بايگانی در دسته ‘رباتیک’
دوشنبه 11 شهریور 1387 | 12:46

مسابقات رباتیک دانشگاه صنعتی همدان
من و رسول به اتفاق استاد محمدی
امیدوارم باز هم بتونیم در مسابقات دیگه هم مقام بیاریم
فیلمهای رباتمون رو میتونین از لینک زیر تماشا کنین
تماشای فیلم های ربات گروه گیگا
جمعه 26 بهمن 1386 | 02:02

هر خریدی که باقی مونده بود رو باید انجام میدادیم.
اصولا ما به غیر از خرید به چیز دیگه فکر نمیکردیم.
من تنها کسی بودم که روز قبل ادویه خریده بودم و بقیه به یاد چنین سوغاتی مهمی نبودند.
از من خواستند که بهشون بگم از کجا خریدم، اما چون من آدرس رو به صورت درست و حسابی یادم نبود، به گردن گرفتم که خودم بشم راهنماشون تا شاید با دیدن ساختمونها و خیابونها یادم بیاد که از کجاها رفتم و به کجاها رسیدم.
چون یادم بود که در بخشی از گردش توریستیام تو شهر (ولگردی) از کنار ساختمون تجارت جهانی رد شدم، بنابراین یک تاکسی دربست گرفتیم و به مرکز تجارت جهانی رفتیم.
از اونجا من راه دیروزم رو در پیش گرفتم و همینطور که میرفتم لحظات دیروز رو به یاد میآوردم.
راه طولانی رو پیموده بودم و هدفم تنها خرید نبود، بلکه دوست داشتم مردم هند رو از نزدیک ببینم، از خیلی نزدیک.
حالا نمیدونم چه اصراری بود که حتما بقیه از همون جایی بخرند که من خریدم.
رسول غرولندکنان از مهندس ملکی خواست که تاکسی بگیریم و بریم به همون بازار توریستی دیروزی.
مهندس هم نظر ما رو جویا شد. من هم گفتم که من به خاطر شما اومدم اینجا و اگه نمیخواین حرفی نیست.
خلاصه سوار شدیم و در بازار توریستی نزدیک gateway پیاده شدیم.
قرار شد برای ناهار آخر در هند جلوی McDonald جمع بشیم.
آخرین خریدهای من ساری، رنگ آرایشی، سرویس زینتی، مجسمه فیل سنگی، خال هندی، شال و … بود.
تا جایی که یادمه رسول چمدون و ساری و چیزهای دیگه، مهندس ملکی هم ساری و ادویه و چیزهای دیگه، علیرضا هم تمر هندی و چیزهای دیگه خریده بودند.
به همراه مهندس ملکی صد پر طاووس خریدیم. که از همون اول قرار شد بیست تاش رو من بردارم. از اون بیست تا به هر کدوم از دوستام یکی و به خواهرم چندتا و به خودمون هم چندتا رسید.
ناهار آخر در McDonald و بازگشت به هتل.
ساعت 12 باید اتاق رو تحویل میدادیم، ولی ساعت 13 بود. تا ساعت 14 هم طول کشید تا وسایل رو جمع کنیم.
پول خردهای هندی رو بین هم تقسیم کردیم تا به عنوان تحفه به شهر و دیارمون ببریم.
که البته من بخش عمدهای از اونها رو در کنار سایر سوغاتیهام به دوستانم دادم.
بالاخره وسایل رو بار دو تا تاکسی کردیم و به طرف فرودگاه بینالمللی بمبئی راه افتادیم.
باز مشکل داشتیم با بار. این دفعه به علت وزن زیاد و نیز چمدان نقرهای و نیز پر طاووس که هر کس از دور میدید، تصور میکرد که اسلحه شکاریه.
علیرضا در فرودگاه بحرین یک دوربین دیجیتال عکاسی خرید که قیمت مناسبی داشت.
و در آخرین پرواز بود که با آقای … رییس یک شعبه بانک صادرات در مسقط آشنا شدیم که بنا به تعاریف خودش پسر فوقالعادهای داشت. قراره با هم در تماس باشیم.
در فرودگاه امام خمینی (ره) معطل چمدونها شدیم تا برسند. اما وقتی رسیدند، ما رو سخت ناراحت کردند.
دسته چمدون من شکسته بود. پایه و دسته چمدون مهندس شکسته شده بود و پارچه چمدون از دو جا پاره شده بود. دسته چمدون نوی رسول به کلی غیب شده بود. چون هر سه چمدون برای اولین بار استفاده میشدند، خیلی زور داشت. به بخش مربوطه مراجعه کردیم و یک نامه سازمانی از iran air برای gulf air تنظیم شد و قرار شد ما خودمون با gulf air تماس بگیریم و پیگیری کنیم.
خواهرم نیم ساعت به نیم ساعت بهم زنگ میزد که ببینه من کی حرکت میکنم و کی میرسم خونه.
از گمرک هم که رد شدیم و وارد سالن فرودگاه شدیم، منظرهای خوشایند در انتظار من بود.
خانوادهام با دسته گل منتظر من بودند و من اصلا انتظار نداشتم که این همه راه رو به خاطر من بیان.
خیلی ذوقزده شده بودم.
پس از معارفه خانوادهام با دوستام و مهندس ملکی و در پی آن تعارفات معمول، از همراهانم در هند خداحافظی کردم و همراه با خانوادهام با ماشین دامادمون به خونه برگشتیم.
این بود ماجرای یک هفته سفر من به هند منهای خیلی از شیرینیها و تلخیهاش که مجال نوشتنش نیست و از حوصله شما هم خارجه.
برای اولین بار بود که چندین پست رو پشت سر هم به یک موضوع اختصاص دادم. کمی یکنواختی به همراه داشت، اما اگر وقفه میافتاد، وصل کردن زنجیرها خیلی سخت مینمود.
به هر حال دیگه ماجرای هند رفتن من تا همین جا تموم شد و از این به بعد ممکنه گهگاهی یادی ازش کنم.
به امید موفقیتهای معنوی و مادی روزافزون.
خدایا همه ما را در پناه خود دار، که به غیر از تو پناهی نیست
جمعه 19 بهمن 1386 | 10:08

از دم در IIT یک سه چرخه گرفتیم تا ما رو به ایستگاه قطار شهری برسونه که اهالی بمبئی بهش میگن Local
تو ایستگاه قطار یک مجله ماشین و یک روزنامه هندی (Times of India) خریدیم.
تو قطار جا کم بود و به زور جا شدیم، مثل متروی خودمون.
ولی در ایستگاه های بعد کم کم خلوت شد.
از یک نفر پرسیدم که برای رفتن به Gateway کدوم ایستگاه باید پیاده بشم و اون هم گفت که ایستگاه آخر و گفت که خودش هم همون ایستگاه پیاده میشه.
بالاخره در ایستگاه آخر پیاده شدیم.
مرد هندی ما رو راهنمایی کرد که مواظب پولهامون باشیم چون تو بمبئی دزد زیاده و وقتی فهمید که ما قصد خرید هم داریم، یک تاکسی به مقصد خیابونی به نام Fashion Street برای ما گرفت و کرایه رو هم باهاش طی کرد.
وقتی پیاده شدیم در یک خیابون بودیم که پر بود از مغازه های لباس فروشی.
حالا که یک جای خوب برای خرید لباس پیدا کردیم، باید دنبال هتل هم میگشتیم.
نقشه خیلی گنگ بود چون به اندازه کافی جزئیات رو در بر نداشت. ولی بالاخره تونستیم راهی به یکی از خیابونها که تو نقشه هم باشه پیدا کنیم. خیلی از هندی هایی که ما باهاشون برخورد میکردیم و ازشون راهنمایی میخواستیم، فقط هندی بلد بودند و انگلیسی بلد نبودند، و این کار رو برای ما سخت میکرد.
اولین هتلی که پیدا کردیم اتاق خالی نداشت.
پله های دومین هتلی که پیدا کردیم رو تا آخر نرفتیم، صد رحمت به مهمونخونه های همدان.
یک تاکسی گرفتیم به مقصد خیابون Veer Nariman Road و با راننده کرایه رو 25 روپیه طی کردیم. و برای اطمینان، ازش پرسیدم که مقصد رو بلده یا نه و اگه بلده ما رو ببره اونجا. اون هم گفت آره بلدم.
پس از چند دقیقه که راه افتاد فهمیدم که دست چپ و راستش رو هم بلد نیست. مرتب نگه میداشت و آدرس رو میپرسید، ما هم به روی خودمون نمی آوردیم، چون گشت و گذار توی شهر هم صفایی داشت.
بالاخره بعد از نیم ساعت ما رو به خیابون Veer Nariman رسوند. ولی ادعای 75 روپیه داشت که من خیلی زورم اومد و بهش گفتم که خودت اشتباه کردی ولی اون حرف خودش رو میزد و میگفت الا و بلا من 75 روپیه ام رو میخوام. من هم کوتاه نیومدم و بهش گفتم پلیس خبر کنه تا تکلیفمون رو روشن کنه.
میخواست با کولی بازی حرفش رو بع کرسی بشونه ولی من کوتاه نمی اومدم.
چند نفری جمع شدند و با واسطه گری اونها و اصرار علیرضا 50 روپیه ریختم جلو پاش.
اول رفتیم به هتل The Ambassador یک هتل چهار ستاره که هتل شیکی بود و به دریا نزدیک بود و اتاقهای دونفره داشت. هزینه اقامت یک شبمون نیم میلیون میشد. نسیت به هتب تاج محل که برامون یک میلیون در میومد قیمت بهتری داشت اما هنوز زیاد بود.
از روی نقشه یک هتل دیگه پیدا کردیم به نام هتل Sea Green
قیمت این یکی خیلی بهتر بود، علاوه بر اینکه با دریا فقط 10 متر فاصله داشت و اتاقی که به ما دادند یک پنجره بزرگ رو به دریا داشت. خیلی هم تمیز و شیک و باکلاس بود.
نام اون منطقه Marine Drive بود که در کل بمبئی شهرت خاصی داشت
منطقه شیک و توریستی بود، پر از آژانس های هواپیمایی و هتل و رستورانهای چینی و ایتالیایی و ایرانی و …
رزرو کردیم و منتظر رسول سبحانی و مهندس ملکی موندیم.
وقتی اونها هم رسیدند با راننده مشکل داشتند، راننده 600 روپیه میخواست و دوستان ما میگفتند که حقش 300 روپیه است. بالاخره 500 روپیه بهش دادیم و خندان رفت.
کارکنان هتل ساک ها رو بردن به اتاق.
کلی از منظره دریا برای گرفتن عکس و فیلم استفاده کردیم.
حتی از همون پنجره رو به دریا شاهد بخشی از مراسم عروسی هندی بودیم که در هتل کناری ما برگزار میشد.
برای خوردن ناهار به یک رستوران مثلا ایرانی رفتیم، ولی نه از کباب خبری بود نه از قرمه سبزی؛ هیچ کس هم فارسی بلد نبود. غذایی هم که بهمون دادند اینقدر تند بود که باز کسی لب به غذا نزد.
قرار شد هر کس هر جا که میخواد برای خرید و گردش بره و شب برگرده به هتل.
من باز هوای پیاده وری کاتوره ای (بی نظم) در خیابونهای شهر بهم دست داد. کلا با اینجور پیاده روی حال میکنم. آدم چیزهای بیشتر و جالبتر و غیر منتظره تری میبینه.
فروشگاه نمایندگی آکسفورد سر راهم بود. سری زدم و حقا که چیزهای جالبی داشت، از انواع کتاب و پوستر و مجله. جالبش اونجا بود که یک کافی شاپ یزرگ وسط کتابفروشی بود و کنار هر قفسه جایی برای نشستن و مطالعه کتابها بدون پرداخت وجه، درست مثل کتابخونه.
سر راهم از بندر رد شدم، بندر ماهیگیری با کلی قایق ماهیگیری که صاحباشون همون کنار، خونه هایی با حصیر و حلب درست کردند و اونجا زندگی میکنند.
بچه هاشون تو محوطه بین خونه ها تیله بازی و فوتبال و بازی هایی از این دست میکردند.
به یک مغازه لوازم آرایشی بهداشتی رفتم، وقتی متوجه شد که من هندی نیستم و خارجی هستم، کلی ذوق کرد و تمام سعی اش رو میکرد که کلاس خودش رو حفظ کنه. سه تا خال ازش خریدم.
نمیدونم چی شد که سر از ساختمون تجارت جهانی درآوردم.
وقتی تو نقشه نگاه کردم متوجه شدم خیلی از هتل دور شدم.
راه دیگه ای برای برگشت انتخاب کردم.
مغازه نان فانتزی هندی؛ غذای بومی هندی که دستفروش ها کنار خیابون میفروختند و شامل یک برگ و کلی ادویه میشد؛ و معابد هندو؛
آسه آسه به بازاری رسیدم که بازار روز و بازار مواد مصرفی اهالی بمبئی بود. تو همچین بازاری نباید انتظار داشته باشی که کسی انگلیسی بلد باشه.
دیگه هوا تاریک شده بود و شهر جلوه دیگه ای داشت.
خیلی چیزها اونجا بود که تو بازار توریستی نزدیک Gateway نبود.
دیگه از تجملات و زرق و برق فروشگاه ها هم خبری نبود.
انواع ماهی های کوچیک و میگو و صدف اونجا بود که بعضی ها همون جا سرخ هم میکردند و میفروختند.
یک دکه اونجا بود که باز من ازش خال خریدم. دو دست سرویس گردنبند و گوشواره هم ازش خریدم. حسابی ازش تخفیف گرفتم. وقتی فهمید که من ایرانی هستم خیلی خوشحال شد. میگفت که پدرش کاملا فارسی بلده. اما خودش بلد نبود. مسلمان بود.
کمی ادویه خریدم جهت سوغاتی دوستان. یک کیلو هم فلفل سیاه به قیمت کیلویی 250 روپیه.
یک نوع فلفل هم وجود داشت که از نظر شکل و قیافه خیلی شبیه خیار بود با این تفاوت که برجستگی های زیادی دور و برش داشت. یک کیلو هم از اون خریدم. و همچنین هویج قرمز.
یک جوون ایرانی رو دیدم و باهاش هم صحبت شدم. مهدی در هند تجارت میکرد و در هتل شبنم که یک هتل ایرانی بود اقامت داشت. مشتاق بود که اگر دلار و روپیه اضافه آوردیم بهش بدیم تا برامون به پول ابران Chang کنه. بهم پیشنهاد داد تا به عنوان سوغاتی ادویه بخرم و میگفت که بادوم هندی نخرم، چون نسبت به ایران گرونتره.
از اینکه باز با یک نفر به راحتی فارسی حرف میزدم خوشحال بودم.
در راه برگشت به هتل از پرت ترین و فقیرترین محله های بمبئی گذشتم. خونه هایی که فقط یک اتاق داشت و کوچه هایی به عرض دو نفر. و معابدی روی دیوار بدون اتاق.
باز به بندر ماهیگیری رسیدم. این بار بچه ای در کوچه نبود. گاوها آرام گرفته بودند. جوانان مشغول یک بازی بودند که از نظر قاعده بازی شبیه بیلیارد بود با این تفاوت که بازی چهار نفره بود و به جای توپ از مهره های تختی استفاده میشد. دونفری که روبروی هم بودند یک تیم را تشکیل میدادند و ضربه به توپ محور با استفاده از دست انجام میشد. خیلی خونسرد کنارشان ایستادم و بازی را تماشا کردم. همگی متوجه من شده بودند؛ اما من به روی خودم نمی آوردم. یکی از بازیکن ها که با دیدن من جوگیر شده بود، چند حرکت نمایشی در نحوه زدن ضربه به توپ اجرا کرد و از شانسش گرفت و چند توپ باقیمانده را به دورن سوراخ انداخت و برد. خیلی خوشحال شده بود.
تصویری از یک تخته بازی و تصویری از فرآیند بازی را در زیر میبینید.

همچنان قدم زنان به خیابان اصلی رسیدم. اتوبوس سوار شدم و تا نزدیک های محل هتل رفتم. یک ایستگاه بعد از ایستگاه مناسب پیاده شدم. فرصتی بود برای اینکه باز هم کمی قدم بزنم.
به خیابون Marine Drive رسیدم، باید امتداد میدادم تا به هتل برسم. از کنار ساحل شروع کردم به قدم زدن. هر ده متر به ده متر یک دختر و پسر نشسته بودند و اختلاط میکردند. بعضی ها هم به اختلاط قانع نبودند و مشغول ماچ و بوسه بودند. هر کس تو دنیای خودش بود و توجهی به اطراف نمیکرد.
اولین نفری بودم که به هتل که رسیدم. بچه ها هم کم کم رسیدند.
یکی دو ساعتی که خوابیدم، برای خوردن شام به Mc Donald رفتم و تا اونجا که یادمه Mc Fish خوردم.
ساعت 12 بود و من تنها با پررویی تمام در خیابانهای خلوت و ناامن بمبئی به سوی هتل قدم میزدم.
شنبه 13 بهمن 1386 | 19:23

به موبایل علیرضا (دوست جدید ایرانیمون) زنگ زدیم و باهاش قرار گذاشتیم تا جلوی در خوابگاه ببینیمش.
من همراهش شدم تا به سراغ یکی از دوستاش توی یکی دیگه از خوابگاهها بریم و از اون سوالاتی در مورد جاهای دیدنی و مراکز خرید بمبئی بکنه؛ چون خودش اهل بمبئی نبود و اطلاعات کاملی نداشت.
دوستش به ما پیشنهاد داد به gateway of indida و مارین درایو بریم.
علیرضا هم افتخار داد و ما رو همراهی کرد.
ابتدا با ماشین تا یکی از خیابونهای اصلی رفتیم که از اونجا به دروازه هند بریم.
اما وقتی دیدیم که کرایهها رو خیلی زیاد میگیرند، تصمیم گرفتیم از مترو (قطار برقی شهری) استفاده کنیم.
با موتور سهچرخه به ایستگاه مترو رفتیم، ولی جرات نکردیم سوار شیم. اینقدر این قطارها شلوغه که در رو نمیبندند و مردم از در آویزونند.

از اونجا یک دربست گرفتیم و به دروازه هند رفتیم.
من اونجا یک دستفروش دیدم که بادکنکهای بسیار بزرگی میفروخت، وقتی ازش پرسیدم که چنده و اون هم گفت که 10 روپیه، من وسوسه شدم و یک بسته دهتایی به قیمت 100 روپیه خریدم.
کمی جلوتر بقیه دستفروشها ما رو دوره کردند و به ما فهموندند که اون بادکنکهایی که به ما فروخته، کوچیکه و سرمون کلاه گذاشته.
در همین اثنا که یکیشون داشت یک بادکنک رو برای من باد میکرد تا نشونم بده، یکی دیگهشون یک بسته بادکنک بزرگ رو به دوستم به قیمت 200 روپیه فروخت.
و به این ترتیب اولین کلاه سرمون رفت.
علیرضا (دوست جدید ایرانی) ما رو یک گوشه جمع کرد و آداب خرید رو در هند یادمون داد تا دیگه سرمون کلاه نره و واقعا من ازش ممنونم، چون حرفهای علیرضا در تمام مدت خرید راهنمای من بود.
یک قایق تفریحی سوار شدیم و تا چند کیلومتر داخل دریای عرب رفتیم.

وقتی برگشتیم به ساحل، علیرضا از ما جدا شد و ما برای رزرو هتل به هتل تاج محل که نمونهترین هتل بمبئی بود رفتیم، اما وقتی متوجه شدیم که هزینه یک شب اقامت برای ما چهار نفر، یک میلیون تومان در میاد، پشیمون شدیم.
برای خرید به بازار نزدیک دروازه هند رفتیم و کلی خرید کردیم. از جمله ساری، مجسمه فیل، پر طاووس، انواع زیورآلات هندی، انواع میوههای هندی، اسباببازی، انواع ادویه هندی، کارت پستال، نقشه شهر بمبئی و خیلی چیزهای دیگه …
و اما جالبترین نکته در روز 28 ژانویه برای ما خوردن ناهار در رستوران مکدونالد بود که بالاخره بعد از چند روز غذاهای آماده خوردن، تجربه جالب و ارزشمندی بود.

سرانجام به هتل موسسه IIT برگشتیم.
چون هنوز مدرک شرکت در مسابقات رو از مسئولین دریافت نکرده بودیم، لازم بود تا فردا هم در هتل موسسه تکنولوژی هند بمونیم. اما اینطوری وقت و فرصت رو برای خرید و گردش در شهر از دست میدادیم.
بنابراین تصمیم گرفتیم که دو گروه شیم؛ یک گروه در هتل موسسه بمونه و گروه دیگه برای رزرو یک هتل مناسب در مرکز شهر که به بازار دسترسی داشته باشه، صبح زود به مرکز شهر بروند.
گروه اول: آقای سبحانی و مهندس ملکی و گروه دوم: من و آقای کهوند
پنجشنبه 11 بهمن 1386 | 19:33
موفقیت بزرگ دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان را در کسب مقام چهارم مسابقات بین المللی رباتیک techfest2008 به تمام مردم ایران، عزیزان این تیم، آقایان رسول سبحانی، احمد داس زرین و علیرضا کهوند و تمام دانشجویان و مسئولین عزیز دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان تبریک عرض می نماییم.
به امید موفقیتهای بزرگتر برای تمام مردم ایران
دوشنبه 08 بهمن 1386 | 05:31

اولین و مهمترین خبر اینکه، در رتبه بندی مسابقات میکروماوس جشنواره TECHFEST تیم گیگا از دانشگاه آزاد اسلامی همدان، حائز مقام چهارم شد.
این موفقیت بزرگ رو در وهله اول به خودم، آقای رسول سبحانی که خیلی زحمت کشید، آقای علیرضا کهوند، دوستان همکلاسی عزیزم، خانواده ام و مردم ایران تبریک میگم.
از اوضاع احوال اینجا اگه بخوام بگم که باید تا ظهر تایپ کنم.
مردم هند خیلی خونگرم و خوب هستند.
مخصوصا اینجا که ما هستیم، چون دانشگاهه، و همه دانشجو هستند، خیلی با کلاس و با فرهنگ برخورد میکنند و در فرصتهای بعدی راجع بهشون مینویسم.
دانشگاهی که ما در اون اقامت داریم و مسابقه میدیم (IIT Bombay) یکی از بزرگترین دانشگاه های هند و جهان هستش. به طوریکه متوجه شدیم در رتبه بندی های انجام شده در رده 269 قرار داره +، این در حالیه که دانشگاه شریف در رده 529 و دانشگاه تهران در رده 539 قرار داره. +
یک عکس هوایی هم از جایی که هستیم (hostel 13) گذاشتم که ببینید چقدر اینجا قشنگه.
واما نمایش لیزر دیشب که معرکه بود و اصلا نمیدنم چه جوری میتوینم احساساتم رو به شما انتقال بدم.
این جشنواره بسیار بزرگ بود و واقعا جای بقیه بچه های ایرانی خالی بود.
خیلی از آدمهای بزرگی که میشناختیم و نمیشناختیم اومده بودند. منجمله بنیانگذار ویکیپدیا و مدیر اجرایی لینوکس و ردهت هند و برنده جایزه صلح نوبل و پدر اینترنت و خیلی های دیگه که خودتون میتونین ببینین +
فوق العاده بود. بعدا در فرصت مناسب چند عکس و چند تیکه از فیلمش رو براتون میذارم.
و اما رشته های بسیاری از رقابتها وجود داشت، از انواع ربات ها گرفته تا مسابقه های علمی و ساخت انواع ماشین و هواپیما و زیردریایی و خیلی چیزهای دیگه
چندین سخنرانی مهم و کارگاه های آموزشی و انواع نمایش ها و نمایشگاهها و ابتکارات و …
ما اصلا وقت نکردیم به همشون سر بزنیم
وقتی ما رسیدیم یک نفر مسئول مراقبت و راهنمایی ما شد. دوستی به نام Suchit. دانشجوی هوا فضا، خونگرم، مهمان نواز و دوست داشتنی. میتونین تو عکسی که در پست قبلی گذاشتم ببینیدش.
چند تا دوست سریلانکایی هم پیدا کردیم که خیلی بامعرفت هستند.
اتفاقا یکیشون هم نظرش رو در مورد ایران برامون تایپ کرد که من عینا میذارم اینجا:
یک دوست ایرانی هم اینجا پیدا کردیم، البته اون ما رو پیدا کرد.
اسمش علیرضاست و اصلیتا هندیه، اما چند سالی هم در ایران زندگی کرده، و به زبانهای هندی، فارسی، عربی و انگلیسی مسلطه.
از اینکه پس از چند روز به سختی حرف زدن میتونستیم راحت به زبان فارسی حرف بزنیم خیلی خوشحال بودیم.
چندین چیز عجیب هم اینجا دیدیم که قغلا تا اونجا که بادمه بهشون اشاره میکنم:
حمومشون آب گرم نداره، یعنی با آب سردحموم میکنن، البته یک شیر آب گرم اشتراکی تو سالن هست که اگه خیلی اصرار به استفاده از آب گرم دارین، باید با سطل از اون آب بردارید
روم به دیوار، تو دستشویی آفتابه ندارن، شیلنگ هم ندارن، به جاش یک پارچ کوچیک دارن که کار رو خیلی سخت کرده
آب سرد نمیخورن، آب رو ولرم میخورن، حتی آبخوری هاشون هم طوری طراحی شده که اولش کمی آب گرم میده و بعد بقیه آب رو
تو چای هم فلفل میریزن، دیگه شورش رو در آوردن.
خیلی از مردم هند گوشت نمیخورن
فعلا همین، تا بعد …
شنبه 06 بهمن 1386 | 15:04

خوابگاه خوبه
ما این چند روز اول که مسابقه داریم خوابگاه میمونیم تا نزدیک محل مسابقه باشیم
اما امروز و فردا که کارمون اینجا تموم بشه میریم هتل و حالشو میبریم
اینجا بزرگترین مشکل ما، غذاهای خیلی تند این هندی هاست
تو همه چیز فلفل میریزن
بیچاره خارجی هایی که میان اینجا
دیروز مسابقه داشتیم
یکی از ربات هامون به علت نامعلومی خوب کار نکرد و باخت
اما ربات دوم تونست تا آخر مسیر رو بره و این خیلی برای ما مهم بود
شاد و خندان برگشتیم خوابگاه
امروز هم میخوایم بریم کمی بگردیم
راستی این دریاچه ای که کنارش هستیم اسمش powai هست
به امید دیدار
خدانگهدار
شنبه 06 بهمن 1386 | 15:01

از بمبئی مینویسم براتون.
من الان تو بمبئی و در خوابگاه هستم.
تا اینجای مسافرت که کلی خاطره داشتیم و چیزهای جدید دیدیم.
بذار از فرودگاه تهران بگم، برامون جالب بود که مامور بازرسی به محض دیدن ما متوجه شد که ما برای شرکت در مسابقه داریم پرواز میکنیم.
بعدش هم اینکه ما تصمیم گرفتیم که چمدون ربات رو ببریم داخل هواپیما که یک وقت توی بار خراب نشه.
یک چمدون سامسونت نقره ای.
خب باید بازرسی میشد، موقع بازرسی تمام مامورین انتظامی سالن جمع شده بودند تا ربات ما رو ببینند، تا اینکه یک مافوق اومد و بهشون گیر داد و ضایع شدند.
اولین تجربه پرواز
تهران بحرین
صندلی من جدا از سه همراهم بود، ولی چون هواپیما خالی بود، با اجازه مهماندار جابجا شدم و در کنار بقیه نشستم.
اما برای دیدن لندینگ هواپیما به کنار یکی از بنجره های سمت راست هواپیما رفتم.
هر چند شب بود و تاریک اما تا جایی که نور محوطه فرودگاه اجازه میداد میتونستم از دیدن لندینگ لذتببرم.
هواپیما برید و من خواب بودم، بله درست متوجه شدید، درست چند لحظه قبل از لندینگ، از فرط خستگی و بیخوابی های اخیر به خواب فرو رفتم و وقتی بیدار شدم که مهماندار به زبان انگلیسی از من میبرسید که چه چیزی میل دارم.
من هم با کمک سرپرستمون یک غذا و یک نوشیدنی انتخاب کردم. چلومرغ، اما با کلی سالادهای متنوع.
هواپیما نشست و ما در بحرین بودیم، ساعت یک یا دو شب به وقت تهران بود. به محض ورود به فرودگاه غرفه های رنگارنگ داخل فرودگاه توجه ما رو به خودش جلب کرد.
جالبترین بخش باساژ، بخش فروش ویسکی بود که برای اولین بار تو عمرم از نزدیک چنین فروشگاهی میدیدم.
قیمت ها معمولا یا با ایران برابری میکرد و یا گرون تر بود، به جز دوربین های عکاسی و فیلمبرداری که به نظر ارزونتر می اومد.
تا صبح منتظر موندیم و سرانجام به سمت بمبئی پرواز کردیم.
این بار اما کاملا از لندینگ لذت بردیم، احساسی شبیه قطار هوایی شهربازی.
حتی فیلم هم گرفتیم اما متاسفانه دوربین دچار مشکل شد و فیلم و عکسهایی که در فرودگاه بحرین و جاهای دیگه گرفته بودیم از دست رفت.
پرواز بمبئی هم نکات جالبی داشت از جمله اینکه هواپیما یک شبکه داخلی داشت که حدود 20 شبکه ویدئویی داشت و با هدست هایی که به هر کس داده بودند، میشد از تماشای یک فیلم خوب و دلخواه لذت برد.
سه شبکه هم مخصوص مانیتورینگ پرواز بود، یکی اطلاعات پرواز رو ارائه میداد و دو تا هم تصویر دو دوربین نصب شده روی دماغه هواپیما و زیر بدنه هواپیما رو نشون میداد.
زمین از اون بالا خیلی قشنگه.
شهر بمبئی شهر سرسبزیه و از اون بالا با توجه به رودخانه ها و دریاچه هایی که داره خیلی قشنگ به نظر میرسه.
باز هم در فرودگاه با این چمدون نقره ای رنگ به مشکل برخوردیم.
بازرس فرودگاه بمبئی به چمدون ما گیر داد و خواست که بازش کنیم و کلی بهم ریختش.
بعدش که براش توضیح دادیم که برای چی اومدیم، مشکل حل شد.
قرار بود مسئول برگزاری مسابقه یک نفر رو برای راهنمایی ما به فرودگاه بفرسته، اما کسی اونجا نبود.
خودمون تاکسی گرفتیم و رفتیم به “مرکز فن آوری هند”
هوا بسیار گرم بود و ما تو ماشین از سرمایی که کولر ایجاد میکرد لذت میبردیم.
بالاخره به محل مسابقه رسیدیم، مسابقات مقدماتی (ورودی) شروع شده بود، اما با توجه به آماده نبودن ربات ما و اینکه تازه از راه رسیده بودیم، با مسئول مسابقه صحبت کردیم و قرار شد که ما فردا مسابقه ورودی و مسابقات اصلی رو با هم بدیم.
یک نفر راهنما همراه ما شد و کلی با هم صحبت کردیم.
در خوابگاه دانشجویی مستقر شدیم و ناهار تن ماهی خوردیم که از تهران با خودمون برده بودیم.
مشغول کار کردن بر روی ربات شدیم.
خوابگاه ما در کنار یک دریاچه قرار داره، شاید هم یک رودخونه.
هنوز فرصت نکردیم بریم ببینیمش.
شام هم رفتیم یک غذاخوری هندی که هیچ کدوم نتونستیم لب به غذا بزنیم.
فعلا تا همین جا رو داشته باشید، چون الان میخوایم بریم تمرین کنیم.
به امید دیدار
خدانگهدار
یکشنبه 30 دی 1386 | 03:26

هر ادارهای که میری باید هزار جور سرتو خم کنی که کارتو راه بندازن، مگه میشه به حضرات نازکتر از برگ گل گفت؟!
خوبه حالا شناسنامه و کارت ملیام جور بود وگرنه که دیگه هیچی، باید به کل قید هند و آمیتا و ویجی رو (البته تا یادم نرفته “سیتا” رو) میزدم.
بعد از کلی نامه فدایت شوم برای سازمان مرکزی دانشگاه آزاد، که بالاخره موافقت کردند ما بریم مسابقه ربات تو بمبئی، بعدش کلی نامهنگاری که یه خورده پول هم بدن که همانا ربات رو نمیشه با باد هوا ساخت، این فروشندههای الکترونیکی و سایر موارد هم که با بوسه جانافزا به ما جنس نمیدن، پول میخوان.
حالا همه اینا جور شده، دوباره باید یاد سازمان مرکزی بندازی که بابا جان مگه یادت نیست موافقت کردی ما بریم، خود ت گفتی.
آخر سر هم میخوری به راهبندانهای پشت سر هم تو کل کشور و مملکت میخوابه.
باز شانس آوردیم یکی تهران بود و رفت از خود سازمان مرکزی نامه ما رو گرفت و آورد، وگرنه امیدی به پست نبود. گفتم پست یاد شاهکارهای اخیر اداره پست افتادم، که هر چی پیشتاز میشد رو باید میرفتی از اداره پست میگرفتی (به جای اینکه بیارن تحویل بدن)، اعم از کارت سوخت و سیمکارت ایرانسل و کارت ملی و غیره و غیره.
بالاخره تو این مملکت شیر تو شیر یکی پیدا نشد بگه که اصلا ما میتونیم از مرز ایران خارج شیم یا نه؟ که اگه میتونیم پس چه جوری؟
میریم اداره گذرنامه همدان که تعطیله، پاسبان دم در میگه برو پلیس بعلاوه ده (که نمیدونم چند میشه، اومدم ابجدش رو هم حساب کنم، دیدم نمیشه، آخه ابجد که “پ” نداره)
بعد پلیس بعلاوه ده میریم نظام وظیفه میگه که ما کار به هند و سیتا نداریم، ما فقط به سوریه و زینب کار داریم، اگه سیتا میخوای برو از نظام وظیفه تهران بخواه.
ما هم راست راست پا شدیم کوله بستیم اومدیم تهران، غافل از اینکه نظام میگه مشمولین عزیز و گرامی 15000000 بذارن پیش ما، وقتی برگشتن (که ایشالا برنگردن) بیان پولشون رو دست نخورده بگیرن برن ادامه برنامه.
ما موندیم و “45000000 پول از کجا بیاریم؟”
یکیمون که سه سوت “از کجا؟” جور کرد.
…. این چند نقطه یعنی اینکه داستان داشتیم ما
بالاخره این شد که دانشگاه از ما یه سند گرو گرفت، پولمون رو داد که بذاریم گرو نظام.
نظام که راضی شد، نوبت میرسه به اداره گذرنامه.
هی برو بیا، هی برو بیا. هی تفتیش بدنی شو.
آخرش هم میخوری به پنجشنبه و روز نیمه تعطیل ادارهها.
کار میافته به یکشنبه، یعنی همین چند ساعت بعد.
و اما بلیت: مگه اتوبوسه که تا آخرین لحظه بشه بلیت خرید؟!
نه خیر آقا! از پرواز مستقیم که خبری نیست، پر شده.
پرواز غیرمستقیم هم که کرور کرور تومن پولشه.
هم از امارات هست هم از قطر، اونها هم چیزی نمونده پر شه.
بلیت هم که بدون گذرنامه نمیدن. حالا ما هم که گذرنامه نداریم!!
یعنی میشه با خلبان صحبت کنیم تو بوفه بشینیم؟!
بچه که بود خیلی دوستش داشتم، با اینکه نسبت فامیلی خیلی دوری داشتیم، اما میبردمش سر کوچه و براش شکلات میخریدم، شایدم آدامس، خوب یادم نیست، قضیه مربوط میشه به شیش هفت سال پیش
الان دیگه خانومی شده، حدود ده دوازده سالشه.
بعد از مدتها تو عروسی خواهرم دیدمش و کلی جا خوردم، اصلا باور نمیکردم این همون هلیا کوچولو باشه
زیبا و دوستداشتنی مثل همون موقعها
حیف که دیگه نمیتونم بغلش کنم سربهسرش بذارم و باهاش بازی کنم
چقدر خوشصحبت و شیرینزبون بود، حتما الان هم هست
نگاهش که هیچ عوض نشده
با اون چشمای ناز و گرد و مشکی
و خیلی بزرگ شده، شاید هیچی از من یادش نیاد
در خودم گم شدم باز به حسی رسیدم که بهم میگه “چته مرد؟”
پس چرا اینقدر ناآرومی
مثل روزهای پشت کنکور
پر از تشویش
پر از احساس بیهودگی
شاید هروقت دارم به موفقیتی نزدیک میشم، اینطوری میشم
گاهی وقتها، غرور میگیرتم که من فلانم و من بهمانم
گاهی وقتها هم به این فکر میکنم که آیا این هدفی که انتخاب کردم، ارزشش رو داره که اینقدر براش تلاش کنم؟!
مثل وقتی که آدم عاشق میشه، گاهی تردید میکنه که آیا معشوقت لیاقتش رو داره؟ و اصلا به درد هم میخورین که یک عمری رو با هم سر کنین؟!
بعضی وقتها سوالاتی برام پیش میاد که خیلی عجیبند
تو سرنوشتم، قراره من آیندهام رو با چه کسی بسازم؟
بچههام رو چه طوری تربیت کنم؟
وضع مالی من چطوری میشه؟
خونهام چه شکلیه؟
ماشینم چیه؟
درآمدم چقدره؟
کجاها میرم؟
دوستام کیان؟
چه کار میکنم؟
اصلا چند سال عمر میکنم؟
چه کار مهمی میتونم انجام بدم؟
و خیلی سوالهای دیگه
وای که چقدر کار انجام نشده دارم
خدایا خودت کمکم کن
در آخر یاد میکنم از فیلم سینمایی ستاره سهیل
بر اساس زندگی اویس قرنی
فردی عابد و دوستدار حضرت محمد (ص) که در یمن زندگی میکرد و من از زندگیاش درسهای بزرگی گرفتم که امیدوارم به کار بگیرم
یکی از تاثیرگذارترین صحنههاش صحنهای بود که اویس در نماز بود و شلاق میخورد و دست از نمازش برنمیداشت؛ درست مثل وقتی که من گناه میکنم، هر چی سلاق میخورم دست از گناه برنمیدارم
یکی دیگه از قسمتهای تاثیرگذارش اونجا بود که اویس به مدینه رفت تا پیامبر را ببینه، اما نتونست و بازگشت. و پیامبر اسلام متوجه حضور یافتن اویس شده بود و از شمیم و نور اویس گفته بود و از او تمجید کرده بود
یکی دیگه از صحنههای تاثیرگذارش هم اونجا بود که اویس بر بالای بام خونه خودشون تو یمن صدای اذان بلال حبشی را از مدینه میشنید.
خدایا مرا آن ده که آن به
ما را ببخش و بیامرز
ما را به راه راست هدایت کن
ما را در این دنیا و در آخرت عاقبت بخیر و سعادتمند بگردان
چشم ما را به جمال منور مهدی موعود روشن بگردان
آمین
شنبه 27 مرداد 1386 | 13:01
نتایج به دست آمده در مسابقات رباتیک تبریز
توسط تیمهاى اعزامى از همدان
گیگا، تعقیب خط: ورود به مرحله مقدماتى
گیگا، میکروماوس: صعود به نیمه نهایى
پال، تعقیب خط: ورود به مرحله مقدماتى
رهجو، تعقیب خط: حذف در مرحله پیش داورى
رهجو، میکروماوس: انصراف
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
سلام متشکر از توجه تون- >> احمد داس زرین در تو به ریشش چه کار داری؟
سلام.
ما درون را بنگریم وحال را نی برون را بنگریم و قال را
مطلب چیزی است که ...- >> محمد در تو به ریشش چه کار داری؟
الان دیگه مد شده مینویسند منبع: اینترنت! - >> احمد داس زرین در تو به ریشش چه کار داری؟
ممنون از مطلبت
سندش رو هم ذکر کنی بد نیست - >> علیرضا در تو به ریشش چه کار داری؟
انگار سوتی های سایت time.ir تمومی نداره
رفتم به این سایت تا مناسبت ها رو استخراج کنم دیدم 7 خرداد رو ...- >> احمد داس زرین در تقویم خرداد 1391 با مناسبت ها
ویرایش جدید فایلها جایگزین شد
در نسخه قبلی، در "نمایش 1" ، خلاصه مطلب بعضی وبلاگها (وبلاگهای وردپرسی) درست نشان داده ...- >> احمد داس زرین در گوگل ریدر یا گودر
سلام، خدا رو شکر خوبیم
بابت معرفی سایت هم خواهش میکنم (چشمک) - >> احمد داس زرین در اختلال در تقویمهای هجری قمری
بسم رب الشهدا
سلام
احوالتون؟
بابت این سایت آخری که معرفی کردید ممنون. - >> کوثر به گوشم در اختلال در تقویمهای هجری قمری
به سایت time.ir ایمیل زدم و مشکلشون رو گفتم، الان سایت رو از دسترس خارج کردند، فکر کنم دارند درستش ...- >> احمد داس زرین در اختلال در تقویمهای هجری قمری
البته این برداشت شما از سخنان استاد پناهیان بسیار سطحی و عوامانه است، همین که مجلس ....
صحبت آقای پناهیان این ...- >> احمد داس زرین در پناهیان: سخنان علی مطهری ارزش پاسخ دادن ندارد