بايگانی در دسته ‘سربازی’
یکشنبه 06 تیر 1389 | 12:48
خوشحالم که پزشک ارتش “معاینه”ام کرد!
من از دوران آموزشی سربازی دچار نوعی عفونت شدم، سرماخوردگی همراه با تب و لرز و چرک گلو و سردرد و …
تو دوران آموزشی دو بار رفتم پزشک مستقر در پادگان که مثل خودمون سرباز بود.
بدون اینکه حتی دست به من بزنن یا نگاهم کنن، ویزیت انجام میشد و نسخه نوشته میشد.
من هم دفترچه رو میدادم داروخانه و دارو میگرفتم!
اما موثر نبود چون تو محیط پرجمعیت پادگان به محض اینکه یک نفر خوب میشد، یک نفر دیگه باعث میشد دوباره بقیه مریض شن!
خلاصه این بیماری من ادامه داشت تا اینکه روز مراسم اهدای سردوشی که توسط فرمانده نیروی زمینی ارتش انجام شد، نیم ساعتی زیر بارون موندم و حسابی مریض شدم.
طی این دوران دوبار هم رفتم دکتر بیرون که دوا درمون اونها هم افاقه نکرد. چون دوباره برمیگشتم پادگان و روز از نو روزی از نو.
اما باز شکر که دکتر بیرون معاینه میکرد، گلوم رو نگاه میکرد، فشارم رو میگفت، نبضم رو میگرفت، ضربان قلبم رو گوش میکرد!
بعد از دوره آموزشی، با داروهایی که دکتر بیرون داد حالم مساعد شد و تا مدتها تقریبا مشکلی نداشتم، اما فشار دوره آموزشی باعث ضعف مضاعف جسمانی و دستگاه ایمنی بدن من شده بود.
در یکی دو ماه اخیر سه بار دچار تب و لرز و سردرد و چرک گلو شدم.
حالا این همه شرح حال دادم که بگم امروز که رفتم دکتر ارتش که تو سازمان خدمتی خودمونه، برای اولین بار دکتر من رو معاینه کرد: دکتر گفت دهنت رو باز کن و توی دهنم رو نگاه کرد و من از اینکه بالاخره معاینه شدم خیلی خوشحال بودم طوری که درد گلوم رو به کلی فراموش کردم!
شنبه 05 تیر 1389 | 15:47
نه به اینکه وقتی از شدت مریضی نمیتونی سر پا وایسی و دکتر هم بهت مرخصی استعلاجی داده هزار جور قر و فر میان که نذارن بری مرخصی و باید التماسشون کنی!
نه به اینکه وقتی چیزی پرت میکنن رو میز و اون رو قبل از اینکه از اون ور میز بیافته میگیری بهت مرخصی تشویقی میدن!
چهارشنبه 04 فروردین 1389 | 17:24
دژبان سربازی است که جهت حفظ انتظامات داخل و خارج از پادگان در محلهای بخصوصی گماشته میشود و یا در حال گشت زنی است.
وظیفه دژبان کنترل عبور و مرور، حفظ نظم، حفظ آراستگی، حفظ لباس فرم و خلاصه رعایت تمام قوانین و مقررات ارتش یا سپاه است.
شما حتما دژبان دیدین، تو میدونها و خیابونهای اصلی شهر وایسادن و مراقبند که یک فرد نظامی مرتکب خطا نشه، مثلا سیگار کشیدن با لباس نظامی ممنوعه؛
مرتب نبودن لباس هم از موارد مهمیه که دژبان حتما بهش گیر میده؛
بعضی وقتا هم حال میکنن ازت برگه مرخصیات رو بخوان و تو اگر نداشته باشی یا تو زمان غیر مرخصی باشی حتما اذیت میشی، حالا این اذیت میتونه از یک تذکر باشه تا بازداشت، واقعا هم بازداشتت میکنن، چون فراری از خدمت محسوب میشی.
دیروز یک ربع دیر رسیدم به محل خدمتم و دژبان دم در برگه مرخصی من رو نگه داشت تا بعدا بر طبق مشخصاتم که تو برگه نوشته شده گزارش بده!
اما امروز داشتم با عجله میرفتم سر خدمت.
پنج دقیقه هم دیر شده بود.
اینقدر هم عجله کرده بودم که بند پوتین رو نبسته بودم! که جرم بزرگیه، یعنی نامرتب بودن و گیر دادن و مجازات حالا با این عجله دارم میرم به سمت یگانم که یک دژبان در صد قدمی در ورودی من رو دیده و از ستارههای روی شونه من هم خجالت نمیکشه و ازم میخواد که برم براش نون سنگک بگیرم!
من هم که جا خورده بودم، ساعت رو بهش نشون دادم که ببین دیر کردم باید زودتر برم یگانم (اولین اعتراف به جرم)
وقتی دیدم قانع نشد بند پوتینهام رو نشونش دادم که ببین اینقدر عجله داشتم که بند پوتینهام رو هم نبستم (اعتراف به دومین جرم)
دژبان عزیز از طرفی گرسنه بود و از طرفی عصبانی از نافرمانی من، و از طرفی خودم دو تا بهانه توپ دادم دستش که بهم گیر بده!
شانس آوردم که همون موقع سربازی رو اون سمت خیابون دیدم و به دژبان محترم نشون دادم و بهش گفتم ببین اون سربازه رو، بده اون بره بگیره، منتظر نشدم که جوابش رو بشنوم و سرم رو برگردوندم و به سمت یگان راه افتادم، دوان دوان!
به روش “اون کفتره رو ببین اون بالا … جیم”
دوشنبه 17 اسفند 1388 | 21:57
امروز هم از خدمتم مینویسم.
باز هم صبح دیر رسیدم، چرا میگم باز؟ چون دیروز هم دیر رسیدم!
دیروز در حد پنج دقیقه و امروز ده دقیقه!
دیروز که دیر رسیدم، یکی از این مافوقها (که البته فقط این دو سه روز اول خوب میتونه جولان بده، آخه هم درجه خودمه!) من رو تهدید کرد که به خاطر تاخیرم من رو بازداشت میکنه. (بازداشت چند نوع داریم، اینی که این منظورش بود این بود که ظهر بیشتر از بقیه نگهم میداره!) که البته این کار رو نکرد.
امروز وقتی دیدم به هر حال دیر میرسم، دیگه ریلکس بودم و با خیال راحت رفتم، بنابراین حدود بیست دقیقه دیر رسیدم، اما چون اون مافوقه که گفتم، بقیه بچهها رو توجیه کرده بود و همه رفته بودند پی کار خودشون، من هم بدون هیچ مزاحمتی و هیچ توبیخی با خیال راحت رفتم سر کارم (یعنی سر بیکاریام).
نتیجه: یا دیر نرید، یا حسابی دیر برید (البته نه اینقدر که دیگه از در هم راهتون ندن ها!!!)
نمیدونم ساعت چند بود که اومدن همهمون (وظیفه ها) رو صدا کردن که بریم ورزشگاه برای تشویق تیم فوتبال!
آسه آسه رفتیم و با یک سالن فوتسال شیک و پیک روبرو شدیم.
بزرگا (امرا و فرماندها) هم اومده بودند و حسابی جو میدادن. کل کل میکردن و تیم رقیب رو تهدید میکردن به اضافه خدمت و نگهبانی و …
بازی نسبتا قشنگی بود.
تیم رقیب ما قویتر بود ولی ما تونستیم بازی رو به دو-دو بکشیم که در دقیقه آخر یکی دیگه خوردیم و بازی رو سه بر دو باختیم.
این وسط نمیدونم چرا دسته عینک من جدا شد و من دچار زحمت شدم و دیدن دو تا از گلها رو از دست دادم، نه اینکه چشمم اصلا نبینه! به خاطر اینکه رفته بودم کنار زمین تا یه جوری سر همش کنم!
درسته که تهدید فرماندهها به تنبیه و این چیزا شوخی بود اما تطمیعشون راست دراومد و کسانی که اومده بودند رو به دو روز مرخصی تشویق کردند. که البته معلوم نیست این دو روز رو کی و چه جوری بهمون میدن!
دم ظهر داشتیم برمیگشتیم خونه که یکی از بچهها از یکی از قدیمیها شنید که جایی هست زیر نظر همین سازمان به نام مدیریت هنری که اتفاقا نزدیک خونه ماست (البته نه خیلی نزدیک).
با همین دوستم که رشتهاش هنریه تصمیم گرفتیم بریم یه سری بزنیم ببینیم اگر جالبه موقع تقسیم واسه اونجا درخواست بدیم.
نکته جالبی که خدمت اونجا داره اینه که با لباس شخصی میری سر خدمت!
وقتی رسیدیم اونها رفته بودند و تصمیم گرفتیم روزی روزگاری که مرخصی گرفتیم بریم و کسب اطلاعات کنیم و شاید بتونیم خودمون رو هم بندازیم اونجا.
تا خدا چی بخواد.
یکشنبه 16 اسفند 1388 | 16:57
باز هم داستان آرم و علائم
دستور فرمودند که رسته و آرم نیرو زمینی ارتش رو عوض کنیم.
آرم رسته من و افشین شده رایانه، آرم رسته محمد باقر هم شده قلم و خودکار!
روی بازومون هم به جای آرم نیروی زمینی آرم ستاد مشترک چسبوندیم.
ما بچههای صفر یک که اومدیم ع س، نه نفریم، یکیمون فوق لیسانسه!
دیروز که اورکت نپوشیده بود اومده بود! امروز هم به جای آرم ستاد مشترک، آرم ستاد کل نیروهای مسلح رو چسبونده بود!
یک کم شبیه منشی یگانمونه! خدا به خیر کنه!
این چند روز اول قراره کار بایگانی کنیم، بعدش تقسیممون میکنن تو قسمتهای مختلف همین سازمان.
یکی از بچهها که روشنی از اسمش میباره عین این ناشیها تا یارو پرسید کی خوش خطه، سریع دستش رو بالا گرفت!
حالا یارو هر چی کاره سپرده به این و پیش خودش نگهش داشته.
چون اتاق بایگانی به اندازه کافی جا نداشت ما رو دو نفر دو نفر تقسیم کردن تو اتاقهای مختلف. دودرهبازی ردیفه، اما اون بیچاره جلو چشم یارو، یارو هم بداخلاق!
این پروندهها که داریم مرتب میکنیم، گاهی مطالب جالبی دارن!
مثلا بعضی اسمهای آشنا که توش میبینم مثل فرماندههای خودمون و …
یا صفحه دوم شناسنامه بعضیهاشون، مخصوصا اونها برام جالبه که همسن خودم یا از من کوچیکترن و متاهلن و حتی بچه هم دارن و یادم میافته که چقدر از قطار زندگی عقبم!
طرف همسن منه سربازیاش رو رفته، سر کار رفته، زن گرفته، داره زندگی میکنه! اما من هنوز در خم یک کوچهام!
یکشنبه 16 اسفند 1388 | 00:35
خب امروز به یگان خدمتیمون رفتم و خودم رو به اصطلاح معرفی کردم.
هنوز که کاری بهمون نسپردند، اما کلی تحویلمون گرفتند و مرتب هی یکی یکی میاومدند و خوشامد میگفتند.
منظورم کسانی مثل خودمونه که از دورههای قبل اونجا هستند و ما از این به بعد یه جورایی همکارشون میشیم.
ساعت هشت و نیم اونجا بودم، اما تا ساعت نه و نیم کسی حتی حالمون رو هم نپرسید.
طی این مدت با هفت هشت تا دیگه از بچههای پادگان آموزشیام تو نمازخونه نشسته بودیم.
افشین و محمد باقر که اصلا هم یگانی خودم هستند. از فرصت استفاده کردیم و راجع به مسائل مختلف صحبت کردیم، مخصوصا در مورد دستگیری ریگی، برام جالب بود که بچهها هم مثل من از دستگیری ریگی خیلی خیلی خوشحال شده بودند.
سه چهار تا فرم هم بهمون دادند که خیلی شبیه هم بودند و همه رو پر کردیم.
به هر حال قراره از فردا هر روز ساعت 7 تا 2 ظهر در خدمت سازمان ع.س هستیم و خوش هستیم.
قراره چند روز اول رو ازمون کار اضافی بکشن که تلافی این چند روز مرخصیمون دربیاد.
مسیر من بدک نیست، نیم ساعته میرسم، نیم ساعته هم برمیگردم، تو تهران این مدت زمان خوبه.
یکشنبه 02 اسفند 1388 | 22:50
بعد از مراسم برگشتیم به یگان و وسایلمون رو جمع کردم و فانوسقه (کمربندی که وسایل سربازی از قبیل سرنیزه و قمقمه رو بهش میبندند) و چهاربند رو هم تحویل دادیم.
فانوسقه من سوخته بود و از بد روزگار فانوسقهای که من خریده بودم رو انباردار قبول نمیکرد.
در صورتیکه من حتی برای اطمینان یک بار رفتم بازار میدون امام حسین (ع) و انواع مدلها رو دیدم و اومدم ازش پرسیدم و گفت که فرقی نمیکنه یک بخر بیار.
فانوسقه نیم سوخته امین فراهانی رو ازش گرفتم تا شاید بتونم بهش بندازم و تونستم. از دستم گرفت و انداخت تو گونی فانوسقهها.
گفتم پس چرا اسمم رو یادداشت نمیکنی؟! فکر میکرد جعفر صادقی که اونجا نشسته بود و اسمها رو یادداشت میکرده یک فانوسقه از انبار کش رفته از زیر میز داده به من!
دیدم که جعفر ممکنه خراب شه، گفتم که فانوسقه رو از گونی دربیاره و نگاه کنه. مسخرهاش کردم که اینجوری تحویل میگیری؟!
اصرار فایده نداشت، بیخیال شدم و رفتم بوفه عصرونه خوردم.
موقع توزیع برگههای تقسیم یگانی، فرمانده صدام کرد و در مورد فانوسقه توضیح خواست. گفتم که جریان اینه و ترسوند و گفت که نمیدونم، همین الان یا برو از یکی بدزد! (ارتش جمهوری اسلامی ایران) یا اینکه از یکی از این سربازها بخر وگرنه بهت برگهات رو نمیدم و از این حرفا! من هم که خیلی ترسیده بودم، گفتم اگه من از این عرضهها! داشتم (منظورم پیشنهاد اولی بود) که الان اینجا نبودم (چون زودتر خودم این کار رو کرده بودم). قرار شد من برم بیرون تا خودشون مشورت کنند و به راه حلی برسند.
پنج دقیقه بعد انباردار من رو صدا زد و همون فانوسقه رو با نیمه سوخته خودم تحویل گرفت!!!
موقع تقسیم برگهها بعضیها جای دلخواهشون افتاده بودند و بعضیهای دیگه نه!
من و افشین صادقینیا و محمدباقر مفیدیکیا در سازمان عقیدتی سیاسی کل ارتش که در چهارراه قصره افتادیم.
طبق اخبار واصله قبلی ما چهار نفر بودیم، یعنی به اضافه جعفر صادقی بوگر که بنا به دلایلی نامعلوم (پارتی بازی یکی دیگه) محل خدمت جعفر، عوض شده بود! درسته که جعفر زیاد هم ناراحت نشده بود، من هم باهاش هم عقیده بودم که تقدیره، اما به شخصه خیلی دلم میخواست بیشتر با هم باشیم. حتی در مورد شراکت هم با هم صحبت کرده بودیم، آخه هر دو مهندس کامپیوتریم.
من و افشین تو رسته رایانه و محمدباقر تو رسته اداریه، اما در واقع برای کارگردانی و کار هنری میخوانش.
موقع خداحافظی حس غریبی بهم دست داد، حسی که مدام باهاش مقابله کردم.
شاید واقعا شرایط پیش نیاد که به این زودیها خیلی از بچهها رو ببینم، خیلی دلم میخواست از هم دور نمیشدیم. امیدوارم حداقل این وبلاگ راه علاجی باشه برای این درد دوری!
با اونهایی که هنوز نرفته بودند خداحافظی گرمی کردم و براشون آرزوی موفقیت کردم.
شوخیها هنوز ادامه داشت.
محسن پیوندزنی که فهمید رفتن من به عقیدتی سیاسی قطعی شده، با همون لهجه اصفهونیش مدام میگفت آقا ما شوخی کردیما! (به شوخی)
باکویی هم که تو این هیری بیری شده بود نگهبان اسلحهخونه برام دعا کرد که یک زن خوب مثل خودم گیرم بیاد، من هم گفتم خوب آره اما مثل خودم نه، چون شاید همچین هم خوب نباشم، و اضافه کردم خدا از دهنت بشنوه.
کولهبار بسیار سنگینم رو با همون حال زارم تا درب شمال بردم.
مصطفی و محدباقر رفتند پراید مصطفی رو از پارکینگ که اون سر دنیاست آوردند.
حسین غفوری و افشین هم بودند. حسین تو راه پیشنهاد داد شام رو بیرون بخوریم. گر چه حالم خراب بود و تبم هم شروع شده بود قبول کردم و به پیشنهاد مصطفی رفتیم یک کبابی.
بین ما مصطفی ستوان یک بود. افشین هم درجه نداشت. با هم شوخی میکردیم که افشین بشه سرباز ما و بره در کبابی رو باز کنه و پا بکوبه! بعد مصطفی بره تو و بعد ما! باحال میشد، حتما همه کپ میکردند.
درجههای اورکتم رو دادم به افشین و همه با لباس اسستار رفتیم تو.
ملت جا خورده بودند ولی به روی خودشون نمیآوردند.
خلاصه جای همه خالی کبابی هم زدیم تو رگ.
اولین کسی که از بقیه جدا شد من بودم، سر خیابون پیاده شدم.
مصطفی که محل خدمتش دانشگاه تهرانه مثل حامد اعظمی.
حسین غفوری هم ستاد کل ارتش اگه اشتباه نکنم.
ما سه تا هم که سا ع س آجا.
یکشنبه 02 اسفند 1388 | 22:03
مراسم تحلیف:
وقتی وارد میدان شدیم آسمون خیلی زیبا و در عین حال ترسناک شده بود. وسط روز ابرهای سیاهی شرق و شمال تهران رو پوشونده بودند و گویی در حال سقوط روی شهر بودند، انگار دستی اونها رو به پایین کشیده.
میدان صبحگاه رو یک زمین فوتبال تصور کنید.
در جای مربیان و ذخیرهها یک سن وجود داره که بهش میگن جایگاه.
محل قرارگیری تحت آموزشها و سایر کارکنان در روبروی این جایگاهه.
گروه موزیک هم ابتدا موقع اجرای سرود مرکز در پشت یگانها قرار داره ولی برای رژه میاد جلو و بین یگانها و جایگاه قرار میگیره، طوری که باند رژه بین جایگاه و موزیک واقع میشه.
مراسم با ورود مقام بالا ( که در این مورد استثنایی ما افتخار پیدا کردیم میزبان فرمانده نیروی زمینی ارتش باشیم) از سمت راست یگانها شروع شد.
ابتدا فرمانده میدان به ایشون خوشامد گفت بعد به ما دستور پیشفنگ به همراه ملاقات به راست داد.
بعدش امیر در حالیکه سلام نظامی داشت شروع کرد از جلوی تمام یگانها عبور کردن تا به سمت چپ یگانها رسید.
از جلوی هر کس که رد میشد، اون فرد باید با حرکت سر و چشم تعقیبش میکرد.
فرمانده که به انتهای یگانها رسید به میدان درود فرستاد و میدان هم پاسخش رو با “درود امیر” داد.
در این بخش خدا شاهده که اینقدر صدای بچهها بلند و رسا بود که زمین لرزید و من برای لحظهای کاملا ترسیدم و زبونم بند اومد! به طوری که اونجور که خودم رو آماده کرده بودم، نتونستم تا آخر این دو کلمه “درود امیر” رو ادا کنم!
فکر کنم این موقعها بود که رعد و برقها شروع شدند، اما از ما دور بودند، بالا سر ما هم خبری نبود اما باد ابرها رو به سمت ما میآورد.
بعد تلاوت قرآن، سرود مرکز، سوگندنامه، ایراد خطابه توسط نماینده دانشجویان قدیم، ایراد خطابه توسط نماینده دانشجویان جدید، نمایش رزم فوجیل، نمایش رزم سرنیزه، مسابقه کشیدن اتومبیل، مراسم اهدای جوایز و سردوشی و سخنرانی امیر، و در آخر رژه.
راستی ما چرا سرود ملی نداشتیم؟!!! همچنین گارد پرچم!!!
یک نم نم بارونی شروع شد.
رزم فوجیل با یک سلاح نمایشی به نام فوجیل انجام میشه که یک چوب به طول تقریبا 70 سانته و سه تیکه ابر استوانهای در قسمت بالا و پایین و وسط روش قرار دارند. دو تیکه از این ابرا قرمز و دیگری آبیه.
افراد با هماهنگی کامل و با قرائت شعری حماسی ملی وارد میدان میشوند و پس از استقرار حرکات رزمی انفرادی و زوجی با دستور فرماندهشون با هماهنگی کامل انجام میدن. لابلای این حرکات هم یک سری شعارها میدن.
رزم سرنیزه، واقعیتره چون با سرنیزه واقعی که روی ژ3 واقعی نصبه انجام میشه، ولی دیگه حرکت زوجی نداره.
البته حرکات انفرادی این دو رزم با هم فرق دارند.
بارون شدید تر شد و دیگه تقریبا همه خیس شده بودیم. طوری که وسط میدون آب کاملا جاری شده بود و از لباسهای ما هم آب میچکید. باد هم که ماشاءالله همینجور میاومد و میرفت. من هم که سرما خورده بودم لرز گرفتم.
مسابقه کشیدن اتومبیل به این صورت بود که دو تا ماشین شاسی بلند پر از سرباز در قسمت بار رو پنچ مرد قوی هیکل از سمت یگانها میکشند و هر کی زودتر به جایگاه برسه برنده است.
سخنرانی امیر در صورت تمایله، که خب بنده خدا این همه راه پاشده اومده اینجا دو کلمه حرف نزنه؟!
روز قبلش در سواحل جنوب تو مراسم افتتاح ناوشکن جماران توسط مقام معظم رهبری بود.
در مورد قطعی بودن حمله به ایران توسط امریکا در چند سال پیش گفت که اونها تمام برنامهریزیهاشون رو هم کرده بودند و حتی مانورهای تمرینی هم انجام داده بودند. اما فضل الهی و سیاست خارجه قوی و مانورهای نظامی سپاه و ارتش اونها رو پشیمون کرد.
و البته خیلی از ما تشکر کرد که زیر بارون استوار ایستادیم و مقاومت کردیم و ما رو با بچههای جبهه مقایسه کرد که زیر باران گلوله چون کوه ایستادند و …. این کجا و آن کجا!
رژه رو خوب رفتیم ولی هنوز کاملا از جایگاه خارج نشده بودیم که صف اول به هم ریخت و به سرعت به کل یگان سرایت کرد، اما خوشبختانه گویا نگاه امیر محترم در اون لحظه به انتهای یگان ما و شایدم ابتدای یگان بعدی بود.
به هر حال برای اولین و آخرین بار سه تا “خیلی خوب” گرفتیم، اون هم از فرمانده فرمانده فرمانده فرمانده فرمانده مون، یعنی فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، امیر سرتیپ احمدرضا پوردستان
سرود مرکز 01 آموزش شهدای وظیفه نزاجا
سپیده شکفت، سحر بردمید روان تازه کن ز عشق و امید
ز خدمت سرافراز شو ای جوان به صبح صفاپرور پادگان
بود مهد آموزش و انضباط چنین انجمن نگهداری آموز و با جان بکوش به حفظ وطن
ز خط امام و ره رهبری فزاید به سربازیت سروری
چو آگه شوی ز رزمندگی به عز و شرف کنی زندگی
مزین بود نام این پادگان به نام شهیدان و فرزانگان
وظیف شهیدانی از جنس نور پیامآور عشق و شور و شعور
به یاد شهیدان بخوان این سرود به اسلام و قرآن و رهبر درود
چهارشنبه 28 بهمن 1388 | 21:01
بعد سه بعلاوه یک روز استراحت و یک روز وسطش نگهبانی نیمبند، دوباره رفتم پادگان و شدم گروهبان نگهبان (یا به عبارت خودمانی ظرفشور بزرگان! آخه یکی از وظایف اصلی و مهم گروهبان نگهبانه که موقع پست باید ظرف غذای ستاد گردان و فرماندههای اون پست رو بشوره!)
و البته این مسئله با آغاز سه روز تمرین رژه و مراسم تحلیف همزمان بود.
من و مافوق:
موقع گرفتن ناهار از آشپزخونه با افسر گردان (مافوق من در سلسله مراتب نگهبانی (سلسله مراتب نگهبانی بدین ترتیب است: افسر جانشین، افسر سر، افسر هنگ، افسر گردان، گروهبان نگهبان، پاسبخش، نگهبان)) راجع به شب نگهبانی صحبت میکردیم.
نظر من این بود که چون شبهای آخره من شب بیدار نمیمونم و میگیرم میخوابم، اما افسر گردان تهدید میکرد که اگر بخوابی اذیتت میکنم و از این حرفا! من آدم فلانیم و بهمانیم و .مثل فلانی نیستم و …
قرار بود بعد از ناهار برم پیش افسر گردان تا ظرفهای ستاد گردان رو بشورم، با اینکه نیم ساعت از قرار میگذشت و یک ربع پیشش هم زنگ زده بود یگان که من رو خبر کنه، بیخیال بودم و با آرامش به کارهای شخصی خودم میپرداختم.
بالاخره وقتی رفتم پیشش دیدم به یکی از بچههای یگان خودشون سپرده تا ظرفها رو بشوره و کلی هم من رو تهدید کرد، رفتم کمکش!
موقع توجیهی شب رو به سه پاس تقسیم کرد و من رو انداخت پاس دوم یعنی از 12 تا 2:30 که بیدار بمونیم و برای اطمینان هر یک ساعت یک بار باید خودم رو بهش معرفی میکردم!
شب اومد برای گرفتن آمار یگان، اما من تقریبا هیچ کاری نکرده بودم، نه نظافت، نه آمارگیری، نه نوشتن لوح حاضر به خواب و … (اینا هم جزو وظایف گروهبان نگهبانه!)
از شانسش افسر هنگ هم اومده بود سرکشی و براش بد شد، حسابی از دستم شاکی شده بود.
شب ساعت 9:30 که خوابیدم تا صبح بیدار نشدم! بدین ترتیب اعمال نظر کردم!
صبح باید میرفتم برای افسرهای خودمون از افسر گردان صبحونه میگرفتم، برای اینکه باهاش روبرو نشم رفتم از سلف خودمون صبحونه گرفتم، عدسی!
پاس که ساعت 10 تموم میشه، اون دیگه مافوق من نیست که من رو با تنبیهات و اجبار الکی اذیت کنه و هر گونه گزارش منفی علیه من یعنی اینکه من خوب توجیه نشدم، یعنی اینکه اون کار خودش رو خوب انجام نداده! پس ملالی نیست!
دوشنبه 26 بهمن 1388 | 23:55
بعد از تعطیلات سه روزه و حسابی اینترنت گردی و پای کامپیوتر نشستن، دوباره به پادگان رفتم.
نگهبانی وسط تعطیلات به علت تهرانی بودن! چون ما تهرانیها میتونستیم در این ایام شبها بریم خونه، تو این پنج روز برای اینکه بچههای شهرستانی بتونن برن شهرشون و گشتی بزنن، نگهبانیهای زمان تعطیلات افتاد به دوش ما تهرانیها!
شده بودم نگهبان اسلحهخونه! پاس 1 یعنی از ساعت 10 تا 12، از ساعت 16 تا 18، از ساعت 22 تا 24 و بالاخره 4 تا 6.
چندتا از بچهها که تعدادشون به تعداد انگشتهای دست نمیرسید مونده بودند تو آسایشگاه و از تعطیلات پنج روزه استفاده نکرده بودند.
یکیشون حاضر بود به ازای گرفتن 15 هزار تومن جات نگهبانی بده!
شب خیلی آرومی بود و خیلی نگهبانی سادهای بود، چون من که همهاش رو صندلی نشسته بودم و داشتم مطالعه میکردم، طوری که سر پستم هم نبودم.
تو تنهایی خودم داشتم نگهبانی میدادم که گلستانه اومد پیشم و خیلی صریح ازم خواست که بیشتر از خودم براش بگم و تجریباتم و زندگیام و اینا.
خب من هم اولش کمی جا خوردم ولی بعد از صراحتش خوشم اومد و سعی کردم از یک جای خوب شروع کنم، اما هنوز چند جملهای بیشتر نگفته بودم که دیدم گلستانه مشغول خوندن مجله است! و گهگاهی مطلبی از مجله نظرش رو جلب میکرد!
نمیدونم چه مطلبی از مجله خوند که باعث شد من ازش بپرسم تا حالا به ازدواج فکر کردی؟! که گفت آره.
همون شب تو صحبتهاش با یکی دیگه از بچهها فهمیدم که متاهله!
نمیدونم چرا وقتی ازش پرسیدم به ازدواج فکر کردی به این موضوع اشاره نکرد!
فردا صبحش به خونه رفتم تا یک روز دیگه تعطیلی رو خونه باشم.
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
سلام متشکر از توجه تون- >> احمد داس زرین در تو به ریشش چه کار داری؟
سلام.
ما درون را بنگریم وحال را نی برون را بنگریم و قال را
مطلب چیزی است که ...- >> محمد در تو به ریشش چه کار داری؟
الان دیگه مد شده مینویسند منبع: اینترنت! - >> احمد داس زرین در تو به ریشش چه کار داری؟
ممنون از مطلبت
سندش رو هم ذکر کنی بد نیست - >> علیرضا در تو به ریشش چه کار داری؟
انگار سوتی های سایت time.ir تمومی نداره
رفتم به این سایت تا مناسبت ها رو استخراج کنم دیدم 7 خرداد رو ...- >> احمد داس زرین در تقویم خرداد 1391 با مناسبت ها
ویرایش جدید فایلها جایگزین شد
در نسخه قبلی، در "نمایش 1" ، خلاصه مطلب بعضی وبلاگها (وبلاگهای وردپرسی) درست نشان داده ...- >> احمد داس زرین در گوگل ریدر یا گودر
سلام، خدا رو شکر خوبیم
بابت معرفی سایت هم خواهش میکنم (چشمک) - >> احمد داس زرین در اختلال در تقویمهای هجری قمری
بسم رب الشهدا
سلام
احوالتون؟
بابت این سایت آخری که معرفی کردید ممنون. - >> کوثر به گوشم در اختلال در تقویمهای هجری قمری
به سایت time.ir ایمیل زدم و مشکلشون رو گفتم، الان سایت رو از دسترس خارج کردند، فکر کنم دارند درستش ...- >> احمد داس زرین در اختلال در تقویمهای هجری قمری
البته این برداشت شما از سخنان استاد پناهیان بسیار سطحی و عوامانه است، همین که مجلس ....
صحبت آقای پناهیان این ...- >> احمد داس زرین در پناهیان: سخنان علی مطهری ارزش پاسخ دادن ندارد