بايگانی در دسته ‘شخصی’
یکشنبه 23 بهمن 1390 | 11:24
مگه میشه آدم اسم عمو مهدی رو بیاره و چهره مهربونش رو به یاد نیاره
هر چی فکر میکنی بلکه عصبانیتی، دادی فریادی، ازش به یاد بیاری، نمیتونی
وقتی با گلاب و قرآن میرفتم سراغ مهمونهای تازه رسیده، دستهای پینه زده کارگرانی که اومده بودن به مراسم ختم رو که میدیدم، بغضم میترکید، آخه عمو مهدی هم مرد زحمتکشی بود
بخش زیادی از زمانی که همدان درس میخوندم رو خونه عمو مهدی ام بودم، خیلی از روزها من رو تا دانشگاه میرسوند
اون موقعها یک بنز قدیمی داشت که خیلی ماشین خوش رکابی بود، بعضی وقتها من رانندگی میکردم
خیلی برام سخته بگم مرحوم عمو مهدی، باورش سخته
خیلی دوست داشتم یک روز تمام زحماتی رو که برام کشیده بودند جبران کنم، وقتی دانشگاهم تموم شد شیرینی به دست رفتم خونه عمو اینا، شاید تشکر کوچکی کرده باشم، اما تشکر اصلیام رو گذاشته بودم روزی که داماد میشم، توی مجلس جشن دست عمو رو بگیرم و بگم که ایشون هم مثل پدرم حق پدری به گردن من دارند
پنجشنبه عصر بود، داشتم با کوروش بازی میکردم، زن عمو زنگ زد، فکر کردم شاید اومدن تهران و میخوان بیان خونه ما، اما هیچ طراوتی تو صدای زن عمو نبود….
من باید به بقیه هم خبر میدادم، پدرم، عمهام و پسر عمهام… و دادم… از همه سخت تر دادن این خبر ناگوار به پدرم بود، با اختلاف سنی دو سال، همیشه رفیق و شریک هم بودند، همبازی هم بودند، خب برادر بودند.
عموم داغ جوون دیده بود، وقتی مهردادش 24 ساله بود، تصادف کرد و دچار سوختگی شد، به تهران آوردنش ولی یک هفته بیشتر عمرش به دنیا نبود. اون هم خیلی غم بزرگی بود، برای من که پسرعموی مهرداد بودم خیلی ناگوار بود، ناگوارترین اتفاق زندگیام، دیگه خانوادهاش که جای خود دارند.
شبونه راه افتادیم، نصف شب رسیدیم، دو سه ساعتی خوابیدیم و فردا صبح پارچه نصب کردیم و وسایل پذیرایی رو آماده کردیم و رفتیم غسالخانه باغ بهشت، عمو رو شست و شو دادند و به خاک سپردیم. فرداش هم مجلس ختمی در مسجد علی ابن ابی طالب برگزار شد.
نثار روح تمامی درگذشتگان بخوانیم فاتحه مع الصلوات
ولادت: نیمه شعبان سال 1335 مصادف با میلاد حضرت مهدی (عج)، رحلت از دنیا: 13 بهمن 1390 مصادف با سالروز آغاز امامت ولی عصر (عج)
مطالب مرتبط:
مهرداد داس زرین
چهارشنبه 09 آذر 1390 | 09:09
![]()
چند سال پیش در روزی از روزهای گرم تابستان، با همکلاسیها قرار گذاشتیم
چند سال بعد در روزی پاییزی،
دوباره گرد هم آییم و خاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل در دانشگاه را، زنده کنیم.
آن روز و آن ساعت آمد.
حامد چند روز پیش بهم زنگ زد، بهش گفتم نمیام، چون هم هوا سرده، هم باید مرخصی بگیرم، هم برام هزینه داره، هم اینکه اگه این همه راه بیام و همه نیان حالم گرفته میشه
تا اینکه خانم بهپور زنگ زد و پیشنهاد داد که قرار رو بذاریم پنجشنبه 17 آذر ساعت 3 و نیم. جاش هنوز معلوم نیست، به نظر من اگر هوا خوب بود بریم پارک، خونه و باغ دوستان همدانی هم مناسب به نظر میرسه
دوستانی که میان به نحوی اعلام حضور کنن.
شماره من 09366683559
ایمیل من ahmad@daszarrin.ir
سایت من http://www.daszarrin.ir
خوشحال میشم پس از سه سال همکلاسیهای عزیزم رو ببینم
مطمئنا خیلیهامون خیلی تغییر کردیم
بعضیهامون ارشد خوندیم. بعضی تازه داریم میخونیم. بعضی سربازی رفتیم، بعضی معاف شدیم، بعضی در حال خدمتیم، بعضی ازدواج کردیم، بعضی در مراحل خواستگاری کردن یا خواستگاری شدن هستیم. شاید بعضی هامون بچه بغل بیایم، نه؟! شاید بعضیهامون استخدام شده باشیم، شاید شرکت زده باشیم، شاید دنبال کار باشیم. اگر دوستان تمایل داشتند با همراهشون بیان. جمع دوستانه است 
پنجشنبه 26 آبان 1390 | 14:19
“هر که دیدش شاد شد”، “شهری نام گرفته از معصوم”
صبح روز هشتم بعد از نماز صبح به سمت سامرا به راه افتادیم. راه طولانی نبود اما جاده خراب و ایستگاههای بازرسی متعدد در جاده از سرعت سفر کم میکرد.
قبل از اینکه به سامرا برسیم به زیارت سید محمد بن علی الهادی رفتیم. برادر بزرگ امام حسن عسکری که زودتر از پدر رحلت نمود و در شهر بلد به خاک سپرده شد. شهری در 30 کیلومتری جنوب سامرا که هم اکنون آرامگاه سید محمد، رونق خاصی به آن بخشیده است.
نماز را خواندیم و ناهار را همانجا خوردیم. سازمان حج و زیارت حجره ای در یکی از گوشه های صحن دارد که در آنجا غذاها را آماده کرده و به کاروانها سهمیهشان را میدهد.
به سمت سامرا به راه افتادیم. توصیههای امنیتی بیشتری به ما میشد، حتی از همراه داشتن دوربین هم منع شدیم و اجازه نداشتیم حتی از خیابان عکس بگیریم. من هم از ترس اینکه دوربین را کسی نگیرد و عکسها و فیلمها از بین نرود، دوربین را غلاف کردم.
نام سامرا از عبارت “سُرَّ مَن راه” به معنی “هر که دیدش شاد شد” گرفته شده است. شهر سامرا توسط خلفای عباسی بنا گردید و به عنوان شهری نظامی انتخاب شد، بعدها به خاطر آب و هوای خوبش، چند سالی هم دارالحکومت شد.
چند سال پیش طی یک عملیات تروریستی در داخل حرم سامرا، چندین زائر شهید شدند و ضریح و گنبد تخریب شد که هم اکنون به نحو شایستهای بازسازی شده و طرح گسترش صحن و حرم نیز در دست ساخت است. تروریستها در چهار گوشه صحن بمب گذاشته بودند که هم اکنون محل انفجار بمبها با دیوار شیشهای پوشانده شده تا در معرض دید باشد.
در ابتدای کوچه منتهی به حرم، راهنمای کاروان توجهمان را به کاخی قدیمی در سمت چپ جلب کرد، کاخ معتصم عباسی که اکنون مایه عبرت مردم است. در ورودی محوطه منتهی به حرم، از زائرین با چای شیرین پذیرایی میشد. در همانجا نمایشگاه و فروشگاهی از گنبد و ضریح سابق عسکریین برپا بود. و عکسهایی از حرم پس از تخریب توسط تروریستها.
متوکل عباسی امام هادی (ع) را در میانسالی به این شهر دعوت کرد، ده سال بعد او را به شهادت رساند. امام حسن عسکری (ع) نیز که به همراه پدر در سن یازده سالگی به این شهر آمده بود، در سن 28 سالگی توسط معتمد عباسی به شهادت رسید. این دو امام بزرگوار در خانه شخصی خودشان به خاک سپرده شدند که هم اکنون حرم عسکریین در همان مکان برپاست. در کنار ایشان، نرگس خاتون همسر امام حسن عسکری که مادر امام زمان (عج) میباشد و نیز حسین بن علی، عموی بزرگوار امام زمان (عج) و همچنین حکیمه خاتون عمه بزرگوار امام حسن عسکری به خاک سپرده شدهاند.
در سمت شمال غربی حرمین عسکرین، سرداب مقدس یا سرداب غیبت قرار دارد که محل مناجاتهای امامان بزرگوار و محل شروع غیبت امام زمان (عج) بوده است. هم اکنون محرابی در آن ساختهاند که نماد مناجاتهای این بزرگواران است و البته باید توجه داشت که رو به قبله نیست و بعضی از زائرین رو به آن نماز میخوانند که گناه، حرام و شرک است و باید به این مورد توجه نمود.
زیارت کردیم و زیارتنامه خواندیم و نماز زیارت به نیابت از امام عصر و خانواده و دوستان و همه مؤمنین و سفارششدگان خواندم. قبول ان شاء الله
زیارت یک ساعت و نیمه تمام شد. به سمت کاظمین به راه افتادیم. شب هنگام به هتل رسیدیم. هتل ما صدمتری حرم بود. شام خوردیم و نماز را در حرم کاظمین برپا نمودیم.
در این حرم شریف که دو گنبد دارد، امام موسی کاظم و امام محمد جواد آرمیدهاند. نام این شهر برگرفته از نام بزرگوار امام موسی کاظم است. این شهر به برکت وجود این دو امام همام رونق و ارزش ویژهای یافته است و با بغداد فاصلهای ندارد.
بزرگانی همچون شیخ مفید، شیخ جعفر بن محمد (استاد شیخ مفید)، خواجه نصیرالدین طوسی نیز در حرم کاظمین آرمیدهاند.
صبح روز نهم به سوی تهران به راه افتادیم.
چهارشنبه 18 آبان 1390 | 00:32
خاک پاک کربلا، کرب و بلا
قبل از اینکه به کربلا برویم، به آرامگاه دوطفلان مسلم رفتیم و نماز زیارت خواندیم.
دو طفل معصوم که به خانهی پیرزنی در مدینه پناهنده شده بودند و توسط داماد آن پیرزن که در فاجعه کربلا نیز شرکت داشت، به قتل رسیدند. این جنایت چنان سنگین بود که ابن زیاد دستور قتل حارث بن عروه (قاتل دو طفلان مسلم) را صادر کرد.
عصر به کربلا رسیدیم. سرزمینی که حادثه عظیمی را به خود دیده است که امواج و ابعاد آن تا هزاران فرسنگ آن طرفتر و تا امروز پیش آمده و بیش از این در حال پیشروی است.
من و ایمان برای انتقال چمدانها از اتوبوس به وانت در پارکینگ اتوبوس ماندیم و بقیه با مینیبوس به هتل رفتند.
هتل ما در خیابان قبله که منتهی به باب قبله حرم امام حسین (ع) است، قرار داشت. برای رسیدن به هتل از کنار حرم حضرت ابوالفضل و خیابان کنار بینالحرمین عبور کردیم.
پس از خالی کردن چمدانها به رستوران هتل رفتیم و غذا خوردیم.
دم غروب به زیارت رفتیم. از کنار حرم امام حسین (ع) عبور کردیم و از مسیر بینالحرمین به زیارت حضرت عباس رفتیم. آنجا عکاسانی هستند که عکس یادگاری میگیرند و زود چاپ کرده و تحویل میدهند. عکس گرفتیم. دو قطعه عکس 1500 تومن که همان شب تحویل گرفتیم.
نماز جماعت را در حرم حضرت عباس خواندیم. صحن حرم در حال مسقف شدن است، البته بعدا دیدم که سقف صحن حرم امام حسین (ع) کامل شده است.
به حرم امام حسین (ع) رفتیم، زیارتنامه خواندیم و امام حسین (ع) و حضرت علی اکبر و علی اصغر را زیارت کردم. قتلگاه و مرقد شهدای کربلا و حبیب بن مظاهر و ابراهیم مجاب را نیز همینطور. ابراهیم مجاب نوه امام موسی بن جعفر (ع) است.
حرم امام حسین (ع) یکی از چهار مکانی است که در آنجا میتوان نماز را کامل خواند. (مسجدالحرام، مسجدالنبی، مسجد کوفه، حرم سیدالشهداء)
حتما شنیدهاید که ضریح سیدالشهداء شش گوشه است، در واقع شکل آن به صورت
است. من بچه که بودم فکر میکردم که یک شش ضلعی منتظم است!
سید مرتضی و سید رضی (گردآورنده نهج البلاغه) و میرزا تقی خان امیرکبیر شرف حضور در این حرم مقدس را دارند.
در حرم امام حسین عدهای از پادشاهان قاجار و سلاطین صفوی و آل بویه نیز دفن شدهاند.
صبح روز ششم سفر به زیارت دوره رفتیم، ابتدا به مخیم (خیمه گاه) رفتیم. ابتدای ورود، محل خیمه حضرت عباس قرار دارد، سپس محل خیمه سیدالشهداء و همین طور خیمه حضرت زینب و اهل بیت و اصحاب امام حسین (ع).
پس از زیارت این مکان که بنا به اقوال برخی مورخان محل خیمه گاه امام حسین(ع)، اهلبیت و یارانشان بوده است، به زیارت تل زینبیه رفتیم، جایی که حضرت زینب از فراز آن شاهد به شهادت رسیدن بهشتیان کربلا بود.
بعد از نماز در حرم حسینی و ناهار در هتل، زیارت دوره را ادامه دادیم. در حرم امام حسین (ع) ناهار تبرکی هم میدادند که سهم من شد یک چهارم از یک پرس. خدا برکتش را زیاد کند.
در دوره دوم زیارت، به کف العباس الایسر و کف العباس الایمن رفتیم. جایی که مشهور است دستهای مبارک ساقی کربلا در آنجا از بدن جدا شده است. در نهایت به زیارت مقام امام زمان (عج) رفتیم. جایی نزدیک نهر علقمه که امام زمان در آنجا حضور یافته و نماز خواندهاند و اکنون مسجدی در آن محل برپا شده است.
پس از زیارت، به بازار آن طرف نهر رفتم و تعدادی سوغاتی خریدم.
روز هفتم به خرید و بعدازظهر آن به زیارت و عکسبرداری و فیلمبرداری از حرمین شریف و بینالحرمین گذشت. ورودی سردابی را هم که قبر مطهر حضرت عباس در آنجا دفن شده است را پیدا کردم که البته بسته بود. شب روضه وداع خواندیم. گروهی از مسلمانان پاکستان هم در حرم علمدار کربلا روضه می خواندند که جانسوز بود. سازمان حج و زیارت هر روز صبح پس از نماز در حرم امام حسین (ع) و هر روز غروب پس از نماز در حرم حضرت عباس، روضه برگزار میکند.
شنبه 14 آبان 1390 | 23:31
اقامت در نجف – ایوان طلا
نجف و کوفه دو شهر مجاور هم هستند به طوری که فاصله آنها تنها 10 کیلومتر است. در زمان امیرالمومنین شهر نجف وجود نداشت و سالها بعد زمانی که قبر حضرت علی آشکار گشت و مورد توجه شیعیان قرار گرفت، کم کم شهر نجف شکل گرفت تا جایی که هم اکنون شهر کوفه از توابع نجف شده است.
به نجف که رسیدیم در هتل قصرالورد که در جاده نجف به کوفه بود، مستقر شدیم، با ایمان که همسن خودم بود و حاج آقا صالحی 80 ساله هم اتاق شدم.
پس از آن سوار مینیبوس شدیم و به زیارت حرم امیرالمومنین علی علیه السلام رفتیم.
چون هتل از حرم دور بود هر بار که میخواستیم به حرم برویم باید به صورت دسته جمعی و طبق برنامهریزی با مینیبوس به حرم میرفتیم و برمیگشتیم.
البته به صورت انفرادی هم میشد به حرم رفت ولی با تاکسی (دربست 3 هزار تومن)
وقتی از دور چشمم به گنبد طلایی حرم امیر افتاد بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد، حس درونم قابل توصیف نبود، گویی به سرزمین رویاهایم قدم گذاشتم، گویی سالها منتظر دیدن چنین صحنهای بودم، انگار کسی کمی دورتر منتظر من بود و من شوق دیدارش را داشتم. با نوشتن نمیشود توصیف حالم را کنم، چون حس درونم بسیار زیباتر از این کلمات و عبارات است، برای همه دعا میکنم که خودشون به عراق سفر کنند و خودشون از نزدیک به اون حس و حال روحانی برسند ان شاء الله.
به زیارت حضرت علی (ع) و پیامبران آدم و نوح رفتیم و نماز زیارت و زیارتنامه خواندیم.
طبق روایات معتبر، مدفن حضرت آدم و نوح نیز در ضریح حضرت علی است، در حدیث معتبری از امام صادق آمده است: هر گاه قبر امیرالمومنین علی را زیارت نمودی بدان که در همانجا استخوانهای حضرت آدم و بدن حضرت نوح را نیز زیارت کردهای.
همچنین به زیارت علامه حلی و آیت الله مقدس اردبیلی و علامه بحرالعلوم و شیخ مرتضی انصاری و شیخ عباس قمی (نویسنده کتاب مفاتیح الجنان) و علامه نائینی و شیخ محمد حسین کمپانی و آخوند خراسانی و سید مصطفی خمینی و آیت الله ابوالقاسم خویی و …. پرداختم و برایشان فاتحه هم خواندم.
بعدازظهر روز سوم سفر، به مسجد کوفه رفتیم. در مسجد کوفه مقامهای مختلفی را زیارت کردم و نماز گزاردم. مقامهای مسجد کوفه یادآور حضور یکی از اولیاء خدا و یا یک رخداد الهی است. مقام حضرت زین العابدین و امام صادق و حضرت خضر و مقام پیامبر و مقام حضرت نوح و حضرت آدم و مقام جبرئیل و مقام ابراهیم از حضور آنان در این مقامها و مقام بیت الطشت و دکه القضاء و کشتی نوح از واقعهای خبر میدهند.
محراب امیرالمومنین و آرامگاه مختار ثقفی و مسلم بن عقیل در مسجد کوفه را هم زیارت کردیم. آرامگاه هانی بن عروه در حال بازسازی بود، قسمت نشد زیارت کنیم. در مسجد کوفه که بودیم باران مختصری هم بارید.
خانه منسوب به امیرالمومنین را هم دیدم. خانهای که طبق شنیدههایم قرار بود خیلی بزرگ و دارای اتاقهای بسیار باشد اما آنچه من دیدم غیر از آنی بود که شنیده بودم. خانهای که دارای اتاق که چه عرض کنم، حجرههایی است که در عرض آن نمیتوان خوابید و در طول آن دو یا سه نفر میتوانند راحت دراز بکشند و حتی کوچکتر. بقیه خانه را هم راهروها تشکیل میدهند.
آرامگاه میثم تمار در نزدیکی مسجد کوفه در حال بازسازی بود که قسمت نشد زیارت کنیم.
پس از زیارت سه ساعته از کوفه به نجف برگشتیم و مجددا برای زیارت به حرم امیر المومنین رفتیم. آن شب یک زوج جوان مراسم عقد خود را به همراه خانوادههایشان در پیشگاه حرم امیر، روبروی ایوان طلا برگزار کردند.
صبح روز چهارم سفر به زیارت مسجد حنانه و آرامگاه کمیل بن زیاد و مسجد سهله رفتیم.
در جای مسجد حنانه قبلا ساختمانی بوده است که موقعی که بدن مطهر حضرت علی را برای دفن از نزدیک آن عبور میدادند، دیوارهایش کج شده و تعظیم کرده، که بعدا جای آن ساختمان این مسجد بنا شد. سالها بعد زمانی که کاروان کربلا در این مکان توقف کرد ناله و زاری از مسجد بلند شد و به این نام (حنانه به معنای ناله و زاری آمده است) مشهور گشته است.
مسجد سهله از مساجد پرفضیلت کوفه است. این مسجد جایگاه عبادت و زندگی انبیاء بسیاری بوده است و امام زمان پس از ظهورش به همراه زن و فرزندان در این مسجد اقامت میکند.
بعداز ظهر هم به قبرستان وادیالسلام رفتیم. در آنجا آرامگاه دو پیامبر هود و صالح را نیز زیارت کردیم. روایت است که هر مومنی که بمیرد روح او را به وادی السلام میآورند. در وادی السلام قبور در زیرزمینهایی قرار دارند. جنازه ها را در تابوت روی ماشین قرار میدهند و به وادی السلام میآورند و به علت نزدیکی با حرم (حدود 500 600 متر) تا آنجا تشییع میکنند.
از آنجا به بازار جنب حرم رفتیم، من مقدار اندکی سوغاتی خریدم. آن شب، شب وداع از حرم امیرالمونین بود. من شب در حرم ماندم. هوا سرد بود، خواستم بیرون از حرم چرتی بزنم، برای گرفتن پتوی رایگان به گیشه مراجعه کردم، ولی متاسفانه کارت شناسایی معتبر همراهم نبود، حتی گوشی را هم قبول میکردند اما من آن را هم نیاورده بودم، به ناچار داخل حرم رفتم و تا صبح این ور و آن ور شدم. توقف در حرم و دیدن صحنههای زیبای معنوی روحم را جلا میبخشید. پس از نماز صبح به هتل برگشتم. ساعت 9 به سمت کربلا راه افتادیم. در راه به زیارت دوطفلان مسلم (محمد و ابراهیم) رفتیم.
جمعه 13 آبان 1390 | 20:33
به سمت عراق – عبور از مرز مهران
سفر معنوی من به عراق به پایان رسید و من به سلامت به خونه برگشتم. قبل از سفر کمی استرس امنیت و سلامت داشتم که خدا رو شکر استرس بیجایی بود. هیچ کدوم از بدگوییهایی هم که در مورد مردم عراق یا عربها شنیده بودم، خدا رو شکر به حقیقت نپیوست. و من افسوس میخوردم چرا که اگر این دو ملت و این دو کشور پهناور و دارای منابع عظیم، در همه جهات با هم متحد میشدند، قدرت عظیمی میشدند؛ اما صد افسوس که دشمنان اسلام و آزادگی نمیگذارند این آرزوی دیرین به حقیقت بپیونده، البته در سایه بیداری اسلامی و آزادی ملت عراق از چکمه اشغالگران، امیدوارم به تحقق این امر و پیوند و اتحاد همه جهان اسلام نزدیکتر بشیم.
این سفر دو جنبه کلی داره، یک جنبه سیاحتی بود و یک جنبه زیارتی.
جنبه سیاحتی از این نظر که کشور عراق ویژگیهای خودش رو داره و برای من تازگی و جذابیت داشت. جنبه زیارتی هم از این جهت که آرامگاه حداقل شش معصوم در این سرزمین واقع شده، علاوه بر این، بزرگان بسیاری در این خاک آرمیدهاند و مکانهای مقدس بسیاری برای زیارت وجود دارد. البته همین مکانها و زیارتگاهها جلوههای جالب و جذابی داشتند که هر بینندهای رو به تماشا وامیداشتند.
ساعت 8 صبح ترمینال آزادی بودم تا سوار اتوبوس به سمت سرزمین عراق راه بیافتیم.
باید به مرز مهران میرفتیم. ناهار رو در جاده همدان-کرمانشاه و شام رو در جاده کرمانشاه-ایلام خوردیم و شب در یک خانه استیجاری در مهران خوابیدیم.
همون جا من سیم کارت اعتباری عراقی خریدم که 1250 دینار (تقریبا معادل 1250 تومن خودمون) شارژ داشت.
صبح باید از مرز عبور میکردیم. با اتوبوس به سمت مرز مهران رفتیم. در صف بررسی گذرنامه ایستادیم. نوبت من رسید، گذرنامه را تحویل دادم، مامور بررسی گذرنامه آن را در رایانه چک کرد و مهر زد و گذرنامه را به من داد، از گیت ده قدمی دور شده بودم اما هنوز از سالن خارج نشده بودم که کسی از پشت با لفظ “آقا وایسا” مرا متوجه خود کرد. همان مامور کذایی بود، گذرنامه مرا از من گرفت و گفت شما اجازه خروج از مرز را ندارید! شوکه شده بودم، همین که گذرنامه را از من گرفت آن را به مافوقش که یک ستوان یکم بود تحویل داد. من هنوز خبر نداشتم قضیه از چه قرار است. مامور مافوق از من پرسید که سربازی رفتی؟ من هم گفتم بله! گفت اینجا مهر خروج موقت خورده تاریخش منقضی شده و شما اجازه خروج نداری، گفتم حالا باید چی کار کنم، گفت هیچ راهی نداره و باید برگردی!
تعجب، افسوس، عصبانیت، قبطه به حال دیگران و دیگر عواطف و احساسات در من جمع شده بود.
قضیه از این قرار بود که من گذرنامه را قبل از اعزام به خدمت سربازی در زمانی که دانشجو بودم جهت سفرهای علمی اخذ کرده بودم و با توجه به اینکه آن موقع، مشمول خدمت سربازی بودم هر بار که قصد خروج از کشور را داشتم یک مهر خروج موقت در گذرنامه من درج میشد و من به سفر میرفتم و برمیگشتم. گویا بعد از اتمام سربازی باید به اداره گذرنامه میرفتم تا مهر خروج دائم در گذرنامه من درج میشد! (و آن زمان کامپیوتر اختراع شد!) متاسفانه کارگزار و رئیس دفتر زیارتی هم نسبت به این موضوع دقت نظر لازم را نداشتند، حالا من مانده بودم و یک دنیا سوال!
همسفرانم که در این مدت کوتاه همراهی، رابطه گرمی با آنها برقرار کرده بودم، ابراز احساسات میکردند. یکی میگفتم من هم پیشت میمونم و نمیرم، یکی میگفت پیشت میمونم تا کارت انجام بشه، یکی شمارهام رو گرفت، یکی گفت برات دعا میکنم و … توضیح اینکه اگر من و پسری به نام ایمان در این کاروان نبودیم، میانگین سنی افراد کاروان 70 بود، اما با حضور ما دو نفر میانگین به 67 تغییر کرده بود!!!
پس از مشورت و اصرار فراوان با مامور گذرنامه، به این نتیجه رسیدیم که یک نفر در تهران کارت پایان خدمت من را به اداره گذرنامه ببرد تا آنها پایان خدمت مرا به صورت تلفنی تایید کرده و من این بار را به صورت اضطراری از مرز عبور کنم.
در این عصر تکنولوژی آدم مجبور به چه کارها که نمیشود!
زنگ زدم خونه، خدا رو شکر مامانم خواب بود! چون اگر بیدار شده بود احتمالا از خونه بیرون میرفتم و دیگه کاری نمیشد کرد.
خدا رو شکر کارت پایان خدمتم خونه و در دسترس بود.
به مادرم توضیحات لازم رو دادم، آژانس گرفت و به اداره گذرنامه رفت و باقی ماجرا …. بالاخره قضیه حل شد و من از مرز عبور کردم و به همسفرانم پیوستم. بقیه کاروان که دو ساعتی معطل من شده بودند، با دیدن من خوشحال شدند و صلوات فرستادند و از اینکه از آنها جا نمانده بودم اظهار خوشحالی میکردند.
توضیح اینکه چون ویزا به صورت دسته جمعی صادر میشود، اگر برای کسی مشکلی ایجاد شود، کل کاروان یا باید صبر کنند تا مشکل برطرف شود یا اینکه آن یک نفر را جا بگذارند.
از بخش بررسی گذرنامه در عراق هم گذشتیم و به سمت نجف به راه افتادیم. نماز را در راه خواندیم و ناهار را در اتوبوس به صورت بستهبندی خوردیم.
به نجف رسیدیم و در هتل قصرالورد که در جاده نجف به کوفه بود مستقر شدیم.
پنجشنبه 05 آبان 1390 | 13:02
پارسال دهه اول ماه محرم رو تو هیئت دانشگاه هنر بودم، دههای که هیچ وقت خاطراتش از یادم نمیره، دههای که یکی از پربارترین روزهای زندگی من بود، عزاداری جانانه و پای صحبتهای استاد نشستن، دههای برای من ساخت که هنوز تاثیراتش رو روی زندگیام حس میکنم.
تو اون چند روز خیلی دعا میکردیم که کاش قسمتمون بشه و پامون به کربلا برسه.
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترســم بمـاند آرزوی کربلا
تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
الان که این متن رو تو وبلاگ من میخونید من ایران نیستم. ان شاء الله کربلا هستم.
دو سه ماه پیش نمیدونم از کجا خبردار شدم که سازمان حج و زیارت از طریق اینترنت برای سفر عتبات عالیات عراق ثبت نام میکنه؛ رفتم سایت و پیش ثبت نام کردم، تو فرم ثبت نام شماره موبایل هم گرفتند، چند هفته بعد برام اسمس اومد مبنی بر اینکه تو قرعه کشی، اسم من حقیر هم دراومده.
خیلی خوشحال شدم، فورا به سایت مراجعه کردم و مطمئن شدم، اصلا باورم نمیشد که چنین اتفاقی به این زودی در زندگیام بیافته، اصلا خودم رو در این حد و اندازه نمیدیدم که بتونم به این سفر برم؛ همیشه با خودم میگفتم اول یک دوره برای خودم بذارم، معنویتام رو بالا ببرم بعد به این سفر و سفر خانه خدا برم.
اما حالا قسمتم شده بود از جایی که براش برنامهریزی قبلی هم نکرده بودم. سر نماز حس و حال دیگهای داشتم. وقتی به پیامبر سلام میفرستادم، یاد نوهاش میافتادم و تو دلم به پیامبر میگفتم دارم میرم زیارت نوهات.
عمدا تاریخ اعزامم رو در آخرین روزهایی که امکانش وجود داشت تعیین کردم تا دوره آمادگیام طولانیتر شه و مزه این انتظار و شوق رو بیشتر بچشم.
الان که این متن رو مینویسم، قراره فردا صبح حرکت کنیم. صبح روز سه شنبه 3 آبان
سفرمون برای نه یا ده روز برنامهریزی شده، نجف و کوفه و کربلا و سامرا و کاظمین هم تو برنامه هست.
کشور عراق سرزمین پیامبران و اولیای خدا و معصومین بسیاری بوده و از این بابت سرزمین مقدسی محسوب میشه.
اماکن زیارتی و مقدس زیادی هم داره:
در کربلا، حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل و تل زینبیه و ارامگاه امیر کبیر و مرقد حبیب بن مظاهر و …
در نجف، حرم امیرالمومنین و ارامگاه حضرت نوح و ارامگاه حضرت ادم و مرقد علامه حلی و مرقد شیخ عباس قمی و مرقد مطهر شیخ جعفر شوشتری و شیخ طوسی و شیخ مرتضی انصاری و مدفن حضرت هود و حضرت صالح، آرامگاه کمیل بن زیاد، علامه بحرالعلوم، علامه امینی، آیت الله خویی
در کوفه، مسجد کوفه و مسجد سهله و قبور شریف مسلم بن عقیل و مختار ثقفی و هانی بن عروه و خانه امام علی (ع) و قبر شریف میثم تمار و …
در کاظمین، حرم مطهر امام موسی کاظم و امام جواد و مقبره شیخ مفید و خواجه نصیرالدین طوسی و سید رضی و سید مرتضی و …
در سامرا، مرقد مطهر امام هادی و امام حسن عسکری و قبر نرجس خاتون و قبر حکیمه خاتون و سرداب غیبت و امام زاده سید محمد و …
در بغداد، آرامگاه نواب اربعه، آرامگاه سلمان فارسی و آرامگاه ابراهیم بن مالک اشتر و ….
امیدوارم که بهره معنوی کافی رو از این سفر ببرم، هر چند که میدونم فرصت کمی در اختیار دارم و به درک کامل همه مکانها و احوالات اولیای خدا نخواهم رسید.
این سفر بزرگترین فرصت خودسازی و خداشناسی برای منه، از خدا طلب بخشش میکنم و دعا میکنم بتونم ادامه دهنده راه انبیا و اولیاء باشم.
دوشنبه 04 مهر 1390 | 15:27
قبلا نوشته بودم که ارشد مجازی دانشگاه امیرکبیر شرکت کردم و چقدر درپیت بود سایتش!
اصلا در حد یک وبلاگ هم نیست چه برسه به سایت
اون وقت دوره آموزش مجازی گذاشتند!!! که هم امور اداری و هم امور آموزشیاش از قبیل برگزاری کلاسها و آزمونهای میاندورهای باید از طریق وب سایت انجام بشه!
در حالیکه که یک فرم ساده “ورود به سایت” نمیتونن رو سایت بذارن، یا طراحی سایتشون که افتضاحه
نگاهی به عکس زیر بندازین: این عکس برای تزیین سایت استفاده شده:
لینک: دفتر آموزشهای آزاد دانشگاه صنعتی امیرکبیر
خیلی از مطالب رو هم داخل فایل pdf گذاشتن تا بازدیدکننده جونش دربیاد تا دو تا اطلاعیه تو سایت بخونه!!
حالا از همه اینها که بگذریم میرسیم به خود دوره آموزش مجازی کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی امیرکبیر!
تقریبا ترمی یک میلیون تومن شهریه ثابتشه! که سرجمع با شهریه متغیر و بقیه هزینهها دوره ارشد بیش از ده میلیون تومن!!! هزینهاش میشه!
مگه پول علف خرسه که آدم بده بابت این کلاسها و این مدارک تحصیلی! 10000000 تومن؟!
راستی یادم رفت بگم کنکورش رو قبول شدم در رشته مدیریت فناوری اطلاعات و مدیریت (اسم رشتهاش هم من درآوردیه ها) که البته ثبتنام نمیکنم.
مطالب مرتبط:
دانشگاه مجازی
یکشنبه 06 شهریور 1390 | 11:44
پیشنوشت: تاخیر چند روزه من رو ببخشید. پنجشنبه شب که گره، نشست داشت، ساعت 3 رسیدم خونه و در اقدامی باورنکردنی تا ساعت 18:20 روز بعد (جمعه) خوابیدم! بعد که برنامه خوابم کاملا به هم ریخت، جمعه شب کلا نخوابیدم. وبلاگ گره وقت زیادی ازم میگیرم، مدیریت نظرات و بازبینی مطالب و پیوندها و پیاده کردن گزارش از روی فیلمها، واقعا وقتگیره.
روز پنجشنبه با افشین رفتیم نمایشگاه، نزدیک اذان رسیدیم، افطار یک کاسه حلیم خوردیم و به سمت محل نشست راه افتادیم.
ساعت 20:30 توی بخش دشمن شناخت، یک محل برگزاری نشست پیدا کردیم، اما با کمال تعجب هیچ خبری نبود، نه از شرکتکنندگان نه از مجریان!
تازه اینور و اونور هم کاغذ چسبونده بودن که اینجا قراره ساعت 21:30 نشستی با موضوع شیطانشناسی و سحر و جادو برگزار بشه!
خلاصه همینطور سردرگم بودیم که یک نفر رو دیدم مثل موش آبکشیده داره به سمت صندلیهای چیده شده برای نشست میره. یک کم که دقیق شدم دیدم، بله خود آقای دخانچیه! بنده خدا زیر بارون نماز خونده بود! رفته بوده نمازخونه، جا نبوده، بیرون خونده، تا تکبیر رو گفته بارون شروع شده!
خلاصه، گپی زدیم و خودم رو معرفی کردم، گفت: پس اون نفوذی تو هستی!
با بقیه تماس گرفت که ببینه کجان، فهمیدیم تو راهند.
یک ربعی گذشت تا اینکه چند نفر حلیم و آش به دست اومدند، کاغذهایی هم درباره گره دستشون بود. میلاد که افطار نکرده بود مشغول حلیم شد و یک خانومی هم کاغذها رو بین اون چند نفری که برای رفع خستگی روی صندلی نشسته بودند، پخش میکرد. به من که رسید، خودم رو معرفی کردم و ایشون هم گفت که الهه فلاح نژاده. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، آدرس سایت گره بود که روی تبلیغات خورده بود و اشتباه هم خورده بود: www.chanel3.ir.gereh واقعا محشر بود! نمیدونم این آدرس رو کی از کجا آورده بود
خواستند کم کم مراسم رو شروع کنند که خبردار شدیم، سالن رو اشتباهی نشستیم و باید بریم جای دیگه بیست سی متر اونورتر!
سالن بیداری اسلامی، غرفه خبرگزاری دانشجویی، یک پلاکارد کوچولو هم زده بودند که “نشست بیداری اسلامی و لیبی، با حضور عوامل برنامه گره” !!!
بالاخره دو تا خانوم مجری از “دبیرخانه نقد رسانه” رضایت دادند و رفتند پشت میز نشستند و برنامه رو شروع کردند.
خانمها اصلانی، پیرهادی، محور (مدیر تیم پژوهش)، آقایان دخانچی (مجری)، افشار (تهیه کننده) و مطهر (مدیر تولید)
از خانم محور و آقایان دخانچی و افشار و مطهر دعوت کردند. تعریفها از همدیگه شروع شد، چیزی که قبلا یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ گره نسبت بهش هشدار داده بود! نوبت به حرفهای جدی هم رسید. البته تا یادم نرفته بگم که من هنوز نفهمیدم این نشست برای چی برگزار شد؟! بیداری اسلامی، خداحافظی، نقد رسانه، … ؟ تقریبا حرف تازهای هم زده نشد.
من اما چون دوست داشتم بچههای گره رو از نزدیک ببینم و زمینه همکاری رو باهاشون بیشتر کنم به این نشست رفته بودم. البته با آقای افشار قبلا دیداری داشتم.
درباره گره و صدا و سیما و … هم صحبت شد، بعضی از دوستان وبلاگنویس هم از راه دور اومده بودند تا میهمان نشست باشند و حرفهای خوبی هم برای زدن داشتند. اما متاسفانه وقت کم بود و فضا بسیار نامناسب، برای اینکه مصلی که برای برگزاری نمایشگاه ساخته نشده، ده بیست متر اونورتر یک مراسم دیگه برگزار میشد که صدای بلندگوهاش آدم رو دیوونه میکرد و من که ردیف اول جلوی بلندگو نشسته بودم بعضی وقتها نمیفهمیدم بچههای گره چی میگن!
خانم محور هم نسبت به من لطف داشتند و در بین فرمایشاتشون از من تشکر ویژه کردند، در حالیکه من به نظر خودم کار خاصی نکردم، حداقل در برابر کار بچههای گره که وبلاگ گره فقط یک بازتاب کوچیک از کارهای اونهاست. من احساس کردم در فضای سایبری کمکاری شده، خودم دست به کار شدم. حتی انتظار برخورد قهرآمیز هم داشتم (به علت همون تفکر نفوذی بودن) اما خوشبختانه گره به من اعتماد کرد و همه دوستان با وبلاگ همراهی و همکاری کردند و انشاءالله قراره وبلاگ رو توسعه بدیم تا فعالیت سایبری رو جدیتر ادامه بدیم.
در آخر برنامه هم به هر کس از بچهها یک لیوان یادگاری از گره دادند، همون لیوانی که روی میز برنامه گره هست.
صحبتهایی هم با خانم فلاحنژاد و میلاد دخانچی و خانم محور و آقای افشار کردم و قرار شد در یک فرصت بهتر، بیشتر هماهنگ شیم.
از خانوم فلاح نژاد خواهش کردم که موزیک روی وبلاگش رو برداره، گفت که دوستش داره و قرار شد من یک پلیر با قابلیت پخش دستی براش تهیه کنم تا جایگزین پلیر قبلی کنه. کمتر از 24 ساعت بعد با برنامه swish یک فلش دیگه شبیه اونی که تو وبلاگش بود براش ساختم و لینکش رو بهش دادم.
میلاد هم میخواد سر و شکل جدیدی به سایتش بده که قرار شد کمکش کنم.
آقای شفیعی همسر خانم محور رو هم بعد از هشت ماه دوباره دیدم و چه جالب که چهره همدیگه یادمون بود. (محرم پارسال تو هیئت دانشگاه هنر به دنبال تماس خانم محور برای تحقیق درباره گلدکوئست، توسط میم ب، با هم آشنا شدیم)
اتفاقا سر و کله میم ب هم پیدا شد. خیلی وقت بود ندیده بودمش، دلم براش تنگ شده بود. جالبه که باز هم همه رو میشناخت، از مجری گرفته که از دبیرخانه نقد رسانه اومده بودند تا خانم محور و دخانچی و افشار و خانم فلاح نژاد. البته خانم فلاح نژاد رو تاحالا ندیده بود و میگفت که پنج سالی هست که وبلاگی در ارتباطن. من اسمش رو میذارم دنیای کوچیک انقلابیها!
بعد از خداحافظی رفتم تو کانکس! نماز خوندم. نماز که تموم شد از پنجره شنیدم که قراره حاجآقا پناهیان صحبت کنند.
رفتم و روی یکی از صندلیهایی که چیده بودند نشستم. بحث محبت خدا بود. حرفهای حاجآقا رو خیلی سخت میشه روی کاغذ آورد، آخرش هم روضه امام حسین خوندند و دل ما رو سوزوندند.
بعدش میم ب دعوتم کرد به یک نمایش خاص که خودش گویندگیاش رو کرده بود، نمای نوین در سرزمین هنر مقدس، کاری از کانون فرهنگ و هنر ناوک.
نمایش بسیار جالبی بود ترکیبی از نور و صدا و رنگ و دکور و نمایش زنده و تئاتر و نمایش رادیویی و حضور در صحنه و … یک نمایش چند بعدی انقلابی تحسین برانگیز
پس از پایان برنامه، میم ب چند نخ را در ذهن من به هم گره زد و چند نفر از دوستانش را به من معرفی کرد که قبلا دربارهشان صحبت کرده بود.
از مصلی تا خیابان انقلاب پیاده راه افتادیم تا پس از هفتهها دوری، دلی تازه کنیم.
ساعت سه نیمه شب، شکم گرسنه من انتظار غذای لذیذ خانه را میکشد و لبان تشنهام انتظار جرعهای آب.
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو







ان شاء الله شعارهای ما تمام مرزهای جهان را خواهد درنوردید- >> احمد داس زرین در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست گرامی
از شما بابت این نظرتون خیلی ممنونم
به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، بنده هم همین طور فکر میکنم
باید ...- >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
زمانی فکر میکردیم "خواهرم حجاب تو از خون شهیدان کوبنده تراست" فقط یک شعار روی دیوار است اما با رفتار ...- >> virologist.parsiblog.com در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست عزیز.
به نظر من بحث شما و دوستانتان کمی به سمت بی منطقی رفت. و به همین دلیل هم ...- >> بنده در اینترنت خراب
سلام
من هم از شما ممنونم، لینک شدید - >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
سلام
ممنون از مطالبی که منتشر میکنید
دستتون درد نکنه
ما شما رو لینک کردیم
اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید - >> خادمین علمدار در اینترنت خراب
باحالی از خودتونه
فحشش می چسبید - >> احمد داس زرین در فاطمه معتمدآریا
خیلی باحالین چرا اینقد فحش میدین. باکلیات حرفاتون موافقم - >> نسترن در فاطمه معتمدآریا
خیلی ممنون بابت تسلیت، خدا همه رفتگان را رحمت کند
بحث تان را خواندم، مفید و دقیق بود، موفق باشید - >> احمد داس زرین در عمو مهدی
سلام سلام سلام
الان خیلی خوشحالم، سه بار سلام کردم!!!!
چه معیارهایی عجیب و مسخره ای داری شما برای خودت
+ ناراحتی چون ...- >> احمد داس زرین در ذیل مطلب “رائفی پور مشکوک است”