دیدگاه های تازه
بایگانی ماهیانه
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
عالم پر است از تو و خالیست جاى تو
هر چند كائنات گداى درِ تواند
هيچ آفريده نيست كه داند سراى تو
صائب


من یک مسافرم.
مسافر زمان و مکانی شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک
این سفر یه روز در یه لحظه خیلی خاص تموم می‌شه و من...
می‌دونم. سفر سختیه. چاله چوله زیاد داره، بیراهه زیاد داره، راهزن زیاد داره، گرسنگی داره، خستگی داره، اما اگر اهل سفر باشی، هم لذت می‌بری هم توشه برمی‌داری.
تو مسافرخونه دنیا همه مردم مسافرند.

به سایت من خوش آمدید
احمد داس زرین
Ahmad Daszarrin

برای پیگیری نوشته‌ها از لینک زیر استفاده کنید.
لینک زیر را می‌توانید در گوگل ریدر یا برنامه‌های دنبال کننده فید اضافه کنید.
آمار Hitstats

بايگانی در دسته ‘شخصی’


یکشنبه 06 شهریور 1390 | 11:44
گره و محبت خدا و ناوک و میم ب

327



پیش‌نوشت: تاخیر چند روزه من رو ببخشید. پنجشنبه شب که گره، نشست داشت، ساعت 3 رسیدم خونه و در اقدامی باورنکردنی تا ساعت 18:20 روز بعد (جمعه) خوابیدم! بعد که برنامه خوابم کاملا به هم ریخت، جمعه شب کلا نخوابیدم. وبلاگ گره وقت زیادی ازم می‌گیرم، مدیریت نظرات و بازبینی مطالب و پیوندها و پیاده کردن گزارش از روی فیلم‌ها، واقعا وقت‌گیره.

روز پنجشنبه با افشین رفتیم نمایشگاه، نزدیک اذان رسیدیم، افطار یک کاسه حلیم خوردیم و به سمت محل نشست راه افتادیم.

ساعت 20:30 توی بخش دشمن شناخت، یک محل برگزاری نشست پیدا کردیم، اما با کمال تعجب هیچ خبری نبود، نه از شرکت‌کنندگان نه از مجریان!

تازه این‌ور و اون‌ور هم کاغذ چسبونده بودن که اینجا قراره ساعت 21:30 نشستی با موضوع شیطان‌شناسی و سحر و جادو برگزار بشه! (شیطان)

خلاصه همین‌طور سردرگم بودیم که یک نفر رو دیدم مثل موش آبکشیده داره به سمت صندلی‌های چیده شده برای نشست میره. یک کم که دقیق شدم دیدم، بله خود آقای دخانچیه! بنده خدا زیر بارون نماز خونده بود! رفته بوده نمازخونه، جا نبوده، بیرون خونده، تا تکبیر رو گفته بارون شروع شده! (خرخون)

خلاصه، گپی زدیم و خودم رو معرفی کردم، گفت: پس اون نفوذی تو هستی!

با بقیه تماس گرفت که ببینه کجان، فهمیدیم تو راهند.

یک ربعی گذشت تا اینکه چند نفر حلیم و آش به دست اومدند، کاغذهایی هم درباره گره دستشون بود. میلاد که افطار نکرده بود مشغول حلیم شد و یک خانومی هم کاغذها رو بین اون چند نفری که برای رفع خستگی روی صندلی نشسته بودند، پخش می‌کرد. به من که رسید، خودم رو معرفی کردم و ایشون هم گفت که الهه فلاح نژاده. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، آدرس سایت گره بود که روی تبلیغات خورده بود و اشتباه هم خورده بود: www.chanel3.ir.gereh واقعا محشر بود! نمی‌دونم این آدرس رو کی از کجا آورده بود (نیشخند)

خواستند کم کم مراسم رو شروع کنند که خبردار شدیم، سالن رو اشتباهی نشستیم و باید بریم جای دیگه بیست سی متر اون‌ورتر!

سالن بیداری اسلامی، غرفه خبرگزاری دانشجویی، یک پلاکارد کوچولو هم زده بودند که “نشست بیداری اسلامی و لیبی، با حضور عوامل برنامه گره” !!! (تعجب)

بالاخره دو تا خانوم مجری از “دبیرخانه نقد رسانه” رضایت دادند و رفتند پشت میز نشستند و برنامه رو شروع کردند.

نشست گرهخانم‌ها اصلانی، پیرهادی، محور (مدیر تیم پژوهش)، آقایان دخانچی (مجری)، افشار (تهیه کننده) و مطهر (مدیر تولید)

از خانم محور و آقایان دخانچی و افشار و مطهر دعوت کردند. تعریف‌ها از همدیگه شروع شد، چیزی که قبلا یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ گره نسبت بهش هشدار داده بود! نوبت به حرف‌های جدی هم رسید. البته تا یادم نرفته بگم که من هنوز نفهمیدم این نشست برای چی برگزار شد؟! بیداری اسلامی، خداحافظی، نقد رسانه، … ؟ تقریبا حرف تازه‌ای هم زده نشد.

من اما چون دوست داشتم بچه‌های گره رو از نزدیک ببینم و زمینه همکاری رو باهاشون بیشتر کنم به این نشست رفته بودم. البته با آقای افشار قبلا دیداری داشتم.

درباره گره و صدا و سیما و … هم صحبت شد، بعضی از دوستان وبلاگ‌نویس هم از راه دور اومده بودند تا میهمان نشست باشند و حرف‌های خوبی هم برای زدن داشتند. اما متاسفانه وقت کم بود و فضا بسیار نامناسب، برای اینکه مصلی که برای برگزاری نمایشگاه ساخته نشده، ده بیست متر اون‌ورتر یک مراسم دیگه برگزار میشد که صدای بلندگوهاش آدم رو دیوونه می‌کرد و من که ردیف اول جلوی بلندگو نشسته بودم بعضی وقت‌ها نمی‌فهمیدم بچه‌های گره چی میگن! (کلافه)

خانم محور هم نسبت به من لطف داشتند و در بین فرمایشاتشون از من تشکر ویژه کردند، در حالیکه من به نظر خودم کار خاصی نکردم، حداقل در برابر کار بچه‌های گره که وبلاگ گره فقط یک بازتاب کوچیک از کارهای اون‌هاست. من احساس کردم در فضای سایبری کم‌کاری شده، خودم دست به کار شدم. حتی انتظار برخورد قهرآمیز هم داشتم (به علت همون تفکر نفوذی بودن) اما خوشبختانه گره به من اعتماد کرد و همه دوستان با وبلاگ همراهی و همکاری کردند و انشاءالله قراره وبلاگ رو توسعه بدیم تا فعالیت سایبری رو جدی‌تر ادامه بدیم.

در آخر برنامه هم به هر کس از بچه‌ها یک لیوان یادگاری از گره دادند، همون لیوانی که روی میز برنامه گره هست. (چای)

صحبت‌هایی هم با خانم فلاح‌نژاد و میلاد دخانچی و خانم محور و آقای افشار کردم و قرار شد در یک فرصت بهتر، بیشتر هماهنگ شیم.

از خانوم فلاح نژاد خواهش کردم که موزیک روی وبلاگش رو برداره، گفت که دوستش داره و قرار شد من یک پلیر با قابلیت پخش دستی براش تهیه کنم تا جایگزین پلیر قبلی کنه. کمتر از 24 ساعت بعد با برنامه swish یک فلش دیگه شبیه اونی که تو وبلاگش بود براش ساختم و لینکش رو بهش دادم.

میلاد هم می‌خواد سر و شکل جدیدی به سایتش بده که قرار شد کمکش کنم.

آقای شفیعی همسر خانم محور رو هم بعد از هشت ماه دوباره دیدم و چه جالب که چهره همدیگه یادمون بود. (محرم پارسال تو هیئت دانشگاه هنر به دنبال تماس خانم محور برای تحقیق درباره گلدکوئست، توسط میم ب، با هم آشنا شدیم)

اتفاقا سر و کله میم ب هم پیدا شد. خیلی وقت بود ندیده بودمش، دلم براش تنگ شده بود. جالبه که باز هم همه رو می‌شناخت، از مجری گرفته که از دبیرخانه نقد رسانه اومده بودند تا خانم محور و دخانچی و افشار و خانم فلاح نژاد. البته خانم فلاح نژاد رو تاحالا ندیده بود و می‌گفت که پنج سالی هست که وبلاگی در ارتباطن. من اسمش رو می‌ذارم دنیای کوچیک انقلابی‌ها!

بعد از خداحافظی رفتم تو کانکس! نماز خوندم. نماز که تموم شد از پنجره شنیدم که قراره حاج‌آقا پناهیان صحبت کنند.

رفتم و روی یکی از صندلی‌هایی که چیده بودند نشستم. بحث محبت خدا بود. حرف‌های حاج‌آقا رو خیلی سخت میشه روی کاغذ آورد، آخرش هم روضه امام حسین خوندند و دل ما رو سوزوندند.

بعدش میم ب دعوتم کرد به یک نمایش خاص که خودش گویندگی‌اش رو کرده بود، نمای نوین در سرزمین هنر مقدس، کاری از کانون فرهنگ و هنر ناوک.

نمایش بسیار جالبی بود ترکیبی از نور و صدا و رنگ و دکور و نمایش زنده و تئاتر و نمایش رادیویی و حضور در صحنه و … یک نمایش چند بعدی انقلابی تحسین برانگیز

پس از پایان برنامه، میم ب چند نخ را در ذهن من به هم گره زد و چند نفر از دوستانش را به من معرفی کرد که قبلا درباره‌شان صحبت کرده بود.

از مصلی تا خیابان انقلاب پیاده راه افتادیم تا پس از هفته‌ها دوری، دلی تازه کنیم.

ساعت سه نیمه شب، شکم گرسنه من انتظار غذای لذیذ خانه را می‌کشد و لبان تشنه‌ام انتظار جرعه‌ای آب. (خوشمزه)


چهارشنبه 05 مرداد 1390 | 11:07
دانشگاه مجازی

214



خوبیه دانشگاه مجازی اینه که دیگه لازم نیست سر یک ساعت خاصی در یک مکان خاصی کیلومترها اون‌طرف‌تر از خونه‌ات حاضر بشی

دیگه لازم نیست تو گرما و سرما راه بیافتی تو خیابون‌های تهران و صدای بوق و داد و بیداد بشنوی و دود اگزوز و سیگار استنشاق کنی

دیگه لازم نیست بابت صد تومن کرایه بیشتر که پول زوره حرص بخوری

دیگه لازم نیست تو اتوبوس بوی عرق بغل دستی رو تحمل کنی و مثل گوشت قربونی آویزون باشی و نگران کفش تازه واکس زده‌ات باشی که زیر پای مردم کثیف نشه

دیگه لازم نیست سر کلاس حواست به این باشه که یک وقت دست تو دماغت نکنی، یا نگران عطسه و زنگ گوشی‌ات که حواس بقیه رو پرت نکنه

خلاصه مزیت زیاد داره، در کنارش معایبی هم داره‌

مثلا اینکه از حضور استاد به شکل کلاس‌های حضوری محرومی و اینکه باید نگران ارتباط آنلاینت باشی

خلاصه برای کنکور دوره‌های کارشناسی ارشد مجازی ثبت‌نام کردم

سال‌های ساله که دیگه کسی برای گرفتن کارت ورود به جلسه کنکور تو صف‌های طویل پشت نرده‌های دانشگاه نمی‌ایسته

اون هم کنکورهایی که همه چیزش حضوریه

اما من نمی‌دونم چرا باید دانشگاهی که همه چیزش مجازیه، گرفتن کارتش حضوری باشه و مردم رو از کار بیکار کنه

اون هم کارتی که مهر نداره که هیچ، عکسش هم چاپیه!


چهارشنبه 29 تیر 1390 | 09:38
سفر کردم

194



جمعه صبح علی‌الطلوع راه افتادم به سمت همدان، چند تا کار داشتم که باید انجام می‌دادم. (خرخون)

اولی‌اش شرکت در مراسم هفتم خاله پدرم بود، خدابیامرز خیلی به من محبت داشت، من هم خیلی دوستش داشتم، چند وقتی بود زمین‌گیر شده بود و زندگی راحتی نداشت. یک خونه داشت که در اون به تنهایی زندگی می‌کرد، البته دخترش و دامادش و نوه‌هاش حسابی هواش رو داشتند و مرتب بهش سر می‌زدندو می‌آوردنش پیش خودشون، این یکی دو ماه آخر هم کلا پیش دخترش بود. (ناراحت)

روز پنجشنبه که می‌دونستم فرداش راهی همدانم، یک دفعه یادم افتاد که شنبه وقت مناسبیه تا یک سر به دانشگاه بزنم تا مدرکم رو بگیرم، چون قبل از این به خاطر اینکه کارت پایان خدمت نداشتم بهم ندادند. زنگ زدم پادگان و خدا رو شکر کارتم حاضر بود، بنابراین یکی دیگه از کارهام تو همدان گرفتن مدرکم بود که خیلی راحت و سریع گرفتمش. البته نمی‌دونم قضیه اینکه فایل من رو بخش رفاه بسته بود چی بود که من مجبور شدم از این ور دانشگاه برم اون ورش تا فایل من رو باز کنه! (متفکر)

یکی از دوستام به نام سردارزاده الان سرباز راهنمایی رانندگیه، بنده خدا باید روزی حداقل ده ساعت سرپا سر چهارراه بایسته و ترافیک رو هداست کنه، البته بعضی وقت‌ها هم دست به جریمه می‌بره. بنده خدا زیر آفتاب پوستش سوخته، کار سختیه در عین حال پر فراز و نشیب، امیدوارم هر چه راحت‌تر خدمتش رو تموم کنه و به زندگی‌اش برسه. (دعا)

یکی دیگه از دوستام به نام حامد تو پادگان 06 تهران دوره آموزشی رو می‌گذرونه، یک شب زودتر از من رفت همدان که از روزهای تعطیلی که بهشون مرخصی میان‌دوره دادن حداکثر استفاده رو ببره.یک مقدار رنگ و روش باز شده بود، بعد از اعزام اولین بار که دیدمش نشناختمش، از بس که لاغر و سیاه شده بود، کچل هم که کرده بود. (اوه)

یک اتفاق جالب هم افتاد، شنبه شب که با دوستام رفتیم بیرون و شام خوردیم، همین طور که دور میدون بیمه ایستاده بودیم و بحث سیاسی می‌کردیم، یکی زد رو شونه‌ام، وقتی برگشتم دیدم یکی از هم‌خدمتی‌هامه به نام حسین مرادی فرشاد، بچه همدان. نامرد به ما گفته بود که متاهله، اما وقتی حال خانومش رو پرسیدم، گفت که من زن ندارم و اون دروغ‌ها رو می‌گفتم که راحت بهم مرخصی بدن! گفت که مهمون داره و ازم خواست که حدس بزنم کیه، بالاخره فهمیدم که مسئول شعبه وظیفه تشریف آوردن همدان و لنگر انداختن خونه ایشون. البته حسین بچه خیلی با مرام و مهمون‌نوازیه، اما خب به نظرم دوستی این دو نفر در این حد نبود که طرف از تهران پاشه بره همدان خونه سربازش! (تعجب)

راستی گفتم بحث سیاسی، رفیقم که نه اعتقادی به دین داره نه به حکومت دینی، نظرم رو راجع به حکومت دینی پرسید و البته خودش هم در جواب این سوالش یکی دو دقیقه سخنرانی کرد و بحث شروع شد. البته به غیر از اونجاهایی که دوستان به من یا به اشخاص دیگه توهین می‌کردند، بحث دوستانه بود! نتیجه بحث هم مثل همیشه این شد که ده سال صبر کنیم تا حرفمون ثابت شه! البته حرف‌های جالب زده می‌شد، مثل اینکه ما به انرژی اتمی نیاز نداریم! تو انتخابات تقلب شده! اکثریت مردم مخالفن با نظام! جمهوری اسلامی دیکتاتوریه! سپاه قاچاق می‌کنه! و … . پای خیلی‌ها هم به بحث کشیده شد، از چین و روسیه گرفته تا کره شمالی و جنوبی و سودان و امارات و کویت و …. از بی بی سی و ووآ گرفته تا صدا و سیما و روزنامه‌ها. از نوری‌زاده گرفته تا مدحی. راستی گفتم مدحی، یک عکس یادگاری هم گرفتیم به سبک همون عکسی که مدحی با خوانساری و جهانشاهی گرفته بود (نیشخند)

ما به درد هم نمی‌خوریم؟!! سردار می‌گفت بعضی دخترها وقتی می‌بینن که پسره پول و پله تو دست و بالش نیست، این چیزا رو بهانه می‌کنن که نگن دختره پرتوقعه. اما اگه پسره پولدار باشه، گبر هم باشه باهاش تفاهم ایجاد می‌کنن. الله اعلم


چهارشنبه 08 تیر 1390 | 17:51
به پایان آمد این سربازی

230



بالاخره دوران بسیار شیرین و پربرکت و پرمغز سربازی با خوبی و خوشی به پایان رسید. البته یک هفته پیش! (نیشخند)

مصادف با اوایل دوران خدمت من، اوضاع امنیتی سیاسی و اجتماعی ناآرام می‌نمود و چشم طمع دشمنان نسبت به این آب و خاک تیزبین‌تر شده بود.

زمزمه‌های جنگ و ترور و هرج و مرج بود.

اسرائیل علنا تهدید نظامی می‌کرد.

انگلیس رسما تهدید اطلاعاتی و امنیتی کرد.

آمریکا هم قانونا !!! تحریم‌ها را افزایش داد، بودجه‌های کلان تصویب کرد، سایت‌های [ضد] اجتماعی را تقویت کرد، ویروس رایانه‌ای وارد تاسیسات هسته‌ای کرد، رسما و بدون تعارف از فتنه‌گران حمایت کرد، پنهانی از تروریست‌ها حمایت کرد، هسته‌های جاسوسی را فعال‌تر کرد و …

بعضی دولت‌های غربی اعلام کردند درهای سفارت به روی پناهجویان باز است.

روسیه از به پایان رساندن معامله موشک‌ها طفره رفت.

امریکا با روسیه بر سر سپر دفاع موشکی اروپا توافقاتی حاصل کرد.

و خیلی خبرهای دیگر که در این دوره اتفاق می‌افتاد.

اما خدا را شکر بسیاری از این اتفاقات یا اصلا رخ نداد و یا در حد و اندازه‌ای که برنامه‌ریزی شده بود پیش نرفت.

شاید بتوان گفت تنها بخشی که توانست در جهت اهداف برنامه‌ریزانش پیشرفتی حاصل کند، سایت‌ها و ماهواره‌ها بودند که نه فیلتر از سرعت گسترش آن کاست و نه جمع کردن دیش‌ها از نفوذ آن به فرهنگ ما.

به هر حال دوران سربازی من تمام شد. در این مدت گاهی چیزی می‌نوشتم و گاهی با فرد یا افرادی بحث می‌کردم.

گاهی نتیجه‌بخش بود گاهی نه. گاهی مفید بود گاهی نه.

گاهی جواب اخبار مستند و گزاره‌های منطقی، حرف‌های خاله‌زنکی و عوامانه بود، گاهی بحث‌های شیرین و دوست‌داشتنی.

در این مدت از تبرئه شمر و یزید شنیدم تــــــــا ربط دادن گرانی مرغ و تخم مرغ با اسلام!

امروز قرار بود به بهانه خداحافظی با یک بغل صبحونه و یک سبد شیرینی برم سر خدمت که رفتم، با لباس شخصی.

پنج تا مربا و چهار تا کره و یک جعبه شیرینی کشمشی گرفتم و از دم در ورودی به همه تعارف کردم.

یک بار دیگه پای سفره نشستیم و صبحونه خوردیم و گفتیم و خندیدیم، اما با لباس شخصی!

شیرینی رو هم دور گردوندم، تقریبا از همه خداحافظی کردم به غیر از اون‌هایی که خداحافظی نکردم!

رامین علیزاده و هیربد سبحانی‌زاده و مجید ساکی و علیرضا خوش زبان و علی اصغر داورپناه و صادقی و محسن محمدی‌فر و گلفام و محمد حسین آزادی و علی دماوندی و رسول اسماعیلی و سعید ولایتی و سید تراب حجتی و امید حاجی یزدی و افشین صادقی نیا و رمضانی و طباطبایی و امین جعفری و محمد رضا جعفرقلی زاده و حسین رئیسی و رضا روستایی و فرامرز عقیلی و مظاهر محمدی و داوود اشرفی و مرتضی عزتی و جبار سلیمی و مهرور و صنقری و پرهام شجاعی و سبحان فولادنژاد و میری و محمود غضنفری و سید مهدی حسینی و سید مهدی حسینی دوزال و محمد خورشیدنیا و برزگر و رفیع زاده و رحیم زاده و محمد نکویی و مجید علیزاده و علیرضا تاجیک و محمد دالوند و نادر عظمی و علی گوگونانی و حسین ضیاء و روح الله جدیدی و میرزاجانی و علی نبی و محسن روزی طلب و محسن خانمحمدی و محمدباقر مفیدی کیا و محمدعلی مشتاقی و عارف و محمود رجایی و رامین میدانی و رضوان اصغری و سعید امیری و سعید اسفندیار و علی صفابخش و تاج، محمود اسلامی و شهسواری و علیجانی و حسن‌لو و فراهانی و حقی گله‌دار و جعفری و شهریور و زنگیشه‌ای و موسوی و نارنگ و جواد سلیمانی و جواد سلیمانی و آل هاشم و خرازانی و علیدوست و شهروز زنگویی و مجتبی قیاسی و آرین داعی و گرامی و سعید قنبری و برزگر ممقانی و …. دیگه مغزم نمی‌کشه!
ادامه: هاشم پور و سلیمانی و شکوری و شکری فر و نوید حضرتی و داود بیات
ادامه: سعید فعال و مرتضی اسکندری و واشیان و پیام احمدی و پژمان قنبری

خاطره‌های منو تو این مدت ساختند….


دوشنبه 30 خرداد 1390 | 00:46
تسویه

300



فردا و پس فردا می‌رم سر خدمت تا تسویه کنم

پاسپورتم رو بگیرم

شیرینی بدم

خداحافظی‌هام رو بکنم و همچنین روبوسی‌ها رو

شماره تلفن ها رو بگیرم

قرارها رو بذارم

بدهی‌ها و طلب‌ها رو صاف کنم

و کارهای دیگه


چهارشنبه 11 خرداد 1390 | 02:52
نرود میخ آهنین …

339



حسن عباسی گفت: با وجود خدمت سربازی برای پسران، دختران با آرامش کنکور می‌دهند و مدارک بالای دانشگاهی می‌گیرند، بنابراین پسرانی که از آنها عقب مانده‌اند با دختران نسل‌های بعدی ازدواج می‌کنند که حاصل آن ظهور نسلی از دخترانی است که امکان ازدواج پیدا نکردند و بحرانی بزرگ را رقم خواهند زد.

به گزارش خبرگزاری دانشجو، حسن عباسی یک شبنه شب، هشتم خرداد، در نشستی با عنوان «تکاپوی رسانه‌ای و اخلاق جنسی در عصر ذهن گرایی» که به همت بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ایران در این دانشگاه برگزار شد، گفت: اگر عوامل تحریک کننده نسبت به دهه‌های قبل بیشتر شده، قاعدتاً باید سن ازدواج پایین بیاید، در حالی که دقیقا برعکس آن اتفاق افتاده و سن ازدواج در کشورمان بالا رفته است.
سربازی و ادامه تحصیل، عوامل بالارفتن سن ازدواج
رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز دو عامل سربازی و ادامه تحصیل را از عوامل بالا رفتن سن ازدواج دانست و گفت: با توجه به اینکه جنگ‌های امروز، تکنولوژی محور است، به تعداد بالای سرباز نیازی نیست و از طرف دیگر ۱۱ میلیون داوطلب بسیجی داریم که نصف آن‌ها هم برای حضور در هر جنگی کافی هستند، بنابراین با توجه به این شرایط باید مدت خدمت سربازی تقلیل یابد.
وی در توضیح عامل ادامه تحصیل نیز خاطرنشان کرد: هم اکنون مدرک گرایی آنقدر زیاد شده که برای کنکور دکترا هم کلاس کنکور برگزار می‌شود و این فاجعه است.
عباسی ادامه داد: در شرایطی که پسران با این موانع روبرو هستند، دختران با آرامش کنکور می‌دهند و به دانشگاه می‌روند و وقتی مدارک بالای دانشگاهی گرفتند، پسران از آن‌ها عقب می‌مانند و مجبور می‌شوند با دختران نسل‌های بعدی ازدواج کنند.
رئیس مرکز بررسی‌های دکترینال امنیت بدون مرز تاکید کرد: با این سیاست، نسلی از دختران در این وسط مانده و امکان ازدواج پیدا نمی‌کنند؛ این یک بحران است که هنوز صدای آن درنیامده، اما مسئولان باید در قبال آن پاسخگو باشند.

یکشنبه 08 خرداد 1390 | 02:28
لبه اول برید

232



لبه اول، اون کمیسیونی بود که قرار بود برای یک ماه اضافه خدمت من تصمیم بگیره و تصمیم گرفت که من یک ماه اضافه خدمت رو خدمت کنم!

خدا لعنت کنه اونی رو که جوابی رو که چند روز پیش به من داد، یک ماه پیش به من نداد، وگرنه من راه دیگه‌ای برای جبران این اضافه خدمت داشتم که چون به نتیجه کمیسیون امیدوار بودم، پیگیری‌اش نکردم و الان هم دیگه زمانش گذشته!

مطالب مرتبط:
لبه


جمعه 06 خرداد 1390 | 15:17
سربازان مجانی خدمت نمی‌کنند

362



هم اکنون میانگین حقوق 40 هزار تومان است.

واقعا تعجب می‌کنم فرمانده نیروی انتظامی سردار اسماعیل احمدی مقدم اینطور به خودش اجازه می‌ده شعور مردم رو دست کم بگیره، مگه نمی‌دونه در این کشور پهناور و قدرتمند میلیون‌ها جوان تحصیلکرده وجود دارند که این حرف‌ها رو مایه تمسخر احساسات و جوونی خودشون می‌دونن!

در حالیکه سردار، خودش اذعان داره به علت اینکه سربازان به خصوص تحصیلکرده‌ها در سن ازدواج قرار دارند، نیاز به تامین مالی به مراتب بیشتر از اینها دارند.

ایشون در حاشیه یک همایش از برنامه‌هایی که در آینده برای سربازان در نظر گرفته سخن‌ها رانده‌اند، مثلا اینکه قراره حقوق سربازها دو برابر بشه.

باید عرض کنم با توجه به اینکه هرم جمعیتی ایران از مرز سربازی گذشته و سربازها هر دوره کمتر و کمتر میشن و بنابر این بودجه اختصاص داده شده بین سربازهای کمتری تقسیم میشه، دادن ماهی 80 هزار تومن به هر سرباز که یک دستفروش یا گدا می‌تونه چند برابر این رو در بیاره اصلا منتی نداره، خجالت هم داره.

در سربازی مهمترین اتفاقاتی که می‌افته اینهان که کرامت انسانی لگدمال میشه، حقوق انسانی نادیده گرفته میشه، استعدادها تحلیل میرن، ناامیدی افزایش پیدا می‌کنه، سرخوردگی عادت میشه، اعتماد به نفس از دست میره، سرمایه جوونی از دست میره، سن ازدواج به تاخیر می‌افته، رونق اقتصادی به خطر می‌افته.


چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 | 02:16
لبه

571



همه جوره رو لبه‌ام

تا همین چند روز پیش احساس خوشبختی زیادی می‌کردم

اما الان به همه چیز با دیده تردید نگاه می‌کنم

البته تردیدهام شدت و ضعف داره

تا چند روز پیش، سه مسئله بزرگ زندگی‌ام رو حل شده حساب می‌کردم، سربازی، کار و ازدواج

نامه داده بودم که یک ماه اضافه خدمتم بخشیده بشه، خیلی امیدوار بودم، اما با تاخیر افتادن کمیسیونی که در این باره تصمیم می‌گیره، به نتیجه کمیسیون تردید پیدا کردم.

دوره آزمایشی کارم تموم شده و باید قرارداد اصلی رو ببندم، یک کم پا در هوام.

و در نهایت اینکه دختر مورد علاقه‌ام از دادن جواب مثبت تا اطلاع ثانوی خودداری کرده، اطلاع ثانوی هم یعنی آمادگی من برای ازدواج که نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه تا من بتونم خونه و ماشین و باغ و ویلا و هواپیما شخصی و جزیره شخصی بخرم. تا اون موقع هم یا …. یا ….


جمعه 23 اردیبهشت 1390 | 01:46
مهندس می‌شویم

509



یک روز به سرم زد که بازار کار را محکی بزنم تا برای آینده بهتر بتوانم تصمیم‌گیری کنم که مثلا استخدام شوم بهتر است یا شرکت بزنم یا شریک شوم یا حالت‌های دیگر.

روزنامه خریدم و برای تمام ایمیل‌هایی را که در بخش مهندسی کامپیوتر بود، رزومه کاری‌ام را ارسال کردم.

سه روز بعد در حالیکه اصلا انتظارش را نداشتم گوشی‌ام زنگ خورد.

خانم جوان برای من وقت مصاحبه تعیین کرد. ازش اسم شرکت را پرسیدم.

از روی اسم شرکت، آگهی شان را در روزنامه پیدا کردم و از آن طریق سایت شرکت را، فهمیدم که شرکت درست و حسابی است.

روز مصاحبه کفش خوشگلا رو پوشیدم و رفتم دفتر شرکت در خ سهروردی شمالی، خ خرمشهر.

فرم استخدام را پر کردم و یک رزومه جذاب نوشتم.

آقای مقدم نیم ساعتی با من صحبت کرد، گرچه از من خوشش آمده بود، اما تخصصی را که می‌خواستند من نداشتم، مرا به آقای صراف‌نژاد معرفی کرد، نیم ساعتی هم با ایشان هم صحبت شدم. هر چند مثل نیم ساعت اول، زیاد سوتی دادم اما در کل توانستم نظر مساعد ایشان را هم جلب کنم.

با خوشحالی از اینکه حداقل توانستم کمی به دیگران پز بدهم که چنین و چنان بوده‌ام، از دفتر بیرون آمدم.

فردایش و فرداهای دیگرش با بچه‌ها که صحبت کار میشد، پز مصاحبه دادنم با یک شرکت حسابی را میدادم، و به آنها که مثل خودم سرباز و بیکار بودند امیدواری می‌دادم که کار پیدا می‌شود، من خودم با یک بار رزومه فرستادن به مصاحبه دعوت شدم و …

یک هفته پس از آن مصاحبه‌ها، گوشی‌ام مجددا زنگ زد، باز همان خانم جوان.

این بار مرا به مصاحبه با مدیر شرکت دعوت کرد، فهمیدم دو خان اول را گذرانده‌ام و مونده غولش (نیشخند)

پیش آقای پویافر هم کم نیاوردم و شیوه‌ی مصاحبه‌اش را بسیار پسندیدم. ارزیابی استعداد کرد و تست هوش و معلومات گرفت. پیروز شدم. معلوم بود خودش هم از اون بچه باهوش‌ها بوده. البته این را بدون صحبت هم میشد فهمید، ابهت شرکت به اندازه کافی گویا بود.

قرار شد به زودی در آنجا مشغول شوم، البته ماه اول به صورت آموزشی (نه آزمایشی) و البته جالبتر اینکه با حقوق.

الان ده روزی هست که من یک مهندس کامپیوتر واقعی شده‌ام.

آمار وبلاگ من
  • نوشته: 585
  • دیدگاه: 3764
  • پرونده: 43

  • آنلاین: 2
  • بازدید امروز: 115
  • بازدید دیروز: 291
  • بازدید یک ماه اخیر: 9536
  • آخرین بازدید
    31 اردیبهشت 1391 07:05:02
  • اکنون
    31 اردیبهشت 1391 07:05:08

پیوندها