من یک مسافرم
    در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
    عالم پر است از تو و خالیست جاى تو
    هر چند كائنات گداى درِ تواند
    هيچ آفريده نيست كه داند سراى تو
    صائب
    من یک مسافرم.
    مسافر زمان و مکانی شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک
    این سفر یه روز در یه لحظه خیلی خاص تموم می‌شه و من...
    می‌دونم. سفر سختیه. چاله چوله زیاد داره، بیراهه زیاد داره، راهزن زیاد داره، گرسنگی داره، خستگی داره، اما اگر اهل سفر باشی، هم لذت می‌بری هم توشه برمی‌داری.
    تو مسافرخونه دنیا همه مردم مسافرند.

    به سایت من خوش آمدید
    احمد داس زرین
    Ahmad Daszarrin

    برای پیگیری نوشته‌ها از لینک زیر استفاده کنید.
    لینک زیر را می‌توانید در گوگل ریدر یا برنامه‌های دنبال کننده فید اضافه کنید.

بایگانی ماهیانه
دیدگاه های تازه
    ان شاء الله شعارهای ما تمام مرزهای جهان را خواهد درنوردید
  • >> احمد داس زرین در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
  • سلام دوست گرامی از شما بابت این نظرتون خیلی ممنونم به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، بنده هم همین طور فکر میکنم باید ...
  • >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
  • زمانی فکر میکردیم "خواهرم حجاب تو از خون شهیدان کوبنده تراست" فقط یک شعار روی دیوار است اما با رفتار ...
  • >> virologist.parsiblog.com در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
  • سلام دوست عزیز. به نظر من بحث شما و دوستانتان کمی به سمت بی منطقی رفت. و به همین دلیل هم ...
  • >> بنده در اینترنت خراب
  • سلام من هم از شما ممنونم، لینک شدید
  • >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
  • سلام ممنون از مطالبی که منتشر میکنید دستتون درد نکنه ما شما رو لینک کردیم اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید
  • >> خادمین علمدار در اینترنت خراب
  • باحالی از خودتونه فحشش می چسبید
  • >> احمد داس زرین در فاطمه معتمدآریا
  • خیلی باحالین چرا اینقد فحش میدین. باکلیات حرفاتون موافقم
  • >> نسترن در فاطمه معتمدآریا
  • خیلی ممنون بابت تسلیت، خدا همه رفتگان را رحمت کند بحث تان را خواندم، مفید و دقیق بود، موفق باشید
  • >> احمد داس زرین در عمو مهدی
  • سلام سلام سلام الان خیلی خوشحالم، سه بار سلام کردم!!!! چه معیارهایی عجیب و مسخره ای داری شما برای خودت + ناراحتی چون ...
  • >> احمد داس زرین در ذیل مطلب “رائفی پور مشکوک است”

بايگانی در دسته ‘یادها و خاطره‌ها’


پنجشنبه 13 خرداد 1389 | 16:40
امیر کمالی

389



امیر کمالی

امیر کمالی دوست قدیمی پدرم بود.

من بخش یادها و خاطره‌ها رو نزدیک هشت ماه پیش با یاد او آغاز کردم.

اگر چه این بخش رونق زیادی پیدا نکرد، اما همون مطلب امروز برای من مهمترین مطلب وبلاگم شد.

امیر کمالی دوست صمیمی و قدیمی پدرم بود.

عکس بالا عکس دوران جوونی امیره.

از زندگی‌اش همین قدر می‌دونم که یک خواهر و دو تا برادر داشت که یکی‌شون تو جوونی از دنیا رفت.

بابام امروز می‌گفت که احتمالا اون خانومی که در سالهای پایانی زندگی امیر زنش شده بود، همونی بوده که به خاطر هم سال‌ها صبر کرده بودند.

امیر هم مثل پدرم اهل شعر و ادبیات و عرفان بود.

شاید دوستانی که همدان هستند یادشون بیاد راجع به کی صحبت می‌کنم.

از چهارراه تختی که می‌خوایم بریم به سمت میدون سنگ شیر، دست چپ اولین مغازه کپی و خدمات کامپیوتری.

البته امیر همیشه تو مغازه نبود.

بنده خدا این آخر عمری یک دختر دو ساله و البته کلی مال و اموال برای همسرش به یادگار گذاشت.

روحش شاد و یادش گرامی.


پنجشنبه 26 شهریور 1388 | 15:42
{یادها و خاطره‌ها} امیر.ک

391



به عنوان اولین فصل از مجموعه به یک شخصیت دور می‌پردازم، کسی که خاطرات زیادی باهاش ندارم و اطلاعات من نسبت به اون خیلی محدوده.
بذار ببینم …. یک دختر خانومی از دانشگاه بود که یک بار به من سفارش یک برنامه پاسکال داد، فکر کنم مورد خوبی باشه! اما الان اسمش یادم نمیاد!
نه! بدون اسم که نمیشه! بذار یه نگاهی به موبایلم بندازم …. آهان! همین خوبه، یکی از دوستان قدیمی پدرم.
پس به نام خدا
امیر.ک اسم یکی از دوستان قدیمی پدرمه که سال‌های سال در دوران جوونی با هم دوست بودند و خاطرات زیادی با هم داشتند.
البته خاطرات اونها با هم، به خودشون مربوطه، من قراره از خاطرات اندک خودم با آقا امیر بنویسم.
یادم میاد سال‌ها پیش یک مغازه بقالی داشت، الان اون مغازه شده خدمات کامپیوتری و خودش و همسرش هم اونجا رو می‌گردونند.
امیر باید تقریبا هم‌سن پدر من یعنی حدود پنجاه ساله باشه. اما جالبه که بدونید همین دو سال پیش ازدواج کرد و تا قبل از اون زمان هرگز به ازدواج فکر نکرده بود.
امیر چهره‌ای خشت، قدی بلند، دستانی عظیم، صدایی کلفت و اما دلی مهربون داره.
سال‌ها پیش وقتی به تهران اومده بودیم و ساکن خونه جدید شدیم، امیر جهت تبریک به خونه ما اومد با یک تابلوی ساعت‌دار زیبا که هنوز هم به دیوار خونه ما آویزونهى البته الان یکی دو روزی میشه که این ساعت زیبا اصرار داره ساعت دو و نیم رو نشون بده!
دوران دانشجویی گاهی بهش سر می‌زدم، مخصوصا که مغازه کذایی درست در کنار ایستگاه مینی‌بوس سابق و اتوبوس و تاکسی جدید به مقصد دانشگاه قرار داشت؛ محل قرار ملاقات‌های به یاد ماندنی و خاطره‌انگیز. چهار راه تختی.
از خانواده‌اش هم فقط همین‌ها رو به یاد دارم که چند تا برادر داشت و احتمالا یک خواهر. فکر کنم پدرشون چندین سال پیش به رحمت خدا رفت و شاید علت ازدواج دیرهنگام امیر حمایتش از خانواده‌اش در نبود پدرش بوده.


یکشنبه 22 شهریور 1388 | 17:31
مجموعه

143



می‌خوام یک مجموعه بنویسم که در هر فصلش به شرح خصوصیات اخلاقی، خاطرات و شرح حال یکی از آشنایانم بپردازم. مثلا در مورد یک همکلاسی یا دوست یا فامیل یا همسایه یا ….
به یاد دارم قبلا هم چنین مطالبی در وبلاگم نوشتم. حداقل دو بارش رو که خودم یادمه.
چند مسأله وجود داره که باید مد نظرم قرار بگیره.
یک سری مسائلی هست که اصلا قابل طرح نیست و جنبه درونی برای خودم داره.
مسائلی هست که طرح کردنش موجب تغییر شرایط کنونی زندگی ما می‌شه.
مسائلی هست که فقط بین من و شخص مورد نظر وجود داشته و اونها هم قابل طرح نیستند.
و اما یک سری رخدادها و واقعیات هست که ممکنه بیان کردنش شخص مورد نظر یا شخص سومی رو آزرده خاطر کنه.
این گونه موارد ممکنه به نظر من عادی و معمولی باشن، اما برای فرد دیگه‌ای از اهمیت ویژه برخودار باشه. اینجاست که کار مشکل می‌شه. یا باید از بخش عمده‌ای از مطالب صرف نظر کنم یا اینکه تهیه و تدوین اونها با نظر شخص مخاطب باشه.
شاید هم کار دیگه‌ای بکنم. این مجموعه رو در دو نسخه عمومی و خصوصی تهیه کنم.
و اما باید یک اسم مناسب هم برای مجموعه انتخاب کنم، کسی پیشنهادی داره؟


سه شنبه 24 مهر 1386 | 02:19
درباره مجید

228



مجید 
میخوام این دفعه راجع به مجید بنویسم. البته از خودش اجازه گرفتم و مطلب قبل از انتشار به حضور ایشون رسیده، دوستان اصلا نترسن که راجع بهشون بى‏اطلاع بنویسم.
مجید هم‏خونه‏اى منه، یا یه جور دیگه بگم، من هم‏خونه‏اى مجید هستم.
مجید پسر خوبیه‏ها اما یک کم زیادى پاستوریزه‏اس و این اصلا خوب نیست.
مثلا وقتى مى‏خوام ظرف بشورم یا لباس بشورم، میگه دستکش دستت کن، اون هم از چه دستکش‏هایى، از اینا که از جنس مشما فریزره و یک بار مصرفه.
فکر کن! از اون دستکش‏ها دستت کنى و بیافتى به جون لباس‏ها.
یکى از اعتقادهاى این موجود کمیاب، اینه که آهنگى رو که آهنگسازش غربیه (على‏الخصوص اسرائیلى) نباید گوش داد، حتى اگر خواننده‏اش ایرانى و فارسى‏زبان (مثلا بنیامین) باشه.
به هیچ وجه به ترانه‏هایى که خواننده‏اش خانومه، گوش نمى‏ده.
در ظاهر اصلا از احساسات چیزى سرش نمیشه، یک شبانه‏روز هم که براش از عشق و صمیمیت و دوست داشتن حرف بزنى، آخرش میگه همش چرت و پرته. میگه از این جور مسخره‏بازى‏ها خوشم نمیاد.
هر وقت من میرم تو حس عشقولانه و واسه یه آهنگ حس مى‏گیرم، مسخره‏ام مى‏کنه. هى بهم مى‏خنده و میگه من اصلا شبیه پسرا نیستم (یعنى اینکه شبیه دخترام)
این وسط نمى‏دونم چه دشمنى با عنکبوت‏ها داره که هى با “طى” میافته به جون این بیچاره‏هاى کوچولو. اون وقت نوبت به سوسک‏ها که مى‏رسه، کارى به کارشون نداره!!!
دوتا گوشى داره، یکى مدل پایین واسه سیم کارت اعتبارى ایرانسل و یکى مدل بالا واسه خط دائم مخابرات.
مدل کیس کامپیوترش از مال من بالاتره، ولى مانیتور من خیلى بهتره.
عاشق کامپیوتر و اینترنت و برنامه‏نویسیه و خداییش هم دستى در این موارد داره.
فکر کنم تاحالا به اندازه 50 گیگابایت از اینترنت دانلود کرده باشه.
یک آرشیو کامل از همه برنامه‏ها داره، معمولا آخرین ورژن هر برنامه‏اى رو میشه تو دست و بالش پیدا کرد، کلى هم فایل pdf آموزشى و غیره از اینترنت گرفته.
خیلى از چیزهایى که بلده بر اساس همین pdf ها بوده که از اینترنت گرفته. کلا آدمیه که خودآموزه و بدون نیاز به معلم میتونه یاد بگیره.
در آخر هم خیلى با ایمان و با معرفته و اینکه من تو این شهر آشناى غریب، خونه‏به‏دوش نشدم از لطف همین دوست عزیزه.
خدا نگهدارش باشه.

حتما بخوانید
آمار وبلاگ من
  • نوشته: 549
  • دیدگاه: 3529
  • پرونده: 43

  • آنلاین: 0
  • بازدید امروز: 46
  • بازدید دیروز: 156
  • بازدید یک ماه اخیر: 5941
  • آخرین بازدید
    04 اسفند 1390 05:26:40
  • اکنون
    04 اسفند 1390 05:48:56

پیوندها