دیدگاه های تازه
بایگانی ماهیانه
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
عالم پر است از تو و خالیست جاى تو
هر چند كائنات گداى درِ تواند
هيچ آفريده نيست كه داند سراى تو
صائب


من یک مسافرم.
مسافر زمان و مکانی شاید خیلی دور، شاید خیلی نزدیک
این سفر یه روز در یه لحظه خیلی خاص تموم می‌شه و من...
می‌دونم. سفر سختیه. چاله چوله زیاد داره، بیراهه زیاد داره، راهزن زیاد داره، گرسنگی داره، خستگی داره، اما اگر اهل سفر باشی، هم لذت می‌بری هم توشه برمی‌داری.
تو مسافرخونه دنیا همه مردم مسافرند.

به سایت من خوش آمدید
احمد داس زرین
Ahmad Daszarrin

برای پیگیری نوشته‌ها از لینک زیر استفاده کنید.
لینک زیر را می‌توانید در گوگل ریدر یا برنامه‌های دنبال کننده فید اضافه کنید.
آمار Hitstats

بايگانی در دسته ‘روزانه’


سه شنبه 05 مرداد 1389 | 01:44
مراسم روز جوان

254



شنبه مراسم روز جوان در سازمان عقدتی سیاسی ارتش با حضور فرماندهان، افسران، درجه داران، سربازان و ریاست محترم سازمان و معاونین ایشان برگزار شد.

انصافا برنامه خوبی بود. من که بهم خوش گذشت به خصوص که دوستانم در کنارم بودند. افشین صادقی نیا (البته اگر بشه دوست نامیدش! (نیشخند) )، محمد باقر مفیدی‌کیا (میم ب)، علیرضا تاجیک (فی‌الپرانتز)، حسین ضیا (شاعر دیکتاتور یا دیکتاتور شاعر)، محمد جواد سلیمانی (با صفا)، علی صفابخش (کیش)، رضوان اصغری (آشپز)، رضا حاجی‌یزدی (امید)، علی اکبر امیری (سعید)، هیربد سبحانی‌زاده (بازرگان)، سید مهدی حسینی (دوزال)، مجید ساکی (آجودان امیر سرهنگ)، محمد رضا محسنی (تهران شمال، شمال تهران)، رضا روستایی (بانک فیلم) و خیلی دوستان دیگه که الان اسمشون یادم نیست، اما حتما اگر پیش بیاد ازشون یادی می‌کنم.

کل مراسم توسط سربازها اجرا شد. شعر خوندن، آهنگ زدن، تقلید صدا و مداحی و جک و …

بعدش هم رئیس سازمان اومد سخنرانی کرد که شیرین‌ترین قسمت مراسم بود. اول گفت باز هم هر کی کاری بلده بیاد و انجام بده بهش مرخصی میدم. یه چند نفری اومدن و هر کدوم یه هفته‌ای مرخصی گرفتن. بعدش به مناسبت روز جوان به همه وظیفه‌ها سه روز مرخصی داد، که با اصرار بچه‌ها شد هفت روز برای تهرانی‌ها و ده روز برای شهرستانی‌ها (دست)

علاوه بر اینا به هر کدوممون یک کارت هدیه دادن که ده هزار تومن پول داره.

عکس یادگاری با رئیس سازمان هم بخش خوب مراسم بود. راستی یادم رفت بگم وقتی وارد ساختمون سالن شدیم حاج آقا آل هاشم هم دم در بود و با ما دست داد (یا شاید ما باهاش دست دادیم (چشمک) ).

با کیک و ساندیس هم پذیرایی شدیم و ساعت 11:30 رفتیم سر خدمتمون.

تا یادم نرفته اضافه کنم که مجری برنامه که از دوستای خودمون بود به نام افشین وکالتی، یک متن زیبا خوند که در ادامه مطلب آوردمش.

یک نکته هم در مورد اضافه خدمت سنواتی، که رییس سازمان دستور دادند یک ماه خدمت کسانی که مورد رضایت فرمانده باشند بخشیده شود! ‌ (این یک بند آیین‌نامه جدید است و نیازی به دستور نبود!)

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا کند که جوانان ز حق جدا نشوند ———- به صحبت بد و بدخواه آشنا نشوند

سر عقیده‌ی خود پافشارند چو کوه ———– به سان کاه ز هر باد جابجا نشوند

سلام بر دوستان جوان هم‌فکر و همراهم، روزتان مبارک

حمد و سپاس خدای محبوب را سزاست که “جوانی” را آفرید که اگر “جوانی” نبود زندگی به آسمانی بی ستاره می‌مانست، به باغستان بی گل و گیاه و حیات بی آب و آیینه.

سلام اگرچه آرزوی شادابی و سلامت است اما در برابر جوانان، چیزی کم دارد؛ اما چه کنم که کلمات کم ظرفیتند، چه کنم که بال‌های حروف توان انتقال همه‌ی احساس‌ها و عواطف را ندارند.

عزیزان! مجال کم است و کارهای بر زمین مانده بسیار، نمی‌گویم ملتی و مملکتی که جهانی در انتظار شماست، تا با اندیشه‌های خلاق و دست‌های مبتکرتان آباد شود.

کمبودها و کاستی‌ها، چشمِ انتظار به دست های مبتکرتان دوخته‌اند؛ فسادهای اخلاقی، تربیتی، مالی، اداری و سیاسی همه در هراس از قهر بالقوه شمایند و از ظهور کارساز شما می‌ترسند.

مهیا شوید و خود را بسازید که شما شان نزول آیه پیروزی هستید و موفقیت، سرنوشتی است که بر پیشانی شما نوشته شده است، اگر به هوش باشید.

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند ———- بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس، گناه ما بود ولی ———- ما را به محبت علی بخشیدند

جوانی بهاران زندگانی و ازشمندترین هدیه‌ای است که روزگار تنها یک بار فرصت بهره‌گیری از آن را به آدمی می‌بخشد.

نشاط و شادابی، تحرک و قدرت و انگیزه‌های بلند رویش و پویش، میوه بوستان جوانی است.

جوانانی که از اندیشه و دانایی بهره‌ای دارند با قدر دانستن این فرصت، ره توشه‌ای از علم و حکمت و مکنت برای پس‌انداز سال های عمر خود فراهم می‌کنند، ولی جوانان غبار غفلت گرفته در روز بهره‌گیری، جز افسوس بهره‌ای ندارند.

در آسمان عمر، جوانی ستاره‌ای است ———– یک بار بیشتر نکند در جهان طلوع

چون اصل عمر توست بدان قدر و قیمتش ————- اصل از فنا شود نبری نفع از فروع

و در انتها

خمیده پشت از آن دارند پیران جهاندیده ———– که اندر خاک می‌جویند ایام جوانی را


پنجشنبه 17 تیر 1389 | 18:59
تعمیر موبایلم

365



وقتی دوستم داشت برام آب می‌ریخت، دو سه قطره ریخت روی گوشی‌ام.

درست روی صفحه کلیدش.

فورا گوشی رو برگردوندم و کوبیدمش به پام که آبی که روش ریخته بود، خارج شه.

اما گویا دیگه دیر شده بود!

چند تا از دکمه‌هاش از کار افتاده بود.

گوشی رو خاموش کردم تا باتری‌اش رو دربیارم و بذارم خشک شه.

بعد از مدتی که مطئمن شدم خشک شده روشن کردم، ولی رمز ورود رو نتونستم وارد کنم چون یکی از ارقام رمز یکی از دکمه‌ها بود که از کار افتاده بود!

تعمیرگاه اول: بیست و خورده‌ای خرج داره!

تعمیرگاه دوم: دوازده هزار تومن خرج داره!

تعمیرگاه سوم: تعمیرکارمون نیست!

تعمیرگاه چهارم: (درحال تماشای تلویزیون) فردا عصر بیا!

در حین مکالمات با تعمیرکارها فهمیدم که مدار زیر صفحه کلید سوخته و باید عوض شه.

به پاساژ علاءالدین رفتم.

مغازه اول: میشه 7000 تومن!

مغازه دوم: اصلش 6500 تومن فرعش 5000 تومن!

مغازه اول: 5500 تومن!

مغازه اول: میشه 5000 تومن!

مغازه اول: 4500 تومن!

در حین مکالمات با فروشندگان فهمیدم که فرع و اصل نداره و همه‌اش یکیه!

راستی اگر فرع و اصل هم داشته باشه، من از کجا بدونم که دارم فرعش رو می‌خرم یا اصلش رو؟!

خریدم 4500 تومن!

ولی پیچ‌گوشتی ستاره‌ای نداشتم که گوشی رو باز کنم!

مغازه اول: 4000 تومن!

بابت یک پیچ‌گوشتی!!!

مغازه دوم: 3000 تومن!

مغازه چهارم: ست کاملش رو داریم 4000 تومن!

پشیمان از پاساژ بیرون میام! از دست فروش کنار خیابون ست چهارتایی پیچ‌گوشتی ستاره‌ای رو می‌خرم 1500 تومن!

گوشی رو باز می‌کنم و قطعه معیوب رو عوض می‌کنم.

حالا گوشی‌ام درست شده و تجربه جدیدی کسب کردم.

انصاف، ثبات قیمت، صداقت، اهتمام به راه انداختن کار مردم در میان ما موج می‌زند!


جمعه 14 خرداد 1389 | 17:06
نمایشگاه کتاب

153



نمایشگاه کتاب امسال هم خاطرات زیادی با خودش داشت.

منتظر نمایشگاه بودم تا کتابهای کنکوری ارشد رو بخرم.

شنیده بودم که به دانشجویان بن کناب میدن، 20 تومن می ریزی حساب، 40 تومن کارت کتاب می گیری، یعنی در واقع 20 تومن یارانه.

با چند تا از دوستای دانشگاهی ام تماس گرفتم تا اگر خودشون تمایلی به استفاده از سهمیه شون ندارند به من بدن. جور نشد.

تونستم از یکی از دوستای اینترنتی ام کارت کتابش رو بگیرم. از دختر عمه ام هم کارت ملی اش رو تا خودم برم بانک کارت کتابش رو بگیرم.

روش تهیه به این صورت بود که اینترنتی ثبت نام انجام میشد و بعد با کارت شناسایی به شعبه بانک صادرات مستقر در نمایشگاه مراجعه می کردی و کارتت رو می گرفتی. یک عابر بانک نو با موجودی 40 هزار تومن. خود شخص هم باید مراجعه می کرد.

من 4 یا 5 بار به نمایشگاه رفتم. دو بار برای بررسی کتابها و درآوردن لیست کتابهای مورد نیاز و دو سه بار برای خرید. همه اش رو هم با لباس نظامی رفتم که خودش کلی جالب بود.

روزی که رفتم تا کارت کتاب دختر عمه ام رو بگیرم خیلی بامزه بود. یه صف بود به چه طولانی. نزدیک هزار نفری تو صف بودن.

تو صف وایساده بودم که یهو یه پسری بین اون همه آدم اومد سراغ من و گفت آقا شما بن کتاب نمی خواین. خوب معلومه که می خواستم، اصلا برای همین صف وایساده بودم. بنده خدا بعد از کلی صف وایسادن و گرفتن کارت به این نتیجه رسیده بود که کتاب لازم نداره بخره.

کارتش رو به قیمت ازش گرفتم، بدون اینکه سود اضافه ای بدم.

دوباره صف وایسادم تا کارت دختر عمه ام رو هم بگیرم. تو صف حرف افتاد که کارت هر کس رو فقط به خودش میدن. اما من همچنان در صف بودم. تقریبا دو ساعتی شد و اگر کارت رو به من نمی دادن خیلی بد میشد. بالاخره وارد شعبه بانک شدیم و من به یکی از باجه‌ها مراجعه کردم، از شلوغی باجه و خستگی کارمند شعبه، نهایت استفاده رو کردم و کارت رو گرفتم. وقتی کارمند بانک متوجه شد خیلی کلافه شده بود ولی مجبور بود به خاطر اینکه مجبور نشه به درخواست بقیه برای گرفتن کارت کس دیگه جواب مثبت بده، زیاد سر و صداش رو درنیاره.

خلاصه با سه تا کارت کتاب رفتم به سراغ خرید کتاب و به واسطه لباس نظامی که به تن داشتم تخفیف‌های آنچنانی گرفتم.

اما حالا که به این کتابها و به تقویم نگاه می‌کنم می‌بینم که امکان مطالعه و به ذهن سپردن این همه کتاب نیست و ناامید از نتیجه هنوز گام در راه نگذاشته‌ام.

یعنی می‌تونم؟


دوشنبه 17 اسفند 1388 | 21:57
فوتبال دیدیدم تشویق شدیم!

323



امروز هم از خدمتم می‌نویسم.
باز هم صبح دیر رسیدم، چرا می‌گم باز؟ چون دیروز هم دیر رسیدم!
دیروز در حد پنج دقیقه و امروز ده دقیقه!
دیروز که دیر رسیدم، یکی از این مافوق‌ها (که البته فقط این دو سه روز اول خوب می‌تونه جولان بده، آخه هم درجه خودمه!) من رو تهدید کرد که به خاطر تاخیرم من رو بازداشت می‌کنه. (بازداشت چند نوع داریم، اینی که این منظورش بود این بود که ظهر بیشتر از بقیه نگهم می‌داره!) که البته این کار رو نکرد.
امروز وقتی دیدم به هر حال دیر می‌رسم، دیگه ریلکس بودم و با خیال راحت رفتم، بنابراین حدود بیست دقیقه دیر رسیدم، اما چون اون مافوقه که گفتم، بقیه بچه‌ها رو توجیه کرده بود و همه رفته بودند پی کار خودشون، من هم بدون هیچ مزاحمتی و هیچ توبیخی با خیال راحت رفتم سر کارم (یعنی سر بیکاری‌ام).
نتیجه: یا دیر نرید، یا حسابی دیر برید (البته نه اینقدر که دیگه از در هم راهتون ندن ها!!!)

نمی‌دونم ساعت چند بود که اومدن همه‌مون (وظیفه ها) رو صدا کردن که بریم ورزشگاه برای تشویق تیم فوتبال!
آسه آسه رفتیم و با یک سالن فوتسال شیک و پیک روبرو شدیم.
بزرگا (امرا و فرماندها) هم اومده بودند و حسابی جو می‌دادن. کل کل می‌کردن و تیم رقیب رو تهدید می‌کردن به اضافه خدمت و نگهبانی و …
بازی نسبتا قشنگی بود.
تیم رقیب ما قوی‌تر بود ولی ما تونستیم بازی رو به دو-دو بکشیم که در دقیقه آخر یکی دیگه خوردیم و بازی رو سه بر دو باختیم.
این وسط نمی‌دونم چرا دسته عینک من جدا شد و من دچار زحمت شدم و دیدن دو تا از گل‌ها رو از دست دادم، نه اینکه چشمم اصلا نبینه! به خاطر اینکه رفته بودم کنار زمین تا یه جوری سر همش کنم!
درسته که تهدید فرمانده‌ها به تنبیه و این چیزا شوخی بود اما تطمیع‌شون راست دراومد و کسانی که اومده بودند رو به دو روز مرخصی تشویق کردند. که البته معلوم نیست این دو روز رو کی و چه جوری بهمون می‌دن!

دم ظهر داشتیم برمی‌گشتیم خونه که یکی از بچه‌ها از یکی از قدیمی‌ها شنید که جایی هست زیر نظر همین سازمان به نام مدیریت هنری که اتفاقا نزدیک خونه ماست (البته نه خیلی نزدیک).
با همین دوستم که رشته‌اش هنریه تصمیم گرفتیم بریم یه سری بزنیم ببینیم اگر جالبه موقع تقسیم واسه اونجا درخواست بدیم.
نکته جالبی که خدمت اونجا داره اینه که با لباس شخصی می‌ری سر خدمت!
وقتی رسیدیم اونها رفته بودند و تصمیم گرفتیم روزی روزگاری که مرخصی گرفتیم بریم و کسب اطلاعات کنیم و شاید بتونیم خودمون رو هم بندازیم اونجا.
تا خدا چی بخواد.


یکشنبه 16 اسفند 1388 | 16:57
روز اول خدمت یگانی

228



باز هم داستان آرم و علائم
دستور فرمودند که رسته و آرم نیرو زمینی ارتش رو عوض کنیم.
آرم رسته من و افشین شده رایانه، آرم رسته محمد باقر هم شده قلم و خودکار!
روی بازومون هم به جای آرم نیروی زمینی آرم ستاد مشترک چسبوندیم.
ما بچه‌های صفر یک که اومدیم ع س، نه نفریم، یکی‌مون فوق لیسانسه!
دیروز که اورکت نپوشیده بود اومده بود! امروز هم به جای آرم ستاد مشترک، آرم ستاد کل نیروهای مسلح رو چسبونده بود! (تعجب)
یک کم شبیه منشی یگانمونه! خدا به خیر کنه! (زبان)
این چند روز اول قراره کار بایگانی کنیم، بعدش تقسیممون می‌کنن تو قسمت‌های مختلف همین سازمان.
یکی از بچه‌ها که روشنی از اسمش می‌باره عین این ناشی‌ها تا یارو پرسید کی خوش خطه، سریع دستش رو بالا گرفت!
حالا یارو هر چی کاره سپرده به این و پیش خودش نگهش داشته.
چون اتاق بایگانی به اندازه کافی جا نداشت ما رو دو نفر دو نفر تقسیم کردن تو اتاق‌های مختلف. دودره‌بازی ردیفه، اما اون بیچاره جلو چشم یارو، یارو هم بداخلاق!
این پرونده‌ها که داریم مرتب می‌کنیم، گاهی مطالب جالبی دارن!
مثلا بعضی اسم‌های آشنا که توش می‌بینم مثل فرمانده‌های خودمون و … (نیشخند)
یا صفحه دوم شناسنامه بعضی‌هاشون، مخصوصا اونها برام جالبه که هم‌سن خودم یا از من کوچیکترن و متاهلن و حتی بچه هم دارن و یادم می‌افته که چقدر از قطار زندگی عقبم!
طرف هم‌سن منه سربازی‌اش رو رفته، سر کار رفته، زن گرفته، داره زندگی می‌کنه! اما من هنوز در خم یک کوچه‌ام!


پنجشنبه 04 مرداد 1386 | 21:31
من و ایرانسل

164



ماجراى من و ایرانسل
ماجرا از اونجا شروع شد که
تبلیغات فوق‏العاده ایرانسل ما رو به هوس انداخت که علاوه بر این که یک سیم کارت دارم، برم یک ایرانسل جایزه‏دار هم بخرم.
ماجراى اول: سیم کارت 29 هزار تومنى رو نمیدونم به چه علتى 31 هزار تومن به من فروختند!
ماجراى دوم: فروشنده از ارائه فاکتور خوددارى کرد و نتونستم مجابش کنم که به من فاکتور بده!
ماجراى سوم: از باجه تلفن به شماره 194 زنگ زدم تا علیه فروشنده شکایت کنم، اما گویى اخیرا وقتى از باجه تلفن به شماره‏هاى 3 رقمى زنگ مى‏زنى، اونها صداى شما رو نمى‏شنون!
ماجراى چهارم: قرار بود از ایرانسل، اس ام اسى مبنى بر اینکه ثبت‏نام تکمیل شده، برام بیاد که نیومد. و من هیچ وقت مطمئن نشدم که آیا فروشنده، عملیات ثبت‏نام رو انجام داده یا نه! چون اگر انجام نداده باشه، سیم کارت دوم به من تعلق نمى‏گیره!
ماجراى پنجم: طرح قرمز، طرحى است که بر مبناى آن، شما با پرداخت 2500 تومن از موجودى‏تون، از یک سرى تخفیفات استفاده مى‏کنید و در صورت وارد کردن کد فعالسازى این طرح، قراره که طى 24 ساعت اس ام اسى مبنى بر تایید طرح از سوى ایرانسل براى مشترک فرستاده مى‏شود. من هم این کد رو وارد کردم، اما وقتى پس از 48 ساعت، اس ام اسى به من نرسید، به خیال اینکه شاید، درخواست من به دستشون نرسیده، کد رو چندین بار پشت سر هم وارد کردم! اما مشکل اینجاست که سیستم نرم‏افزارى ایرانسل قادر به فهم این موضوع نیست و طرح قرمز رو 8 بار براى من ثبت کرده و بنابه ایمیلى که در مکاتباتم با سایت ایرانسل به دستم رسیده، من هشت ماه پیاپى مى‏تونم از این خدمات استفاده کنم، اما این طرح که فقط تا آخر تابستان ارائه شده است!!!
ماجراى ششم: براى دریافت سیم کارت دوم به اداره پست منطقه 17 واقع در خیابان نبرد جنوبى (حداکثر فاصله در یک منطقه پستى نسبت به محل سکونت ما) مى‏رم، از من کد پیشتازى رو میخوان که ایرانسل براى من اس ام اس زده، اما من اس ام اس رو پاک کرده‏ام، با خونه تماس مى‏گیرم و از خواهرم مى‏خوام تا طى تماس با ایرانسل، کد پیشتاز رو بگیره، به خواهرم نمى‏دن. مجبور مى‏شم به اولین باجه تلفن در نیم کیلومترى اداره پست برم! با کارت تلفن به مرکز خدمات مشترکین زنگ مى‏زنم و بعد از اینکه 800 تومن از حساب کارتم کم مى‏شه، حالا من کد پیشتازم رو دارم!
ماجراى هفتم: به اداره پست برمى‏گردم ولى کارمند اداره پست “قر و اطوار” میاد و حاضر نیست کار من رو انجام بده، چون ساعت دو و نیمه! در حالیکه ساعت کارى اداره پست تا ساعت 5 بعدازظهره. بالاخره با کولى‏بازى و داد و هوار مجبورش مى‏کنم که کارم رو انجام بده، مدارکم رو مى‏گیره و مى‏گه کپى سند هم لازمه! بروشور ایرانسل رو در میارم و نشونش میدم که فقط مدرک شناسایى و قاب سیم‏کارت لازمه، ولى زیر بار نمى‏ره و مى‏گه براى ما اینجورى بخشنامه اومده!
ماجراى هفتم: میام خونه و زنگ مى‏زنم به ایرانسل تا کمى فحش بدم که چرا تو بروشور ننوشتن که کپى سند هم لازمه، اپراتور مى‏گه که پست از خودش مى‏گه، ما سند نخواستیم!
ماجراى هشتم: زنگ مى‏زنم اداره پست تا کمى به رییسش فحش بدم و از دست اون کارمند احمق هم شکایت کنم، کسى جواب هیچ کدوم از تلفن‏ها رو نمى‏ده!
ماجراى نهم: یک روز مى‏گذره و من با سند مى‏رم اداره پست تا همون‏جا کپى بگیرم و کار تموم شه، صف کپى طولانیه و حدود 20 نفر جلوى من وایسادن، نوبت من که مى‏شه، مسئول فتوکپى مى‏خواد بره ناهار، با کلى اصرار و ثواب داره و این حرفا خرش مى‏کنیم تا وایسه و کار ما رو هم راه بندازه!
ماجراى دهم: تو صف طولانى دریافت سیم‏کارت دوم قرار مى‏گیرم و بعد از 40 دقیقه که نوبتم مى‏شه، متصدى مى‏گه سیم‏کارت شما هنوز اینجا نرسیده، چند روز دیگه مراجعه کنید!


چهارشنبه 13 تیر 1386 | 01:03
نتوانم

199



غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟
به طاقتى که ندارم کدام بار کشم؟

نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پاى عقل که در دامن قرار کشم

نه قوتى که توانم کناره جستن از او
نه قدرتى که به شوخى‏اش در کنار کشم

بالاخره امتحان‏هام هم تموم شد.
قبل از اینکه امتحان‏ها شروع بشه، خیلى امیدوار بودم و روى خودم خیلى حساب مى‏کردم.
فکر مى‏کردم مثل ترم‏هاى پیش مى‏تونم همه درس‏ها رو آخر ترم و شب امتحان بخونم،
آمممما، نشد که بشه.
باز هم یک سرى پیش‏بینى نمره کردم. این کار یکى از سرگرمى‏هاى منه که نمره‏هام رو پیش‏بینى کنم و بعد که اعلام شدند، با پیش‏بینى‏هام مقایسه کنم.
فعلا پیش‏بینى‏ها رو مى‏نویسم که بعدا نتونم بزنم زیرشون:
تربیت بدنی2 18
آزمایشگاه فیزیک2 15
آزمایشگاه پایگاه داده‏ها 15
محیط‏هاى چندرسانه‏ای 13
لینوکس 16
طراحى کامپایلر 11
وصایاى امام (ره) 16
معمارى کامپیوتر 18
مهندسى نرم‏افزار 2 13

پ.ن: این ترم هر درسى رو که مى‏خوندم، شب امتحان کابوس همون درس رو مى‏دیدم، خیلى به اعصابم فشار اومد.

در حاشیه هم اتفاقات زیادى مى‏افتاد.
کسانى بودند که بسیار مغرور و سرمست بودند و به استهزاء دیگران مى‏پرداختند، که کارى بسیار مذموم و ناپسند است.
کسانى بودند که احتمالا یا از من خوششون نمیاد و یا فکر مى‏کنن که من از اونها خوشم نمیاد. چون به بغل دستى من سلام مى‏دادند، ولى حتى جواب سلام من رو هم نمى‏دادند، تیریپ تحویل نگرفتن و این حرفا.
کسانى بودند که بالاخره نیششون رو به من زدند و جایى که زورشون بیشتر بود (سر جلسه امتحان) به من حمله‏ور شدند، این دسته از افراد مورد عفو قرار نمى‏گیرند، زیرا از قدرتشان در سرکوب نابجاى مخالفان و مساعدت نامشروع موافقان بهره گرفتند.
کسانى بودند و هستند (مثل همیشه) که حق را فداى منفعت خویش مى‏گردانند. ایشان را عذابى سخت وعده داده شده است.

پ.ن: ترم تابستانى مى‏گیرم، چون خیلى عقب موندم، بعضى از دوستام دارن هفت ترمه تموم میکنن، ولى من ممکنه به نه ترمه هم برسم.
پ.ن: مجددا دوموبایله شدم، البته این دفعه دارم سوییچ مى‏کنم روى (صفر نه سه پنج)
پ.ن: شرکت (صفر نه سه پنج) میخواد (صفر نه سه شش) هم بده، این دفعه هم انتخابیه! نزدیک ده میلیون شماره جدید! شخصا حدس مى‏زنم، سیم‏کارت‏هاى جدید یه چیزى تو مایه‏هاى مجانى باشه!


شنبه 05 خرداد 1386 | 15:22
اخبار

151



طلایى: در مسابقات برنامه‏نویسى دانشگاه اول شدم. با حل کامل یک مسئله در زمان 70 دقیقه.
سیاه: آیین‏نامه انضباطى دانشگاه: پوشیدن صندل بدون جوراب براى برادران ممنوع است.
آبى: بازگشت مه‏سا: اولا اصلا کم نمیاره، دوما هنوز از راه نرسیده شلوغ‏بازى و اینا، مخصوصا که این چند روز حسابى بهش خوش گذشته.
صورتى: همایش لینوکس به خوبى برگزار شد. از همه دوستان، متشکرم. سریعترین سخنرانى عمرم رو انجام دادم.
زرد: عزیز دلم! کمد اشتراکیه نه وسایلش.
نارنجى: این هفته هم طبق روال دو سه هفته اخیر یک نفر حال ما رو گرفت: آقاى محترم، شما اصلا چه حقى دارید …
قهوه‏اى: شهره دوست جدید منه، من خیلى دوستش دارم، اون خیلى قشنگ راه میره، میدونم خیلى دوست داره بغلش کنم، اما اگر بغلش کنم …
اگر بغلش کنم تیغ تیغى میشم. شهره اسمیه که براى جوجه‏تیغى خوشگلم انتخاب کردم. واقعا نازه!
فیروزه‏اى: تو یکى از موارد امتحان تربیت بدنى، رکورد زدم، دریبل بین موانع در 17 ثانیه!
قرمز: منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
سبز: یعنى میشه دو تا خواهر دوقلو شبیه هم نباشند؟!
خاکسترى: امان از آدم بد قول که باعث میشه برنامه‏هاى من بهم بریزه!
نیلی: فکر کن آدم تن ماهى رو با تخم مرغ و سوسیس خرد شده و پنیر پیتزا و سس گوجه فرنگى بخوره!
لاجوردى: ما سوار تاکسى، دو دختر جوان در یک رنو در کنار ما، راننده: نگاه کن اینا رو! من: خیلى هم خانوم‏هاى خوبى‏اند، و این آغاز یک بحث شیرین و داغ است! راننده در ادامه: ما هم که نگفتیم بد هستند … و بحث بالا میگیرد، راننده لب به اعتراف مى‏گشاید، و نیز مسافر جلویى که آمپول‏زن بوده است از خاطراتش مى‏گوید.
سفید: هواشناسى اعلام کرده اینجا طى 24 ساعت آینده یک نفر بدجورى هواتو کرده!


شنبه 05 اسفند 1385 | 16:39
هفته اول

140



شنبه:
صبح خیلی زود رسیدم همدان، ساعت پنج و نیم.
کمی تو ترمینال روی صندلی، خوابیدم.
خوابیده بودم که نزدیک شدن صدای جارو رو احساس کردم، بنابراین چشمام رو باز کردم، نظافتچی دو ردیف صندلی جلوتر از من رو نظافت میکرد و کسانی رو که اونجا خواب بودند، بیدار میکرد، من هم خودم بیدار شدم.
خیلی خسته و کوفته، رفتم دانشگاه.
از اینکه خیلی از دوستام رو دیدم، خیلی خوشحال شدم.
بعدازظهر به تدوین سیاستهای انجمن مشغول شدم.

یکشنبه:
به دنبال سیاستهای اقتصادی، به دنبال فروش کتاب رفتم، اوین جایی که به ذهنم رسید، دبیرستان غیرانتفاعی بود. مذاکره کردیم و قرار شد، یک سری نمونه از کتابها پیششون بمونه تا نظرشون رو حداکثر ظرف مدت یک هفته اعلام کنن.
بعدش هم به کتابفروشی سر زدم، اما هیچ یک از کتابهایی که پیششون به امانت گذاشته بودم، به فروش نرفته بود.
به یک شرکت برنامه نویسی هم رفتم تا نمونه کارهام رو تحویل بدم و صحبت کنیم، عجب سقف کوتاهی داشت. قرار شد خبرم کنند.

دوشنبه:
بهم خبر دادند که مشکل بزرگی در دنیای کوچیک من پیش اومده. برای اینکه کاری کرده باشم، تا من هم سهمی در حل اون داشته باشم، از خونه زدم بیرون تا بیشتر فکر کنم. یک راه حل، دوستم محمد، بود. مفید بود.کمکم کرد. یعنی من میتونم یه روز لطفش رو جبران کنم؟
برای پیگیری امور انجمن به دانشگاه رفتم. در اثر جابجایی کارگاهها و پستها، هیچ چیز سر جاش نبود.
در جلسه ای پانزده دقیقه ای با خانم دکتر محمودی، معاون پژوهشی دانشگاه، پیشنهاد همکاری دادم، اما متاسفانه، به دلیل اطلاعات کم و طرز فکر کاملا غیر علمی ایشون، به توافق نرسیدیم.
با علی سردارزاده رفتیم خونه شون. برای یک همایش برنامه ریزی کردیم.
شب تولد علی بود، بنابراین در کنار خونواده، به خوردن کیک و فوت کردن فشفشه به جای شمع پرداختیم.
این فاطیما، وقتی تنهاست، خیلی خجالتیه!

سه شنبه:
آزمایشگاه فیزیک 2، تشکیل شد.
معماری کامپیوتر هم تشکیل شد.
کارگاه عمومی تشکیل نشد.
از این پس همه کارت بانکهای عضو شبکه شتاب میتوانند به هم وجه انتقال دهند. (فقط ملی و صادرات) !!!
همه بانکها ؟! فقط ملی و صادرات ؟!
متوجه شدم که یک درس رو بدون رعایت پیش نیاز برداشتم و این به خاطر یک اشتباه تایپی ساده در نمودار جدید واحدهای ما بود. پس از اینکه برای حذفش اقدام کردم، دیدم که سه واحد دیگه جا دارم. اما کارشناس گروه سرش خیلی شلوغ بود و درخواست اضافه واحد کمی دور از انصاف بود. برای رعایت بیشتر انصاف، اونجا موندم تا کمکش کنم. نزدیک پنج ساعت. واقعا از پا دراومدم.
بالاخره بیست واحدی شدم.
شب حالم خیلی بد بود. سر درد و تب و لرز.
فاطیما، اس ام اس داد که فاکتور شیرینی هایی رو که برای همایش اسماعیل پور خریده بود، فردا برام میاره. باشه!

چهارشنبه:
اوج بیماری ام بود.
آزمایشگاه پایگاه داده ها تشکیل نشد تا ما همچنان با خانم ایمان پور آشنا نشیم.
طراحی کامپایلر، اما، تشکیل شد.
سر کلاس برنامه نویسی همروند نشستم، تا شروع شه، خوابم برد، ورود بچه ها و افزایش جمعیت رو حس میکردم، ولی اصلا حال تکون خوردن نداشتم، یگانه به بقیه سفارش میکرد که شلوغ نکنن، آقای داس زرین خوابه. ممنون!
دخترها، دور کیف من نشستند، حالا من اگه برم سر جام بشینم، برام حرف در میارن!
برنامه نویسی همروند ؟! لینوکس ؟!
فاطیما ؟! فاکتور ؟!
شب، ساعت دوازده، رفتیم درمانگاه و کلی قرص و شربت و آمپول.

پنجشنبه:
صبح خیلی سرحال تر بودم، فکر کنم بیشتر به خاطر اون آمپول بتامتازون بود، چون قرصها رو قبل از تجویز دکتر هم میخوردم.
بی خیال تربیت بدنی!
خودم رو برای کلاس مهندسی نرم افزار رسوندم دانشگاه. با مهندس کریمی و مهندس ویسی هم گروه شدم، تا درباره سازمان مدرسه و اصول طراحی وب کار کنیم.
فاطیما یک فاکتور چهارده هزار تومنی به من داد، درحالیکه من پیش بینی فقط هفت هزار تومن کرده بودم و درحالیکه قبلا گفته بود نه هزار تومن.
کلاس وصایای امام هم تشکیل شد، میشه نرفت سر کلاس.
قرار بود برای دختر عمو یک کتاب بخرم، اینجا اعتراف میکنم که اولش که زنگ زد و پرسید که خریدم و من گفتم آره، نخریده بودم. از خونه عمه راه افتادم و خریدم و برگشتم.
با پسرعمه رفتیم برنا. مهندس آمار باحالی داد، نود و هفت درصد کسانی که اینجا پیتزا میخورند، پیتزا مخصوص رو انتخاب میکنند. من نفهمیدم اون سه درصد چه جور پیتزایی میخوردند ؟! آخه فقط پیتزا مخصوص داشت. اولین بار بود که قارچ خام توی ساندویچ و سس صورتی میدیدم !!!


پنجشنبه 26 بهمن 1385 | 13:17
ولنتاین!

128



ولنتاین به اونهایی که ولنتاین دارن، مبارک.
امروز روز ولنتاین و هیچ کدومتون نیستین که این رو ندونین!
امروز من هم مثل خیلی دیگه از عشاق، بیرون بودم، ولی نه برای رفتن سر قرار! داشتم دنبال کار میگشتم!
سه روزه که روزنامه رو برای پیدا کردن کار ورق میزنم و بعد از زنگ زدن به اینجا و اونجا، میرم به آدرسی که بهم میدن.
من هم یه فرم پر میکنم و از اونجا میام بیرون و میرم به آدرس بعدی.
مطمئنم اگر میتونستم تمام وقت تهران باشم، یه روزه کار پیدا میکردم،
اما کمتر جایی پیدا میشه که حاضر باشن به کسی که دو روز در هفته نیست، کار بدن.
روز اول رفتم یه جایی که دفتر چاپخونه بود و خیلی کثیف و زشت بود، به کلی روحیه آدم رو از بین میبرد.
روز دوم رفتم به دفتر یه شرکت تو یک برج بلند، جای بدی نبود، فقط فرم پر کردم.
روز سوم رفتم به یه کارخونه تولید سی دی کارتون، که قراره یکی جلد سی دی کارتونها رو براشون طراحی کنه.
روز چهارم، فرداس و من جایی دیگر خواهم رفت.

آمار وبلاگ من
  • نوشته: 585
  • دیدگاه: 3764
  • پرونده: 43

  • آنلاین: 2
  • بازدید امروز: 89
  • بازدید دیروز: 291
  • بازدید یک ماه اخیر: 9510
  • آخرین بازدید
    31 اردیبهشت 1391 06:43:34
  • اکنون
    31 اردیبهشت 1391 06:44:05

پیوندها