  • سلام من هم از شما ممنونم، لینک شدید
  • >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
  • سلام ممنون از مطالبی که منتشر میکنید دستتون درد نکنه ما شما رو لینک کردیم اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید
  • >> خادمین علمدار در اینترنت خراب
  • باحالی از خودتونه فحشش می چسبید
  • >> احمد داس زرین در فاطمه معتمدآریا
  • خیلی باحالین چرا اینقد فحش میدین. باکلیات حرفاتون موافقم
  • >> نسترن در فاطمه معتمدآریا
  • خیلی ممنون بابت تسلیت، خدا همه رفتگان را رحمت کند بحث تان را خواندم، مفید و دقیق بود، موفق باشید
  • >> احمد داس زرین در عمو مهدی
  • سلام سلام سلام الان خیلی خوشحالم، سه بار سلام کردم!!!! چه معیارهایی عجیب و مسخره ای داری شما برای خودت + ناراحتی چون ...
  • >> احمد داس زرین در ذیل مطلب “رائفی پور مشکوک است”

بايگانی در دسته ‘درس و دانشگاه’


چهارشنبه 09 آذر 1390 | 09:09
نه نه نود

215



نه نه نود، نه و نه و نه

چند سال پیش در روزی از روزهای گرم تابستان، با همکلاسی‌ها قرار گذاشتیم

چند سال بعد در روزی پاییزی،

دوباره گرد هم آییم و خاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل در دانشگاه را، زنده کنیم.

آن روز و آن ساعت آمد.


حامد چند روز پیش بهم زنگ زد، بهش گفتم نمیام، چون هم هوا سرده، هم باید مرخصی بگیرم، هم برام هزینه داره، هم اینکه اگه این همه راه بیام و همه نیان حالم گرفته میشه
تا اینکه خانم بهپور زنگ زد و پیشنهاد داد که قرار رو بذاریم پنجشنبه 17 آذر ساعت 3 و نیم. جاش هنوز معلوم نیست، به نظر من اگر هوا خوب بود بریم پارک، خونه و باغ دوستان همدانی هم مناسب به نظر می‌رسه
دوستانی که میان به نحوی اعلام حضور کنن.
شماره من 09366683559
ایمیل من ahmad@daszarrin.ir
سایت من http://www.daszarrin.ir
خوشحال میشم پس از سه سال همکلاسی‌های عزیزم رو ببینم
مطمئنا خیلی‌هامون خیلی تغییر کردیم
بعضی‌هامون ارشد خوندیم. بعضی تازه داریم می‌خونیم. بعضی سربازی رفتیم، بعضی معاف شدیم، بعضی در حال خدمتیم، بعضی ازدواج کردیم، بعضی در مراحل خواستگاری کردن یا خواستگاری شدن هستیم. شاید بعضی هامون بچه بغل بیایم، نه؟! شاید بعضی‌هامون استخدام شده باشیم، شاید شرکت زده باشیم، شاید دنبال کار باشیم. اگر دوستان تمایل داشتند با همراهشون بیان. جمع دوستانه است  <img src='http://www.daszarrin.ir/blog/wp-includes/images/smilies/3.gif' alt='(چشمک)' class='wp-smiley' />


دوشنبه 04 مهر 1390 | 15:27
ارشد مجازی

72



قبلا نوشته بودم که ارشد مجازی دانشگاه امیرکبیر شرکت کردم و چقدر درپیت بود سایتش!

اصلا در حد یک وبلاگ هم نیست چه برسه به سایت

اون وقت دوره آموزش مجازی گذاشتند!!! که هم امور اداری و هم امور آموزشی‌اش از قبیل برگزاری کلاس‌ها و آزمون‌های میان‌دوره‌ای باید از طریق وب سایت انجام بشه!

در حالیکه که یک فرم ساده “ورود به سایت” نمی‌تونن رو سایت بذارن، یا طراحی سایتشون که افتضاحه

نگاهی به عکس زیر بندازین: این عکس برای تزیین سایت استفاده شده:

عکس تزیینی ارشد مجازی دانشگاه امیرکبیرلینک: دفتر آموزشهای آزاد دانشگاه صنعتی امیرکبیر

خیلی از مطالب رو هم داخل فایل pdf گذاشتن تا بازدیدکننده جونش دربیاد تا دو تا اطلاعیه تو سایت بخونه!!

حالا از همه اینها که بگذریم می‌رسیم به خود دوره آموزش مجازی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی امیرکبیر!

تقریبا ترمی یک میلیون تومن شهریه ثابتشه! که سرجمع با شهریه متغیر و بقیه هزینه‌ها دوره ارشد بیش از ده میلیون تومن!!! هزینه‌اش میشه!

مگه پول علف خرسه که آدم بده بابت این کلاس‌ها و این مدارک تحصیلی! 10000000 تومن؟!

راستی یادم رفت بگم کنکورش رو قبول شدم در رشته مدیریت فناوری اطلاعات و مدیریت (اسم رشته‌اش هم من درآوردیه‌ ها) که البته ثبت‌نام نمی‌کنم.

مطالب مرتبط:
دانشگاه مجازی


چهارشنبه 05 مرداد 1390 | 11:07
دانشگاه مجازی

191



خوبیه دانشگاه مجازی اینه که دیگه لازم نیست سر یک ساعت خاصی در یک مکان خاصی کیلومترها اون‌طرف‌تر از خونه‌ات حاضر بشی

دیگه لازم نیست تو گرما و سرما راه بیافتی تو خیابون‌های تهران و صدای بوق و داد و بیداد بشنوی و دود اگزوز و سیگار استنشاق کنی

دیگه لازم نیست بابت صد تومن کرایه بیشتر که پول زوره حرص بخوری

دیگه لازم نیست تو اتوبوس بوی عرق بغل دستی رو تحمل کنی و مثل گوشت قربونی آویزون باشی و نگران کفش تازه واکس زده‌ات باشی که زیر پای مردم کثیف نشه

دیگه لازم نیست سر کلاس حواست به این باشه که یک وقت دست تو دماغت نکنی، یا نگران عطسه و زنگ گوشی‌ات که حواس بقیه رو پرت نکنه

خلاصه مزیت زیاد داره، در کنارش معایبی هم داره‌

مثلا اینکه از حضور استاد به شکل کلاس‌های حضوری محرومی و اینکه باید نگران ارتباط آنلاینت باشی

خلاصه برای کنکور دوره‌های کارشناسی ارشد مجازی ثبت‌نام کردم

سال‌های ساله که دیگه کسی برای گرفتن کارت ورود به جلسه کنکور تو صف‌های طویل پشت نرده‌های دانشگاه نمی‌ایسته

اون هم کنکورهایی که همه چیزش حضوریه

اما من نمی‌دونم چرا باید دانشگاهی که همه چیزش مجازیه، گرفتن کارتش حضوری باشه و مردم رو از کار بیکار کنه

اون هم کارتی که مهر نداره که هیچ، عکسش هم چاپیه!


پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 | 17:12
دی وی دی جشن

156



دی وی دی های جشن فارغ التحصیلی آماده شد.
از تمامی دوستان و مشتاقان به علت این تاخیر که موجبات ناراحتی و نگرانی آنها را فراهم آورده بود، عمیقا پوزش میطلبم.
برای تحویل دی وی دی ها باهاتون تماس میگیرم. ایمیل هاتون رو چک کنید.
این هم عکسی از طرح چاپ شده روی دی وی دی:

این هم عکسی از طرح چاپ شده روی قاب دی وی دی:

کار قبلی رو هم ول کردم که برم پی کارهای سربازی و همین طور دنبال کار بهتر هم میگردم.
بازار کار الان میطلبه که یکی دو ماهی حتی شده به قیمت سرگردونی و بی پولی آدم وقت بذاره و کار یاد بگیره!
رقابت سنگینه و من هم هیچ چی بلد نیستم.
بنابراین پیش به سوی اهداف عالی (یا هدف والا (به تعبیر فیلم افسانه جومونگ))
راستی صحبت جومونگ شد، جدیدا این روزنامه ها و اینترنت و مابقی ارباب رسانه، خیلی از مردم انتقاد میکنند که چرا میشینن جومونگ رو نگاه میکنن و دنبال اسطوره های ملی خودمون نیستن! در جواب این آقایون (و احیانا خانومها) یک ضد نقد عرض کنم که آقا جان (و احیانا خانوم جان) فیلمی ساخته شد و ما ندیدیم؟!
یه فیلم ساختن که گند زدن به هر چی اسطوره! نمیدونم اسم کارگردانش چی بود وگرنه حتما اسمش رو ذکر میکردم.
همون فیلمه که داریوش ارجمند هم نقش رستم (رستم؟!) رو توش بازی میکرد!
هر وقت کارگردانهای خوب ما فیلم خوبی ساختند، مردم هم استقبال کردند. مثل همین هزاردستان و دلشدگان و خیلی فیلمهای دیگه که مربوط به افتخارات گذشتگان (البته نه خیلی دور) ما میشدند. حتی همین فیلم بوعلی سینا که بسیار زیبا و تاثرگذار بود.
عکس: من و چند تا از دوستان خوب همکلاسی در کارگاه رباتیک دانشگاه، (به ترتیب از راست: حامد ویسی، رسول سبحانی، جمال ذوالحواریه، سعید کریمی)


پنجشنبه 17 مرداد 1387 | 17:38
جشن (حاشیه)

205



حاشیه:
بچه‏ها هم منو کشتند با این فرم پر کردنشون!!
مثلا تو قسمت ترین‏ها نوشتن: خوش‏اخلاق‏ترین
همین!! خب بابا بنویس این خوش‏اخلاق‏ترین کدوم پدر بیامرزیه!!
بعضی عکس‏ها بدون اسم به دست من رسید که من نشناختمشون!! از بس که ماشالا تغییرات داشتند!!
متاسفانه بیوگرافی و عکس صمد زیوری مسعود در دفتر یادمان چاپ نشد. گویا من جا گذاشتم. صمیمانه از این دوست خوبم عذرخواهی می‏کنم.
هر کسی تو این دفتر یادمان نبود، ضرر کرد، این رو وقتی می‏فهمه که چند سال دیگه به این دفتر نگاه می‏کنه و می‏بینه جای اسم و صفحه خودش خالیه! این افراد کمتر در ذهن بقیه می‏مونند چون یادگاری‏ای از خودشون باقی نگذاشتند.

دو شب قبل از جشن، نساء به من اس‏ام‏اس داد و خبردارم کرد که یک آگهی تلویزیونی در شبکه همدان دیده مبنی بر اینکه پنجشنبه ساعت 18 مراسم “شب شعر و خاطره رزمندگان” با حضور جناب آقای محسن رضایی در تالار فجر برگزار میشه، درست زمانی که ما در تالار مشغول اهدای لوح به دانشجویان هستیم. خب این خبر اون قدر عجیب بود که ضرورتی ندیدم بهش توجهی کنم و احتمال بروز اشتباه رو صد در صد می‏دونستم.
صبح چهارشنبه که از خواب بیدار شدم دیدم که از سحر برام همین اس‏ام‏اس اومده. سحر پرسیده بود مگه تالار فجر دو تا سالن داره؟! و من بهش اطمینان دادم که ما خودمون آقای محسن رضایی رو دعوت کردیم تا برامون خاطره تعریف کنه!
ساعت 9 جلسه داشتیم، اواخر جلسه که تو پارک و این بار با عده بیشتری برگزار شده بود صحبت در مورد تالار و این تداخل که به نظر شایعه می‏رسید بالا گرفت.

در همین حین گوشی همراه من زنگ زد. از بنیاد حفظ آثار و ارزش‏های دفاع مقدس با من تماس گرفته بودند. فرد پشت خط به من گفت که “مدیریت تالار به اشتباه اون ساعت تالار رو در اختیار ما قرار داده و یادش نبوده که پنجشنبه اول هر ماه این سازمان در اون محل برنامه داره”، او اذعان داشت که “چون تبلیغ عمومی از طریق تلویزیون صورت گرفته، نمیشه این گندی که زده شده! رو، جمعش کرد.” از من خواست که “برنامه رو به عقب بندازید، مثلا روز شنبه!” من هم دیدم که از طرفی خیلی ضایع است برنامه ما عقب بیافته، از طرفی خبر کردن این همه دانشجو و استاد و غیره سخته، از طرفی قول و قرارهامون با فیلمبردار و گل فروشی و شیرینی فروشی و گروه موسیقی و غیره به هم می‏خوره قبول نکردم، بنابراین با پیشنهاد دوم مواجه شدم، اینکه “برنامه رو دو سه ساعت بندازید جلو، مثلا از 3 تا 5 بعدازظهر”، اما باز دیدم که اون موقع اولا هوا خیلی گرمه، دوما تالار زودتر از 3 در اختیار ما قرار نمی‏گیره که کارهامون رو انجام بدیم، سوما باز هم مشکل خبردادن به اون همه آدم وجود داره، چهارما وقتمون برای انجام کارها کمتر میشه، باز هم قبول نکردم. این بار با تهدید روبرو شدم “اگر شما این کار رو انجام ندین، درگیری پیش میاد و این برای هر دو طرف خوب نیست”، “اگر شما نخواین همکاری کنین، مستقیما یک دستور برای ریاست دانشگاه می‏نویسم که برنامه‏تون لغو بشه” خلاصه من مونده بودم و دردسر تازه، با بچه‏ها هم مشورت کردم، اما هیچ کس شرایط رو درک نمی‏کرد، یکی می‏گفت به زور برنامه رو اجرا کنیم، یکی می‏گفت از تالار شکایت کنیم، دیگری می‏گفت از بنیاد شکایت کنیم و خلاصه هر کس به اندازه توانش روز می‏زد که فکری به ذهنش برسه ولی هیچ فکری به ذهن هیچ کدوممون نمی‏رسید.
همون ساعت که ما اونجا بحث می‏کردیم، من با مسئول فنی تالار جلسه داشتم تا هماهنگ بشیم. بنابراین برای هماهنگی با مسئول فنی تالار و همچنین گفتگو درباره تداخل مذکور با جمع کثیری از دوستان رهسپار تالار شدیم.
مدیریت تالار هم نگران و سرگردان و بلاتکلیف بود. اما هر طوری بود با یادآوری اینکه من باهاشون قرارداد بستم و گویا با تماس و حضور آقای زجاجی مساله به نقع ما ختم شد، به شرطی که مراسم دقیقا طبق قرارداد راس ساعت 7 تموم بشه.
از مزایای این تصمیم میشه به این موارد اشاره کرد:
ما زیر بار حرف زور نمی‏ریم
نیاز به خبررسانی جدیدی به میهمانان نیست
از معایب هم میشه به موارد زیر اشاره کرد:
ما برنامه رو برای سه ساعت و خورده‏ای تنظیم کرده بودیم که با توجه به دو ساعته شدن برنامه، مجبور به فشرده کردن برنامه می‏شدیم که استرس زیادی به برنامه وارد می‏کرد
عیب دیگه این که فکر کن همه بچه‏های ما تیریپ مهمونی، دخترا آرایش و مدل‏های رنگارنگ لباس و مو و لاک ناخن و اینا، پسرا هم کت و شلوار و سشوار و اتو و ادکلن و واکس و سه تیغ و اینا، استادها و میهمانها هم گل به دست از تالار میان بیرون، از اون طرف دم در تالار عزیزان رزمنده، تیریپ بسیجی با چفیه و عده‏ای از روحانیون با عبا و عمامه و عده‏ای نظامی جهت محافظت از مهم‏ها و خلاصه فضای جنگ و انقلاب حاکم، چه شود؟!!
در همین میان پیشنهاد شد که سالن مجتمع فرهنگی بوعلی سینا رو بگیریم. اما قیمت دو برابر اینجا بود.
باید محاسبه می‏کردم ببینم فلوس موجوده یا نه! حالا من هم استرس هر چی حساب می‏کنم می‏بینم پونصدهزار تومن کم دارم، نگو دارم اشتباه حساب می‏کنم.
خلاصه بعد از اینکه مطمئن شدیم که تالار فجر به علت اشتباه صورت گرفته پولمون رو پس میده، با سالن بوعلی سینا قرارداد بستیم و پول رو نقدا دادیم. هر چند هنوز هم پولمون دست تالار فجر مونده و معلوم هم نیست کی بتونیم پس بگیریم!!

طبق نظرسنجی انجام شده در سایت، بهترین استاد خانم حکمی و بهترین دانشجو من و سمانه دارقیاسی (با تعداد رای مساوی) انتخاب شدیم.

صبح روز جشن برای تزیین سالن رفتیم اونجا، بعد قرار شد برای ناهار و حاضر شدن بریم خونه و دوباره ساعت 3 برگردیم. ساعت 3 که به تالار برگشتم تا آخرین کارها هم انجام بشه، دیدم که چند نفر غریبه از پله‏های مجتمع بالا و پایین میرن، خدا خدا کردم که یک وقت این یکی سالن رو هم به برنامه دیگه نداده باشن! خوب که نگاه کردم دیدم این چند نفر غریبه کت و شلواری خوش تیپ دوستای خودمن!!
وارد سالن که شدم، تعجبم مضاعف شد!! همه تیپ زده بودند و به قول معروف کولاک کرده بودند!!
فقط من بودم که هنوز کولاک نکرده بودم، من هم بعد از اینکه از کار گروهی بچه‏ها لذت بردم، لباس عوض کردم و در جمع حاضر شدم. صدای تبریک و تحسین و تشویق بود که می‏اومد. مهسا: “به افتخار آقای مدیر” و بعدش هم که همه دست زدند.

وقتی که مراسم اهدای لوح شروع شد، دفترهای یادمان در طرف دیگه سن بود و بچه‏ها یادشون رفته بود که بیارنش این ور و همراه لوح تقدیمش کنن. فروزان من رو صدا کرد و بعد از اینکه یک فحش خیلی بد به من داد، ازم خواست که دفترهای یادمان رو بیارم این ور.
من هم با کمک جمال این کار رو کردم.

قرار بود برای مسابقه عکس کودکی، سه عکس نشون داده بشه و اگر حداقل دو نفر پیدا شدند که این سه عکس رو درست حدس زدند، دو عکس دیگه هم نشون داده بشه تا برنده نهایی مشخص بشه، که با اشتباه ایمان هر پنج عکس با هم نمایش داده شد. با این حال باز هم برندگان زیادی داشتیم. که از اون بین برادر نساء برنده شد و عروسک رو تصاحب کرد. جشن که تموم شد امین خبر داد که هنوز هشتاد پیامک نخونده داره!!

وقتی فروزان اسم یکی از بچه‏ها رو جا انداخت، ترتیب اسلایدها بهم خورد، و قرار شد که آخر اسم‏ها دوباره اسمش رو بخونه! من به اتاق فرمان رفتم تا کنترل اوضاع رو به دست بگیرم. وقتی آخرین نفر هم صدا زده شد، باید عکس جامونده نمایش داده می‏شد، اما فایل فلش به هم خورد و اوضاع از کنترل خارج شد. تا فایل دوباره اجرا بشه و به آخرش برسه، زمان سپری شد و فروزان و پژمان هم بدون نمایش عکس‏هاشون لوح گرفتند.

مسئولین تالار موافق اجرای برنامه تار زدن حامد نبودند، چون حامد مجوز نداشت، اما بالاخره با پیگیری مادر حامد و زبون بازی خود حامد این امر صورت گرفت.

در پایان مراسم تعدادی از دفترهای یادمان که اضافه چاپ و آماده شده بود روی میز مونده بود که امین در شرایط رودربایستی بین استادها تقسیم کرد. حالا من موندم اگر استاد نظر بچه‏ها رو راجع به خودش بخونه، باز هم میاد دانشگاه درس بده؟!

حیفمون اومد که بادکنک‏ها رو به حال خودشون رها کنیم توی سالن، بنابراین همه رو آوردیم کنار خیابون ولی هر چی فکر کردیم نفهمیدیم باید چی کارشون کنیم؟! بنابراین کودکانه شروع به ترکوندن بادکنک‏ها کردیم!! چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا چیزی از اونها باقی نمونده باشه!! کاش بدی‏ها هم به همین راحتی از بین می‏رفتند.

یک چیزی هست که خیلی دلم می‏خواست توی جشن اتفاق می‏افتاد، این که مادرم با دختر مورد علاقه‏ام صحبت کنه و نظرش رو نسبت به اون به من بگه! اما خب دختری که مورد علاقه من باشه وجود نداشت!!

ناراحت‏کننده‏ترین قسمت جشن برای من وقتی بود که مهسا بادامی بعد از خانم حکمی رفت پشت تریبون و به جای اینکه اسم من رو برای سخنرانی صدا کنه، برنامه بعد از من رو اعلام کرد!! و بدین ترتیب برنامه من حذف شده بود، چون نمی‏خواستم دیگران ناراحت بشن و یا خللی به برنامه وارد بشه و دسترنج خودم و بقیه نامطلوب بشه، تا آخر مراسم به طور جدی ناراحتی‏ام رو مطرح نکردم تا اینکه با دوستانم در شرکت علی سهرابی تنها شدیم و اونجا تا حدی ابراز ناراحتی کردم.

برای اون جشن خیلی‏ها زحمت کشیدند، اما فکر می‏کنم و بلکه مطمئنم که هیچ کس به اندازه من فداکاری نکرد و زحمت نکشید!
همه در کنار خانواده‏هاشون بودند و من تنها در یک اتاق در یک طبقه خالی در یک خوابگاه به دور از خانواده، چند شب آخر هم در یک اتاق خالی تو شرکت علی، تک و تنها روی موکت، در حالیکه می‏تونستم به دنبال زندگی خودم باشم و اهمیتی به شاد شدن بقیه ندم!
هر کسی که برای جشن زحمت کشید به خواسته‌‏ای که داشت رسید الا من!

هر چند این یک اتفاق بود و من به عمدی یا سهوی بودنش کاری ندارم، اما …

بعد از پایان جشن خیلی‏‌ها ازم تشکر کردند. درست بعد از عکس دسته جمعی که از روی سن پایین اومدم، سه نفر از خانوم‏ها اومدن جلو و خسته نباشید گفتند و تشکر کردند که یادم نمی‏ره. خیلی از خانواده‏ها هم که من نمی‏شناختم ولی اونها من رو می‏شناختند از من تشکر می‏کردند، و من “خواهش می‏کنم” می‏گفتم. بچه‏ها هم موقع خداحافظی “دستتون درد نکنه” می‏گفتند و می‏رفتند و خلاصه هر کس به طریقی مراتب قدردانی رو به جا می‏آورد. بعضی‏ها هم بعدا با پیامک و ایمیل و چیزهایی که تو وبلاگ‏هاشون نوشتن از جشن تعریف کردند و تشکر کردند:

سلام، جشن واقعا خوب برگزار شد و می خواهم از همه کسانی که برای جشن زحمت کشیدند تشکرکنم.
من که بعد از امتحانات به مسافرت رفتم و بعدش هم که گزارش کارآموزی و پروژه. و کلا دفتر یادمان از یادم رفت و دیر شد.
با آرزوی موفقیت برای همه شما.

به که جشنی بود! همه با همکاری و همیاری و هم قلبی و از اون ته ته معرفت و مرام کمک می‏کردند. باورم نمی‏شد اینقدر بچه‏ها هوای همدیگه رو داشته باشن.

جشن فارغ‏التحصیلی هم که به بهترین شکل و با زیبا ترین برنامه برگزار شد و باید بگم که واقعا ثابت کردند که مهندسی قبایی شایسته است بر قامتشون.

خیلی جشن زیبایی بود جای همتون خالی!

سلام، بابت همه زحماتی که برای جشن کشیدید ازتون ممنونم، خیلی عالی بود، از این بهتر نمی‏شد.

سلام، بابت تموم زحمت‏هایی که کشیدید وظیفه خودم دونستم که از شما و باقی دوستان تشکر کنم. دستتون درد نکنه، جشن عالی بود از هر نظر.
موفق باشید!

سلام، من هم می‏خواستم به نوبه خودم از برگزاری خوب جشن تشکر کنم.

آقای مهندس بی‏نهایت از زحمتی که کشیدید ممنون و سپاسگزارم. عروسیتون جبران کنم.

های! آقا واقعا سنگ تموم گذاشتین، دستتون درد نکنه، ایشالا جشن عروسیت جبران کنم.

های! عزیزم خیلی خوش گذشت، تو هم خسته نباشی.

سلام آقای زرین، خواستم بابت زحمت‏هایی که واسه جشن کشیدید ازتون تشکر کنم.

سلام، می‏خواستم واسه جشن تشکر کنم، خیلی زحمت کشیده بودین، به دوستانتون هم از طرف من خسته نباشید بگید.

سلام، خواستم از زحمات دیروزتون تشکر کنم و بهتون تبریک بگم چون جشن خیلی بهتر از اونی که فکر می‏کردم برگزار شد. ممنون!

سلام، خوب هستین؟ آقای داس زرین خواستم از زحماتتون تشکر کنم، جشن خیلی خوب بود، دستتون درد نکنه.

سلام آقای مهندس، خسته نباشید، می‏خواستم به خاطر زحمات و مدیریت خوبتون تشکر کنم. امیدوارم همیشه پرتلاش و سلامت باشید تا بقیه از وجودتون استفاده کنند.

سلام احمد جان، چی کار می‏کنی با زحمت‏های ما؟ خسته نباشین. دست شما درد نکنه. ایشالا عروسیت جبران کنیم (اگه دعوت شیم).

سلام، تبریک عرض می‏کنم، جشنتون خیلی عالی بود، همیشه به یادم می‏مونه، همیشه شاد باشید. بای!

سلام، یک تشکر ویژه واسه جشن دیروز، واقعا جشن عالی و خوب و با کلاسی بود. دستتون درد نکنه. ایشالا جشن کارشناسی ارشد همه با هم. از بقیه بچه‏ها هم تشکر کنید.


دوشنبه 14 مرداد 1387 | 23:54
جشن (گزارش 5)

227



دو روز مونده به جشن وقتی که دیگه مطمئن شدم توی همدان جایی نیست که برای ما کلیشه بسازه، چون امین تهران بود سپردم بهش تا اونجا بسازه و با خودش بیاره.
فیلمبردار، آشنای خانوادگی فرزانه بود و قیمت پایینی باهامون حساب کرد. البته بعدا فهمیدیم که پسرخاله حسن فرهیخته هم بوده.
کلی ظرف و ظروف از قبیل سینی و پارچ و لیوان و اینا هم با فرزانه بود.
کلیپ سرود ملی رو مهدی غلامحسینی از روابط عمومی دانشگاه تهیه کرد.
بردن کارت دعوت آقای تروهید به عهده فرزانه قرار گرفت و بعدش هم صحبت با زبرجدیان. کاری که من جراتش رو نداشتم و می‏ترسیدم که هر چی ریسیدیم، پنبه بشه.
امین و پژمان و میلاد و جمال ماشین آوردند و کلی از جابجایی‏ها رو انجام دادند.
تزیین سالن با یگانه و سارا به‏پور و سارا خوش‏مهر و فروزان و مهسا و سمانه دارقیاسی و پریسا بود، که علی سردارزاده و میلاد و پژمان و امین و حامد کمکشون می‏کردند.
زحمت شربت دم در با مرتضی نجاری بود که در آخرین لحظات به جشن پیوست، از یخ شکستن گرفته تا هم زدن و چیدن و بقیه کارهاش، البته من هم کمی کمکش کردم.
پذیرایی داخل سالن با مدیریت پریسا و همکاری میلاد و علی و جمال و سمانه و فرزانه و مینا و یگانه انجام شد.
مدیریت پخش اسلایدها و موزیک‏ها با ایمان صاحب‏اختیاری بود. با لپ‏تاپش تو اتاق فرمان نشسته بود و فرمان می‏داد و فرمان می‏گرفت.
خلاصه اینکه همه زحمت کشیدن و اگر کمک همه نبود، این جشن به پا نمی‏شد و این خاطره به یاد موندنی شکل نمی‏گرفت.
از همه ممنونم.
از فروزان رفعت‏جو، فرزانه محمدی، علی سهرابی، سارا به‏پور، علی سردارزاده، مهسا بادامی، میلاد گهرپور، جمال ذوالحواریه، یگانه قاسمی بصیر، پژمان رنجبران، پریسا قدیمی، حامد الوند، امین اختر، سحر وفا، نیلوفر رشاد، صفورا صادقیان، مرتضی نجاری، سمانه دارقیاسی، سارا خوش‏مهر، نساء علیشاهی، مهدی غلامحسینی، نگین رمضانی و نعیمه عقیقی‏روان که هر کدوم به نحوی زحمت کشیدند و از بقیه هم که اومدند و جشن رو باشکوه‏تر کردند متشکرم.

چون تو جشن من حواسم به همه چی بود و به هیچی نبود، اگر مطلبی رو عنوان نکردم یا ناقص عنوان کردم، بهم اطلاع بدین که درستش کنم. ممنون!


دوشنبه 14 مرداد 1387 | 16:05
جشن (گزارش 4)

122



فلشی هم که موقع صدا زدن بچه‏ها برای گرفتن لوح نشون داده میشد، من ساخته بودم، البته یک طرح دیگه هم قبلا زده بودم که علی سهرابی طبق اون بقیه صفحاتش رو ساخته بود، اما چون در نهایت به دلم ننشست، شب قبل از جشن ساعت‏ها وقت صرف طراحی دوباره و ساخت نمونه جدید کردم.
کلیپ سه بعدی‏ای که اول مراسم بعد از سرود ملی نمایش داده شد، کار میلاد بود.
کلیپ فلش ترین‏ها هم کار علی سهرابی بود.
جمع‏آوری دفتر یادمان و اطلاع رسانی در این باره به بچه ها کار ساده‏ای نبود، آپدیت کردن سایتی که علی سهرابی ساخته بود، و چک کردن سایت و ایمیل به عهده من بود. در نهایت هم صفحه‏بندی و بر طرف کردن اشکالات تایپی و غیره هم انجام دادم.
میلاد و جمال دنبال ورق گلاسه A4 گشتند ولی پیدا نکردند، حتی A3 هم پیدا نکردند تا بدیم که از وسط برش بزنند.
در نهایت خودم از لوازم تحریری روبروی خوابگاه سه بسته گلاسه A3 خریدم و با جمال بردیم برش زدیم و بردیم خونه جمال که با پرینتر لیزری‏اش زحمت پرینتش رو بکشه.
چندین بار صفحه‏بندی دفتر یادمان تغییر کرد و این امر موجب اتلاف وقت و مقدار زیادی کاغذ شد.
جمال یادمان رو روی ورقه‏های A4 چاپ کرد و بعدا با هم بردیم صحافی و از وسط برش زدیم تا اندازه A5 بشه. صحافی یادمان ها به صورت سیمی و بردن اونها به سالن هم کار جمال بود.
علی سردارزاده یک فیلم ساخت که چون نظرات بچه‏ها رو تامین نکرد، برای پخش مناسب تشخیص داده نشد.
برای چاپ لوح فارغ‏التحصیلی و لوح اساتید و کارت‏هایی که به سینه الصاق می‏کردیم، خیلی دنبال یک چاپخونه خوب گشتم و بالاخره نصف اون چیزی که انتظار داشتم برآورده شد.
ساندیس و کیک رو مهسا، دستمال کاغذی و ظروف یک بار مصرف رو جمال، شربت رو حامد الوند، موز رو سحر وفا، کپسول هوا رو پژمان، یخ رو میلاد، عروسک و هدایا رو فروزان و نیلوفر رشاد، شکلات‏ها رو فرزانه و بادکنک و طلق کارت‏ها و نوارهای تزیینی و روبان‏های دور لوح‏ها رو من از تهران تهیه کردیم.


دوشنبه 14 مرداد 1387 | 12:51
جشن (گزارش 3)

157



متن اولیه مجری‏ها رو فروزان با خودش آورد که توسط مهسا ویرایش شد، بعد از اون من هم نگاهی به متن کردم و بعضی جملات رو کم و بعضی جملات رو اضافه کردم. متن نهایی حاصل نظر ما سه نفر بود.
من و فروزان و یگانه برای لوح فارغ‏التحصیلی متن‏هایی آوردیم، در نهایت متن یگانه انتخاب شد که بعدا من ویرایشش کردم.
من و یگانه برای لوح تقدیر اساتید متن آوردیم که یگانه با ترکیب اونها متنی رو به دست من رسوند و من ویرایشش کردم.
قرار بود پژمان برای لوح فارغ‏التحصیلی طرحی آماده کنه، اما چون طرحش خوب نبود، خودم دست به کار شدم و لوح فارغ‏التحصیلی رو طراحی کردم.
من و یگانه برای تقدیر از پدر و مادر متنی رو آماده کرده بودیم که یگانه ترکیبشون کرد و همون رو اجرا کرد.
در جلسات آخر با توجه به اینکه فیلم علی سردارزاده آماده نشده بود، تصمیم گرفتیم که من هم فیلمی بسازم. مشغول تدوین نمایشنامه و تجسم صحنه‏ها شدم و با بازیگری حامد الوند و حامد ویسی و شاهرخ و خودم چند صحنه را ضبط کردم، اما به دلیل حجم انبوه کارها در هفته آخر ضبط فیلم به پایان نرسید.
برای قاب فارغ‏التحصیلی چند مدل و جنس و رنگ رو به جلسات آوردم و بردم و در نهایت یک قاب سه لت با جنس گالینگور خارجی بافتدار با رنگ نقره‏ای انتخاب شد.
طرح کارت فارغ‏التحصیلی هم که به سینه الصاق کردیم کار من بود.
کارت دعوت اساتید رو سارا به‏پور و مهسا و فروزان ساختند. همون که شبیه کلاه فارغ‏التحصیلی بود.
آرم جشن رو علی سردارزاده طراحی کرده بود و من تو کامپیوتر پیاده‏سازی‏اش کردم.
برگه‏های ورود رو من طراحی کردم و چاپ و برش و پرفراژش هم با من بود.
علی سهرابی یک طرح خوب برای لوح اساتید انتخاب کرد و به من داد و بر اساس اون لوح اساتید رو طراحی کردم.
فلش‏های مسابقه عکس کودکی رو علی سهرابی ساخت.


دوشنبه 14 مرداد 1387 | 10:42
جشن (گزارش 2)

141



با چند شرکت کامپیوتری و حتی غیر کامپیوتری صحبت کردم تا برای اسپانسری مراسم پا پیش بگذارند، اما هر کدام بهانه‏ای می‏آوردند و جا می‏زدند.
در جلسات بعدی در مورد هزینه ثبت‏نام، ترتیب برنامه‏ها، تقسیم کارها، کیفیت پذیرایی، کیفیت تزیین، کیفیت اجرا، کیفیت خریدها، چه کسانی دعوت شوند؟، گروه موسیقی؟، کیفیت یادمان، کیفیت لوح فارغ‏التحصیلی، کیفیت فیلم، پخش فیلم؟، کیفیت مسابقه عکس کودکی، ساخت فلش برای مسابقه عکس کودکی، کیفیت کلیپ عکس‏ها، کیفیت اهدای لوح، ساخت فلش برای اهدای لوح، کیفیت مراسم قدردانی از پدر و مادرها، کیفیت تقدیر از اساتید، نواختن تار توسط حامد الوند؟، کیفیت استقبال از میهمانان و ساخت یک فیلم دیگه؟ صحبت و تصمیم‏گیری می‏شد.
از تالار با من تماس گرفتند و گفتند که ما باید از اداره اماکن مجوز بگیریم، به اماکن مراجعه کردم، آنها نامه معرفی از دانشگاه می‏خواستند. با خیلی‏ها در دانشگاه صحبت کردیم، مدیر دانشجویی، معاون دانشکده، مدیر گروه و … اما نتیجه‏ای حاصل نشد. این خبر موجی از نگرانی و ناامیدی را در میان بچه‏ها ایجاد کرده بود، اما من همچنان خونسرد و مطمئن پیگیری می‏کردم.
سرانجام به وساطت آقای زجاجی، تالار راضی به گرفتن تعهد شخصی از من شد که قوانین جمهوری اسلامی و شئونات اخلاقی رعایت شود.
با گروه موسیقی رودکی هم که از طرف تالار معرفی شده بود، صحبت کردم و قرارداد بستم.
دور روز مانده به برگزاری جشن به علت تداخل زمانی برنامه مراسم شب شعر و خاطره، به اتفاق آراء تالار رو عوض کردیم و تالار مجتمع فرهنگی هنری ابن سینا رو با دو برابر قیمت در اختیار گرفتیم. بعدش هم تا اونجا که تونستیم به همه اطلاع‏رسانی کردیم که بیان اونجا.
اوایل، جلساتمون توی دانشگاه و توی یک کلاس خالی برگزار می‏شد. تو یکی از همین جلسات هم حامد همه رو ساندیس مهمون کرد.
تقریبا چهار یا پنج جلسه آخر برای فرار از اذیت حراست دانشگاه به جای دانشگاه در پارک مردم تشکیل شد. بر روی صندلی‏ها و زیراندازی که مهسا بادامی با خودش آورده بود.
تو جلسه دومی که تو پارک داشتیم فروزان با الویه خوشمزه‏اش همه رو غافلگیر کرد، عجب الویه‏ای بود. نوشابه‏اش رو هم حامد گرفت.
لپ‏تاپ مهسا توی جلسات کارمون رو خیلی راه می‏انداخت.


دوشنبه 14 مرداد 1387 | 01:49
جشن (گزارش 1)

224



به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست
“در روز پنجشنبه 3 مرداد جشن فارغ التحصیلی مهندسین کامپیوتر ورودی 83 دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان برگزار شد.” یک تیتر خبری نیست، یک خاطره است، خاطره یک روز پرماجرا است، ماجرای دوستی ها و فداکاری ها، فداکاری شب‏های دیروقت و بیدار، شب‏های بی‏خوابی، بیدارباش صبح علی‏الطلوع، و مثل گاهی اوقات دیگر، پایانی شاد برای همه!
نمی‏دانم جشن فارغ التحصیلی برای من از چه روزی شروع شد، اما یادم می‏آید که وقتی صحبت از برپایی جشن می‏شد نگاه‏ها متوجه من می‏شد، همه منتظر بودند تا من ماشه را بچکانم و بعد شروع کنند به دویدن.
از همان روزها بود که با زیاد شدن زمزمه‏های برگزاری جشن، زمینه دیگری برای فعال شدن پیدا کردم.
پای تخته روز و ساعت جلسه را می‏نوشتم تا تعدادی گرد هم آییم و جشنی بر پا کنیم. بیشتر از بیست جلسه با حضور متوسط 8 نفر انجام شد تا جشن شبیه چیزی بشه که همه دوست داشته باشند و به یادگار بمونه.
عده‏ای می‏آمدند و می‏رفتند، نظرها به هم نزدیک می‏شد. روزهای اول در مورد کلیات صحبت می‏کردیم.
دانشگاه؟ بیرون؟ کدام سالن؟ شام؟ بودجه؟ اسپانسر؟ فیلمبردار؟ پذیرایی؟ یادمان؟ فیلم؟ گروه موسیقی؟ لوح؟
فروزان رفعت‏جو از جشن فارغ‏التحصیلی خواهرش تعریف می‏کرد و هیجان‏زده بود.
من با خانم ماه حیدری از گروه ریاضی که در حال برگزاری جشن فارغ‏التحصیلی بودند، مشورت کردم و از برنامه اونها مطلع شدم، بعدش هم فیلم مراسمشون رو دیدم ولی چیزی از اونها یاد نگرفتم به غیر از اینکه توجه داشته باشیم مجری نباید زیاد حرف بزنه!
تا جلسه چهارم در مورد سالن به نتیجه نرسیده بودیم، یعنی سالن مناسبی که هزینه کمی بخواهد و مجوز خاصی نخواهد پیدا نکرده بودیم.
اگر اشتباه نکنم در جلسه پنجم بود که صفورا صادقیان با پیشنهاد غیرمنتظره‏اش دل همه ما رو شاد کرد. او گفت که می‏تواند سالن فجر شهرداری را برای ما جور کند.
از آن به بعد برنامه‏ریزی‏ها بر اساس تالار فجر انجام می‏شد تا روزی که رفتم و با مبلغ قابل قبولی با تالار فجر قرارداد بستم و خیالم از این بابت راحت شد. اما با این تفاسیر سرو شام به طور قطع منتفی می‏شد، چون تالار فجر، سالن پذیرایی نداشت و همچنین نمی‏شد بعد از مراسم میهمانان را به سالن دیگری راهنمایی کرد!

حتما بخوانید
آمار وبلاگ من
  • نوشته: 549
  • دیدگاه: 3529
  • پرونده: 43

  • آنلاین: 0
  • بازدید امروز: 46
  • بازدید دیروز: 156
  • بازدید یک ماه اخیر: 5941
  • آخرین بازدید
    04 اسفند 1390 05:26:40
  • اکنون
    04 اسفند 1390 05:50:26

پیوندها