بايگانی در دسته ‘روزانه’
جمعه 26 آذر 1389 | 14:13
ظهر با دسته دمامزنی رفتیم تا مسجد دانشگاه تهران و هم تو راه، هم بعد از نماز ظهر و عصر تو حیاط مسجد دمامزنی کردیم که خیلی احساس برانگیز بود. تا چند دقیقه بعد از دمامزنی و خوندن مصیبت، اشکها روان و نالهها بر آسمان بود.
امشب که آخرین شب سخنرانی استاد پناهیان بود، مبحث بیشتر به حاشیه رفت.
از ایرادات صدا و سیما، حوزه هنری و وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات و … گرفته تا سخنرانی یک صهیونیست به نام فوکویاما در اورشلیم و فیلم کتاب قانون و….
یکی از عالیترین اهدافی که در راستای اخلاص میشود در زمین دنبال کرد، تقویت نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران است.
- فوکویاما: شیعه، پرنده ایست که افق پروازش خیلی بالاتراز تیرهای ماست. پرنده ای که دوبال دارد: یک بال سبزویک بال سرخ.
بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالتخواهی اوست. چون شیعه در انتظار عدالت به سرمی برد، امیدوار است و انسان امیدوارهم شکست ناپذیر است.
بال سرخ شیعه شهادت طلبی است که ریشه در کربلا دارد و شیعه را فناناپذیر کرده است.
این پرنده زرهی به نام ولایت پذیری بر تن دارد. (که بالها را از گزند تیرها مصون میدارد)
پنجشنبه 25 آذر 1389 | 13:52
همه انگار در یک حسرتی فرو رفتهاند. حسرت تمام شدن روزهای عزاداری امام حسین (ع)
مراسم با شکوه روزهای قبل و بلکه بهتر برگزار شد.
شب عاشورا یک جورایی مثل نتیجهگیری یک داستان میمونه، داستان عاشورا، همه چیز رو باید یک بار دیگر مرور کرد تا معلوم بشه که حسین چه چیزی را فدا کرد و برای چه؟
استاد پناهیان پرده از حقایقی برداشت منجله اینکه انسان اصلا راه دیگهای به جز با دین زندگی کردن نداره.
در ابتدای مراسم یک دختر کوچولوی شیطون رفت بالامنبر و اینقدر حاج آقا حاج آقا کرد که استاد پناهیان مجبور شد برای لحظاتی سخنرانی رو قطع کنه و به دخترک جواب بده، بعد بوسش کرد و یکی از بچهها دخترک رو از بالا منبر بلند کرد و برد پیش باباییاش.
چهارشنبه 24 آذر 1389 | 03:58
عباس طاقت گریه و تشنگی کودکان را ندارد. برای آوردن آب میرود و شهید میشود.
امام حسین یار و یاورش را از دست میدهد و دشمن شاد میگردد.
امشب عجب روضهای خوند حاج آق پناهیان. دل همه رو سوزوند از مظلومیت و غریبی حسین (ع).
دسته دمام زنی هیئت یک پرچمدار مرکزی داره که پرچم سرخ یا حسین بزرگی رو نگه میداره و در زمان دمامزنی اون رو میچرخونه. دسته این پرچم فلزیه و ارتفاع حدود سه متر داره با قصری در حدود هفت سانت. امشب که شب تاسوعا بود پرچمدار اصلی از فیض بلند کردن پرچم محروم شده بود.
فکر میکنید چرا؟ دستش آسیب دیده بود و به گردنش آویزون بود.
فکر میکنید اسم این دوست عزیزمون چی بود؟ عباس.
قبل از اینکه دمامزنان شروع کنند به زدن، دور هم جمع شدیم تا ذکری بگیم. من هم پرچمدار بودم.
یکی از بچهها رو کرد به عباس: عباس جان ناراحت نباش، تو الان سه چهار ساله که داری علمدار میکنی، حتما دیگه وقتش شده بود که بدونی وقتی دست یک علمدار از کار میافته چه حالی میشه.
عباس های های گریه میکرد و دیگر چشمی نبود که نبارد…
سه شنبه 23 آذر 1389 | 03:41
علی اکبر بیست و هفت سال داشت که در کربلا حماسه آفرید و شهید شد.
میگم اصلا ننویسم بهتره، چی بنویسم آخه؟!
بنویسم جوون بیست و هفت سالهاش رو امام حسین تقدیم کرده در راه حق؟
بگم وقتی علی اکبر شهید شد، امام حسین رفت بالا سرش و صورتش رو روی صورت پسرش گذاشت؟
بگم که وقتی علی اکبر از تشنگی زیاد خسته شده بود و به نزد پدر برگشت، پدر آخرین وداع رو با او کرد؟
این حروف و کلمات چگونه میتونن مصیبت رو نشون بدن؟ نمیتونن، نمیتونن، نمیتونن …
استاد سعی میکنه که روحیه انقلابی رو در جوونها زنده کنه و این کار رو در سایه افزایش بصیرت و خودشناسی انجام میده.
باید اثر گذاشت. بدونید که پای شما تا زانو توی خونه. تقصیر شماست که کودکان غزه مورد ظلم واقع شدند و همین طور جاهای دیگه.
دوشنبه 22 آذر 1389 | 16:24
باز هم اوایل مراسم رسیدم. این دفعه دوستم علیرضا همراهیام کرد.
روضه علی اصغر بود. طفل شیرخوارهای که تیر در گلویش نشست.
حاج آقا پناهیان دیشب به نسبت شبهای دیگه گریز بیشتری به هنر زد.
از سریال 24 گرفته تا آژانس شیشهای و سرباز رایان.
خلاصه حرف این بود که عادت نکنیم و با بقیه فرق کنیم.
تو همین چند برخورد اندکی که با حاج آقا پناهیان که از این به بعد با اسم استاد ازشون نام میبرم داشتم متوجه چند چیز شدم که خالی از لطف نیست اگر برای شما هم بگم.
اولا که خیلی متواضعه نسبت به علمی که داره.
مهمترین علمی که داره علم انسانشناسیه. با کمک ایشون بهتر میشه به خودشناسی رسید.
هم اهل فقه و حدیث و روایته، هم اهل هنر، هم اهل سیاست، هم دید اجتماعی خوبی داره.
وقتی امام حسین پسر شیرخوارهاش علی اصغر رو بر روی دست گرفت تا از سپاه دشمن آب بطلبد، با تیر از او استقبال کردند و گلوی علی اصغر را شکافتند. حسین خون او را در دست گرفت و بر آسمان پاشید.
قبل از اینکه پای کامپیوتر بشینم و شروع کنم به نوشتن، کلی حرف دارم که بزنم اما وقتی شروع میکنم به تایپ کردن، کلمات یاری نمیکنند.
دیشب بعد از چند دقیقهای که برای علی اصغر اشک ریختیم، خودم رو ساکت کردم. برای اینکه دیگه ظرفیتش رو نداشتم، دیگه طاقت نداشتم. آخه مگه یه آدم چقدر میتونه مصیبت ببینه، حواس خودم رو پرت میکردم که صدای مداح رو نشنوم؛ اما نمیشد، داغ علی اصغر بزرگتر از اینا بود که بشه آرومش کرد. گاهی در میانه اشکهایی که از گونههام سر میخورد لبخند میزدم. برای حسین. حسینی که همه چیزش رو برای خدا فدا کرد. لبخند رضایت
یکشنبه 21 آذر 1389 | 20:20
السلام علیک یا ابا عبدالله یا حسین
این روزها خوش میگذرد، چرا که برای حسین میگذرد
ارتباط عجیبیه، کسی که اصلا ندیدیش، اصلا صداش رو نشنیدی، هیچ نسبتی با هم ندارین، این همه عشق بعد این همه سال
دیروز زودتر از بقیه روزها رسیدم، شاید هم مراسم دیرتر شروع شده بود.
دمامزنان بیرون بودند هنوز
فرصت کردم مقداری پیش میم ب بشینم
مراسم که شروع شد به تماشای دمام زنان رفتم و همراهیشون کردم تا اومدیم داخل
به جای زیارت عاشورا، زیارت وارث خونده شد. چیزی که خونده میشد با نسخهای که تو گوشیام داشتم مغایرت داشت. به همین خاطر نتونستم کاملا همراهی کنم.
سینهزنی شروع شد و ذکر قاسم بن الحسن. جوان سیزده ساله ای که از امام حسن به یادگار مانده بود.
شب قبل وقتی که امام حسین در جمع یارانش میگه که همه شهید خواهید شد، قاسم با تعجب پیش خودش فکر میکنه من با این سن کم آیا مشمول سخن امام میشوم یا خیر! از امام میپرسه: ای عمو آیا من هم جزو شهیدان خواهم بود؟
امام حسین که دلش نمیاومد صریحا جواب قاسم رو بده، به او میگوید: قاسم من از تو سوالی میکنم، اول تو جواب مرا بده، بعد من جواب تو را خواهم داد. مرگ در نزد تو چگونه است؟ قاسم پاسخ میدهد: شیرینتر از عسل. امام میگوید: بله، تو شهید خواهی شد اما قبل از آن مصیبت بزرگی را خواهی دید.
آقای پناهیان هم که آمدند و از اخلاص و نیت خالص فرمودند.
مطالب مرتبط:
آخه تو امانتی
رقیه جان گریه نکن
این هم دو طفل من
شنبه 20 آذر 1389 | 17:55
شب سوم و شوری دیگر
امشب از دو شب پیش، شور بیشتری داشتم.
از اوایل مراسم دمام زنی رسیدم. زیارت عاشورا رو با شور خاصی خوندیم، شاید برای اولین بار بود که موقع خوندن زیارت عاشورا اینقدر گریه کردم. انگار کمی فهمیدم عاشورا رو!
مراسم سینهزنی هم که با شور بیشتری برگزار شد.
مصیبت عبدالله بن حسن ذکر شد. نوجوانی که نزد عمویش حسین (ع) امانت بود از طرف امام حسن (ع).
وقتی که میبیند به عمویش حمله کردهاند وارد میدان میشود و با فدا کردن دستش جلوی یک ضربه دشمن را بر پیکر حسین (ع) میگیرد، اما جلادان سرش را از بندش جدا میکنند.
حاج آقا پناهیان آمد و وارد مبحث حکمت شد. باید حرف زد و باید حرف درست زد.
باید عالی زندگی کرد و کسی که عالی زندگی نمیکند خاک بر سرش.
باید حقایق رو درک کرد و به صد زبان دیگه بازتعریف کرد.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و سیصد و سیزده انسانم آرزوست
مطالب مرتبط:
این هم دو طفل من
رقیه جان گریه نکن
جمعه 19 آذر 1389 | 01:09
بار دیگر توفیق شد تا در مجلس عزاداری سالار شهیدان شرکت کنم.
همان حسین علیه السلام که سالها پیش توسط دشمنان خدا در اوج مظلومیت به شهادت رسید و اهل حرمش به اسارت گرفته شدند.
کمی دیر رسیدم، آخرهای مراسم دمامزنی بود. با میم ب سلام و علیک کردم، برادرش هم اومده بود. پیش هم نشستیم.
دم در یک بسته کوچیک دادند که توش دو تا کارت پستال از دو شهید و یک دفترچه چهاربرگی بود.
تو یکی از این کارتها عکس شهیدی نوجوون هست که سنش حدود چهارده پونزده به نظر میرسه.
شهید عبدالحسین رضایی: ما وارثان خون حسین (ع) هستیم و ما را در مبارزه کردن با کفار، هیچ ترس و واهمهای نیست.
مصیبت دو طفل جضرت زینب ذکر شد.
حاجآقا پناهیان هم بحثش رو در مورد نیت ادامه داد و عنوان کرد که شاخص اینکه نیت خالص هست یا نه اینه که ببینی نتیجه برات مهم هست یا نه. اگر میخوای که نیت خالص داشته باشی نباید نتیجه برات مهم باشه.
کسی که دنبال نتیجه باشه اهل معامله است اهل حماسه نیست.
اگه خواستی یک شاعری رو افسرده کنی، بهش بگو شعرات رو بخون بعد مثل ماست بهش نگاه کن، بعد بگو خب حالا که چی مثلا؟!
مطالب مرتبط:
رقیه جان گریه نکن
پنجشنبه 18 آذر 1389 | 18:24
اولین شب هیئتی امسال من سومین شب هیئت دانشگاه هنر بود.
امسال برای اولین بار تصمیم گرفتم دیگه به هیئت خانوادگیمون که بیشتر شبیه مهمونیه نرم و برم یه هیئتی که توش واقعا عزاداری کنم، واقعا سخنرانی گوش کنم.
دوستم میم ب تو هیئت دانشگاه هنر خدمت میکنه، من هم تصمیم گرفتم برم اونجا، البته با توجه به اینکه حجت الاسلام والمسلمین پناهیان هم هر شب اونجا سخنرانی داره.
تا حالا اسم ایشون رو زیاد شنیدم. تصویرش هم گهگاهی تو تلویزیون دیدم. اما از نزدیک نه.
دیشب وقتی رسیدم به هیئت، تازه گرم شده بود. دسته نوازندهها که چند تا دمام و سنج داشتن شروع به زدن کرده بودن و کم کم وارد هیئت شدن و ادامه دادن. از همون بدو ورود متوجه شدم که این هیئت با هیئتهای دیگه متفاوته. فضاش به گونهای هنری بود. در عین حال که فضای هیئت خیلی بزرگ بود، زیاد شلوغ نشده بود. قرآن تلاوت شد و زیارت عاشورا قرائت. و سینه زنی، عجب سینهزنیای بود.
ذکر حضرت رقیه (س) بود.
میم ب شعری خوند که دوباره اشک همه رو سرازیر کرد و بغض رو تو گلوی همه نشوند.
آقای پناهیان هم اومد و از نیت خوب صحبت کرد. از نیت خوب هر چقدر هم که کوچیک بود استفاده کنیم. نیتهای خوب کوچیک خیلی مهم هستند. هر چقدر به نیت خوب اهمیت بدیم و درصدد اجراش باشیم نیت بد کمتر فرصت ظهور پیدا میکنه. باید برای نیت خوب هر چقدر هم که کوچیک باشه ارزش قائل شد.
قایم باشک بازی عارفانهای است. تا ده میشمری بعد میری دنبالش که پیداش کنی. تا وقتی پیداش نکنی که ول معطلی. اما اگه پیداش کنی، حالا نوبت اون میشه که بیاد دنبالش. خدا اینقدر باحاله که وقتی پشت پرده قایم میشه برای اینکه پیداش کنی هی این پرده رو تکون میده، اما بعضیها میگن ای بابا این پرده چرا هی تکون میخوره، پس کجا قایم شده؟!؟
در پایان سخنرانی هم ما رو برد به کربلا و بغض ما دوباره در گلو شکست.
راستی دیشب سید محمد رضا خردمندان و رضا قاضی و احمد شفیعی رو دیدم و با هم آشنا شدیم. از این آشنایی خرسندم.
قبول باشه ان شاء الله
نینامه (شب پنجم)
داد زد ها! سر از این خاک کجا بردارد؟ کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟!
خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید: یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟
یک نفر نیست به این مرد بگوید: نامرد! تا دلش بشکند، ار حنجره پا بردارد؟!
یک نفر نیست از این جمع قدم بردارد و بیاید سر بابای مرا بردارد؟!
کسی از بین شما داغ پدر را دیده؟ یا کسی با غم من، داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر
خیمه ….
که …
تا بردارد ….. (مریم سقلاطونی)
سه شنبه 05 مرداد 1389 | 16:48
بخش نظرات خصوصی که گویا درست کار نمیکرد، درست شد. یعنی از این به بعد میتونید نظرات رو به صورت خصوصی بفرستید.
کتابخونه ملی عضو شدم و بعد از خدمتم میرم اونجا درس میخونم. البته من فقط از بخش کتابخونه عمومی استفاده میکنم. فقط تو تالار کتابخونه عمومیه که میشه کتاب ببری و بخونی.
برای عضویت باید لیسانس به بالا باشی و جدیدا برای ثبتنام هزینه میگیرن. سالی ده هزار تومن. قبلش هم حتما باید از طریق سایت پیش ثبتنام کرد. همون موقع ثبتنام کارت عبور رو میدن.
از روی فلش کارت زبان هم میخونم. فلش کارتهای کتاب 504. چند تا جمله از توش انتخاب کردم که به نظرم جالب اومد:
راننده ماشین خود را در برف رها کرد.
چاقوی تیز قصاب گوشت را برید.
کیت وقتی که چالرز با دخترهای دیگر صحبت میکند حسادت میکند.
در دادگاه سوگند میخوریم که حقیقت را بگوییم.
آبراهام لینکلن توانست یکی پس از دیگری بر مشکلات چیره شود.
هنوز دارند دادهها را پردازش میکنند.
برادرم قسم خورد که مجرد باقی بماند.
سعی میکنم شرایط لازم را برای شغلی که اکنون بلاتصدی است، کسب کنم.
غم نو غم کهنه را از یاد میبرد.
تریس نتوانست عشق خود را به گلوریا پنهان کند.
روز بارانی غم انگیزی بود.
در حال حاضر آینده نسبتا ناامیدکننده به نظر میرسد.
زمانی که گزارشات بسیار بد رسید، دوستان بادرایت سناتور اشارهای به آنها نکردند.
انگشتانم از سرما کرخت شده بودند.
هنگامی که آقای ماسی تلگراف را خواند بیحس شد.
او از درد جیغ کشید.
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو

ان شاء الله شعارهای ما تمام مرزهای جهان را خواهد درنوردید- >> احمد داس زرین در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست گرامی
از شما بابت این نظرتون خیلی ممنونم
به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، بنده هم همین طور فکر میکنم
باید ...- >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
زمانی فکر میکردیم "خواهرم حجاب تو از خون شهیدان کوبنده تراست" فقط یک شعار روی دیوار است اما با رفتار ...- >> virologist.parsiblog.com در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست عزیز.
به نظر من بحث شما و دوستانتان کمی به سمت بی منطقی رفت. و به همین دلیل هم ...- >> بنده در اینترنت خراب
سلام
من هم از شما ممنونم، لینک شدید - >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
سلام
ممنون از مطالبی که منتشر میکنید
دستتون درد نکنه
ما شما رو لینک کردیم
اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید - >> خادمین علمدار در اینترنت خراب
باحالی از خودتونه
فحشش می چسبید - >> احمد داس زرین در فاطمه معتمدآریا
خیلی باحالین چرا اینقد فحش میدین. باکلیات حرفاتون موافقم - >> نسترن در فاطمه معتمدآریا
خیلی ممنون بابت تسلیت، خدا همه رفتگان را رحمت کند
بحث تان را خواندم، مفید و دقیق بود، موفق باشید - >> احمد داس زرین در عمو مهدی
سلام سلام سلام
الان خیلی خوشحالم، سه بار سلام کردم!!!!
چه معیارهایی عجیب و مسخره ای داری شما برای خودت
+ ناراحتی چون ...- >> احمد داس زرین در ذیل مطلب “رائفی پور مشکوک است”