دیدگاه های تازه
بایگانی ماهیانه
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
عالم پر است از تو و خالیست جاى تو
هر چند كائنات گداى درِ تواند
هيچ آفريده نيست كه داند سراى تو
صائب تبریزی


من یک مسافرم.
مسافر زمان و مکانی شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک
این سفر یه روز در یه لحظه خیلی خاص تموم می‌شه و من...
می‌دونم. سفر سختیه. چاله چوله زیاد داره، بیراهه زیاد داره، راهزن زیاد داره، گرسنگی داره، خستگی داره، اما اگر اهل سفر باشی، هم لذت می‌بری هم توشه برمی‌داری.
تو مسافرخونه دنیا همه مردم مسافرند.

به سایت من خوش آمدید
احمد داس زرین
Ahmad Daszarrin

برای پیگیری نوشته‌ها از لینک زیر استفاده کنید.
لینک زیر را می‌توانید در برنامه‌های دنبال کننده فید اضافه کنید.

بايگانی در دسته ‘یادها و خاطره‌ها’


چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲ | ۰۴:۰۵
محمد باقر مفیدی کیا، میم . ب . مهاجر

۴۱۹



هر بار که جشنواره‌ای برگزار میشه یا جلسه نقد فیلمی یا هیئت دانشگاه هنر یا گردهمایی‌هایی از این دست که میم.ب در اونها نقشی داشته، وبلاگ من یکی از اهداف موتورهای جستجو برای هدایت افرادی میشه که دنبال ردی از آقای محمد باقر مفیدی کیا (خودش تو تیتراژ فیلم‌هاش می‌نویسه میم . ب . مهاجر) می‌گردند؛ از این رو بر آن شدم که مطلبی درباره این کارگردان و نویسنده و شاعر خوش‌نام و پرآوازه انقلابی و ارزشی بنویسیم تا هدایت شوندگان، تا حدی به هدف‌شون برسن.

محمد باقر مفیدی کیا

محمد باقر مفیدی کیا در سال ۱۳۶۲ در شهر قزوین و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد.

در دانشکده صدا و سیما تحصیل کرد (رشته فیلمنامه نویسی و کارگردانی تلویزیونی) و چندین فیلم کوتاه ساخت.

سال‌هاست در هیئت محبین اهل بیت (هیئت دانشگاه هنر) عهده‌دار اجرای برنامه هاست.

گاهی شعر هم می‌گوید.

تدوین می‌کرد، فیلمبرداری می‌کرد، فیلم‌نامه می‌نویسد، مقاله می‌نویسد، نقد فیلم می‌کند، صدای خوبی برای دوبله و گویندگی و خواندن متن دارد، مجری توانایی است، دوست خوبی است، در دوران سربازی با هم آشنا شدیم.

مثل خودم مجرد است! [تاریخ: ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ تاریخ زدم که اگر همین فردا خودم یا خودش متاهل شدیم، این مطلب رو تکذیب نکنه]

گاهی به وبلاگ من سری می‌زند. بیشتر از گاهی به وبلاگش سر می‌زنم.

در منزل کوچک اجاره‌ای‌اش، پیاز و سیب زمینی را آن قدر نگه می‌دارد که جوانه بزند.

این نشانی وبلاگش است: http://mbmofidikia.blogfa.com

محرم امسال، وقتی کیفم رو زدند، همراهم بود.

زیاد به قطعه سپید سر می‌زند.

سه‌شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲ به همراه محمدرضا شفاه، دوست و همکارش و البته آقای فرهاد عظیما، میهمان بخش اول برنامه راز، با عنوان “عمار، پنجره‌ای نو به سوی سینمای انقلاب” به میزبانی جناب آقای نادر طالب زاده بود. در این برنامه نماهنگ “ایستاده‌ایم” و بخش‌هایی از فیلم “لکه” نمایش داده شد. (تماشا و دریافت از سایت تلوبیون + دریافت و تماشا از سایت اراده ملی)

اسم برخی از فیلم‌هاش که جایزه گرفته اگر یادم مونده باشه:

عنوان اثر / قالب
زمان اکران / افتخارات موضوع سمت
قطعه سپید ۱۳۸۶ شهید گمنام نویسنده و کارگردان
فیلم کوتاه داستانی تندیس نقره ای بخش دفاع مقدس پنجمین جشنواره فیلم ۱۰۰
عطر نمناک حیات دی ۱۳۸۷ دفاع مقدس نویسنده و کارگردان
فیلم کوتاه داستانی پایان نامه برتر دانشکده صدا و سیما
زندانی فاو ۱۳۸۹ دفاع مقدس نویسنده
فیلمنامه برنده جایزه ویژه قلم طلایی هیئت داوران یازدهمین جشنواره دفاع مقدس در بخش فیلمنامه بلند سینمایی اقتباسی
… و دیگر هیچ نبود دی ۱۳۹۱ جنگ نویسنده و کارگردان
فیلم کوتاه داستانی فانوس زرین بخش فیلم کوتاه سومین جشنواره مردمی فیلم عمار
ایستاده ایم خرداد ۱۳۹۲ همبستگی ملی نویسنده و کارگردان
نماهنگ چندین بار از شبکه‌های مختلف صدا و سیما پخش شد و جایزه ویژه چهارمین جشنواره مردمی فیلم عمار در بخش نماهنگ
لکه دی ۱۳۹۲ فتنه ۸۸ نویسنده و کارگردان
فیلم نیمه بلند داستانی فانوس زرین بهترین فیلم و بهترین کارگردانی از چهارمین جشنواره مردمی فیلم عمار در بخش فیلم داستانی نیمه بلند
؟




۸ دیدگاه

پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ | ۱۶:۴۰
امیر کمالی

۶۹۴



امیر کمالی

امیر کمالی دوست قدیمی پدرم بود.

من بخش یادها و خاطره‌ها رو نزدیک هشت ماه پیش با یاد او آغاز کردم.

اگر چه این بخش رونق زیادی پیدا نکرد، اما همون مطلب امروز برای من مهمترین مطلب وبلاگم شد.

امیر کمالی دوست صمیمی و قدیمی پدرم بود.

عکس بالا عکس دوران جوونی امیره.

از زندگی‌اش همین قدر می‌دونم که یک خواهر و دو تا برادر داشت که یکی‌شون تو جوونی از دنیا رفت.

بابام امروز می‌گفت که احتمالا اون خانومی که در سالهای پایانی زندگی امیر زنش شده بود، همونی بوده که به خاطر هم سال‌ها صبر کرده بودند.

امیر هم مثل پدرم اهل شعر و ادبیات و عرفان بود.

شاید دوستانی که همدان هستند یادشون بیاد راجع به کی صحبت می‌کنم.

از چهارراه تختی که می‌خوایم بریم به سمت میدون سنگ شیر، دست چپ اولین مغازه کپی و خدمات کامپیوتری.

البته امیر همیشه تو مغازه نبود.

بنده خدا این آخر عمری یک دختر دو ساله و البته کلی مال و اموال برای همسرش به یادگار گذاشت.

روحش شاد و یادش گرامی.




۲ دیدگاه

پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ | ۱۵:۴۲
{یادها و خاطره‌ها} امیر.ک

۵۹۵



به عنوان اولین فصل از مجموعه به یک شخصیت دور می‌پردازم، کسی که خاطرات زیادی باهاش ندارم و اطلاعات من نسبت به اون خیلی محدوده.
بذار ببینم …. یک دختر خانومی از دانشگاه بود که یک بار به من سفارش یک برنامه پاسکال داد، فکر کنم مورد خوبی باشه! اما الان اسمش یادم نمیاد!
نه! بدون اسم که نمیشه! بذار یه نگاهی به موبایلم بندازم …. آهان! همین خوبه، یکی از دوستان قدیمی پدرم.
پس به نام خدا
امیر.ک اسم یکی از دوستان قدیمی پدرمه که سال‌های سال در دوران جوونی با هم دوست بودند و خاطرات زیادی با هم داشتند.
البته خاطرات اونها با هم، به خودشون مربوطه، من قراره از خاطرات اندک خودم با آقا امیر بنویسم.
یادم میاد سال‌ها پیش یک مغازه بقالی داشت، الان اون مغازه شده خدمات کامپیوتری و خودش و همسرش هم اونجا رو می‌گردونند.
امیر باید تقریبا هم‌سن پدر من یعنی حدود پنجاه ساله باشه. اما جالبه که بدونید همین دو سال پیش ازدواج کرد و تا قبل از اون زمان هرگز به ازدواج فکر نکرده بود.
امیر چهره‌ای خشت، قدی بلند، دستانی عظیم، صدایی کلفت و اما دلی مهربون داره.
سال‌ها پیش وقتی به تهران اومده بودیم و ساکن خونه جدید شدیم، امیر جهت تبریک به خونه ما اومد با یک تابلوی ساعت‌دار زیبا که هنوز هم به دیوار خونه ما آویزونهى البته الان یکی دو روزی میشه که این ساعت زیبا اصرار داره ساعت دو و نیم رو نشون بده!
دوران دانشجویی گاهی بهش سر می‌زدم، مخصوصا که مغازه کذایی درست در کنار ایستگاه مینی‌بوس سابق و اتوبوس و تاکسی جدید به مقصد دانشگاه قرار داشت؛ محل قرار ملاقات‌های به یاد ماندنی و خاطره‌انگیز. چهار راه تختی.
از خانواده‌اش هم فقط همین‌ها رو به یاد دارم که چند تا برادر داشت و احتمالا یک خواهر. فکر کنم پدرشون چندین سال پیش به رحمت خدا رفت و شاید علت ازدواج دیرهنگام امیر حمایتش از خانواده‌اش در نبود پدرش بوده.




۱۸ دیدگاه

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۸ | ۱۷:۳۱
مجموعه

۲۱۹



می‌خوام یک مجموعه بنویسم که در هر فصلش به شرح خصوصیات اخلاقی، خاطرات و شرح حال یکی از آشنایانم بپردازم. مثلا در مورد یک همکلاسی یا دوست یا فامیل یا همسایه یا ….
به یاد دارم قبلا هم چنین مطالبی در وبلاگم نوشتم. حداقل دو بارش رو که خودم یادمه.
چند مسأله وجود داره که باید مد نظرم قرار بگیره.
یک سری مسائلی هست که اصلا قابل طرح نیست و جنبه درونی برای خودم داره.
مسائلی هست که طرح کردنش موجب تغییر شرایط کنونی زندگی ما می‌شه.
مسائلی هست که فقط بین من و شخص مورد نظر وجود داشته و اونها هم قابل طرح نیستند.
و اما یک سری رخدادها و واقعیات هست که ممکنه بیان کردنش شخص مورد نظر یا شخص سومی رو آزرده خاطر کنه.
این گونه موارد ممکنه به نظر من عادی و معمولی باشن، اما برای فرد دیگه‌ای از اهمیت ویژه برخودار باشه. اینجاست که کار مشکل می‌شه. یا باید از بخش عمده‌ای از مطالب صرف نظر کنم یا اینکه تهیه و تدوین اونها با نظر شخص مخاطب باشه.
شاید هم کار دیگه‌ای بکنم. این مجموعه رو در دو نسخه عمومی و خصوصی تهیه کنم.
و اما باید یک اسم مناسب هم برای مجموعه انتخاب کنم، کسی پیشنهادی داره؟




۴ دیدگاه

سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶ | ۰۲:۱۹
درباره مجید

۴۱۱



مجید ناطقی زاده

میخوام این دفعه راجع به مجید بنویسم. البته از خودش اجازه گرفتم و مطلب قبل از انتشار به حضور ایشون رسیده، دوستان اصلا نترسن که راجع بهشون بى‏ اطلاع بنویسم.
مجید هم‏خونه ‏اى منه، یا یه جور دیگه بگم، من هم‏خونه ‏اى مجید هستم.
مجید پسر خوبیه ‏ها اما یک کم زیادى پاستوریزه‏ اس و این اصلا خوب نیست.
مثلا وقتى مى‏خوام ظرف بشورم یا لباس بشورم، میگه دستکش دستت کن، اون هم از چه دستکش‏ هایى، از اینا که از جنس مشما فریزره و یک بار مصرفه.
فکر کن! از اون دستکش‏ها دستت کنى و بیافتى به جون لباس‏ها.
یکى از اعتقادهاى این موجود کمیاب، اینه که آهنگى رو که آهنگسازش غربیه (على‏ الخصوص اسرائیلى) نباید گوش داد، حتى اگر خواننده‏ اش ایرانى و فارسى‏ زبان (مثلا بنیامین) باشه.
به هیچ وجه به ترانه‏ هایى که خواننده‏ اش خانومه، گوش نمى‏ ده.
در ظاهر اصلا از احساسات چیزى سرش نمیشه، یک شبانه‏ روز هم که براش از عشق و صمیمیت و دوست داشتن حرف بزنى، آخرش میگه همش چرت و پرته. میگه از این جور مسخره‏ بازى‏ها خوشم نمیاد.
هر وقت من میرم تو حس عشقولانه و واسه یه آهنگ حس مى‏ گیرم، مسخره‏ ام مى‏کنه. هى بهم مى‏خنده و میگه من اصلا شبیه پسرا نیستم (یعنى اینکه شبیه دخترام)
این وسط نمى‏ دونم چه دشمنى با عنکبوت‏ ها داره که هى با “طى” میافته به جون این بیچاره‏ هاى کوچولو. اون وقت نوبت به سوسک‏ ها که مى‏رسه، کارى به کارشون نداره!!!
دوتا گوشى داره، یکى مدل پایین واسه سیم کارت اعتبارى ایرانسل و یکى مدل بالا واسه خط دائم مخابرات.
مدل کیس کامپیوترش از مال من بالاتره، ولى مانیتور من خیلى بهتره.
عاشق کامپیوتر و اینترنت و برنامه‏ نویسیه و خداییش هم دستى در این موارد داره.
فکر کنم تاحالا به اندازه ۵۰ گیگابایت از اینترنت دانلود کرده باشه.
یک آرشیو کامل از همه برنامه‏ ها داره، معمولا آخرین ورژن هر برنام ه‏اى رو میشه تو دست و بالش پیدا کرد، کلى هم فایل pdf آموزشى و غیره از اینترنت گرفته.
خیلى از چیزهایى که بلده بر اساس همین pdf ها بوده که از اینترنت گرفته. کلا آدمیه که خودآموزه و بدون نیاز به معلم میتونه یاد بگیره.
در آخر هم خیلى با ایمان و با معرفته و اینکه من تو این شهر آشناى غریب، خونه ‏به ‏دوش نشدم از لطف همین دوست عزیزه.
خدا نگهدارش باشه.



۱۶ دیدگاه
نـقـل قـــول
"عاشورا درس مى‌دهد که براى حفظ دین، باید فداکارى کرد؛ درس مى‌دهد که جبهه دشمن با همه توانایی‌هاى ظاهرى، بسیار آسیب پذیر است"
امام خامنه‌ای
آمار وبلاگ من
  • نوشته: ۷۷۳
  • دیدگاه: ۷۹۰۸
  • پرونده: ۵۷

  • آنلاین: ۸
  • بازدید امروز: ۵۷۹
  • بازدید دیروز: ۲۴۵۳
  • بازدید یک ماه اخیر: ۶۸۶۸۱
  • آخرین بازدید
    ۲۸ دی ۱۳۹۵ ۱۰:۵۴:۴۶
  • اکنون
    ۲۸ دی ۱۳۹۵ ۱۰:۵۴:۴۸