بايگانی در دسته ‘جهاد’
یکشنبه 16 بهمن 1390 | 09:25
انجمن مطبوعات خارجی هالیوود THE HOLLYWOOD FOREIGN PRESS ASSOCIATION یا همان HFPA که جوایز سالانه گلدن گلوب Golden Globe را اعطا میکند در بخش ماموریت خود آورده است:
The mission of the HFPA is:
To establish favorable relations and cultural ties between foreign countries and the United States of America by the dissemination of information concerning the American culture and traditions as depicted in motion pictures and television through news media in various foreign countries;
ماموریت انجمن مطبوعات خارجی هالیوود
ایجاد روابط مطلوب و روابط فرهنگی بین کشورهای خارجی و ایالات متحده آمریکا بوسیله انتشار اطلاعات مربوط به فرهنگ و سنت های آمریکایی که در فیلم های سینمایی و تلویزیونی از طریق رسانه های خبری در کشورهای مختلف خارجی نشان داده شده است.
منبع: بخش تاریخچه سایت انجمن مطبوعات خارجی هالیوود لینک
پ.ن: تشکر از خواننده گرامی وبلاگ، “فاطمه”
جمعه 30 دی 1390 | 02:06
دختری دخترکی روزی روزگاری به واسطه حرفه پدرش وارد عرصه بازیگری شد.
فضای فاسد بخشی از سینمای ما که بسیاری از بزرگان به آن اشاره کردهاند و نسبت به آن هشدار دادند و مبناهای فکری غلط، موجب شد یک قربانی دیگر بدهیم.
دختری که روزی هموطن ما بود و قلبم برایش میتپید همچنان که برای سایر هموطنانم میتپد، امروز در دامان شیاطین، لباس از تن میستاند تا بلکه جذبهای و توجهی و شهرتی و ….
این است پایان لیبرالیسم و سکولاریسم. نه نه! ببخشید این پایان نیست، مرگ تدریجی یک رویا، یک گلشیفته، یک مینا لاکانی و …. ادامه خواهد داشت …
اصغر فرهادی هم خوش به حالش شد، او افتخار مصافحه با آنجلینا جولی و دیدار مدونا را داشته است. او نیز قربانی دیگری بود که سکولاریسم از ایران اسلامی گرفت.
وزارت خارجه شیطان بزرگ به او تبریک گفته است، شاید بعضیها فکر کنند اصولا وزارت خارجه امریکا، کار وزارت فرهنگ! شان را هم انجام میدهد، اما به واقع اینگونه نیست.
با یک دوستی که به ظاهر مومن است، در این باره صحبت کردیم.
یک بار میگفت نگاه کردن به زن نامحرم حرام است! یک بار میگفت دست دادن با زن نامسلمان اشکال ندارد.
یک بار میگفت حضور شیرین عبادی و اصغر فرهادی و … با آن سر و وضع در جشنوارههای خارجی ایرادی ندارد، یک بار میگفت میترا حجار غلط کرده با آن وضعیت در جشنواره خارجی حاضر شده!
یک بار به فرج الله سلحشور فحش میداد که چرا نظرش درباره فرهادی اینطوره، یک بار میگفت از آیتالله سید علی خامنهای تقلید میکنه.
این دوستمون یک نخبه علمی هستند و به نظر من نسل دیگری از قربانیان مبناهای غلط فکری هستند، اخلاق بدون دین، سیاست جدا از دین، تناقضهای اعتقادی، باور نداشتن جنگ با شیاطین، و ….
چهارشنبه 21 دی 1390 | 15:56
درست همون موقع که من به شرکت رسیدم و داشتم به سمت آشپزخونه شرکت میرفتم تا ظرف غذام رو تو یخچال بذارم، یکی دو کیلومتر اون طرف تر، نزدیکهای سید خندان، دو موتورسوار به یک پژو 405 نزدیک میشن و یک بمب توی ماشین میاندازند تا یک دانشمند دیگه ایرانی رو شهید کنند.
شهید مصطفی احمدی روشن

این اتفاق در دومین سالروز ترور دانشمند هستهای کشورمان دکتر مسعود علیمحمدی صورت گرفت. اما روش این ترور شبیه روش ترور استاد مجید شهریاری و دکتر فریدون عباسی بود.
این دانشمند عزیز، متولد سال 1358 و فارغ التحصیل دانشکده مهندسی شیمی و نفت دانشگاه شریف بود و در فعالیتهای صلحآمیز هستهای ایران نیز نقش داشته است. او همچنین معاون بازرگانی سایت هستهای نطنز نیز بوده است.
شدت انفجار به حدی بوده است که مامورین نتوانستند پیکر این شهید را از ماشین خارج نمایند و به همین دلیل ماشین را با جرثقیل به محل دیگری انتقال دادند تا دور از چشم مردم، این کار را بکنند.
فردی هم که همراه ایشان بوده، پس از انتقال به بیمارستان به شهادت رسیده است.
هر چند خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم، اما امیدوارم این اتفاقات تلخ، موجب وحدت و پایداری هر چه بیشتر مردم در مسیر انقلاب شود. از بعد علمی نگران نیستم، درست است که دانشمندان به راحتی به دست نمیآیند، اما میدانم که هر قطره خون یک دانشمند شهید، همچون عطر گلی که پروانه را جذب خود میکند، موجب جذب بیشتر نخبگان متعهد به عرصههای پیشرفته علمی خواهد شد. و حرکت علمی کشور ما با ترور و خرابکاری و ویروس و تهدید و تحریم نه متوقف میشود نه کند میشود، بلکه تجربه سی و سه ساله ما نشان داده است که هر روز پویاتر و شادابتر از دیروز در این عرصه گام برداشتهایم.
پنجشنبه 08 دی 1390 | 11:39
شعر: سردار نقدی
سه شنبه 29 آذر 1390 | 23:06
چهل روز گذشت، از پرواز عاشقانه سردار عالی قدر، دانشمند برجسته و پارسای بی ادعا: ح.ط.م….
با چه عجله ای هم رفت، گویا تمام آسمان برای استقبالش به زمین شتافته بودند، صدایش را شنیدید؟ لرزه بر تن تمام زمین افتاده بود….
شنبه 05 آذر 1390 | 23:33
خواب دیدم که مردهام و مرا داخل قبر گذاشتهاند.
ملائکه از من سئوال کردند برای نجات خود چه داری؟
گفتم هیچ ندارم.
همین که این پاسخ را دادم، قبر تاریکتر و تنگتر شد.
بعد از این واقعه گفتم صبر کنید من گاهی در مجالس امام حسین (ع) حاضر شدم و بر او گریه کردهام.
با گفتن این حرف قبرم روشن شد، گویی داخل قبرم کاشیکاری شد.
سردار حمیدرضا مقدمفر معاون فرهنگی ـ اجتماعی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: من و شهید حسن تهرانی مقدم از کودکی و نوجوانی با همدیگر بودیم. او از اول انقلاب تا زمانی که شهید شد، بسیجی بود. نه درجه در او تاثیر داشت، نه مسئولیتها و پستها. او یک بسیجی به تمام معنا بود. مقید به نماز اول وقت بود. این ویژگی همه بسیجیهاست. سال ۵۸ بود که با موتور از همین محله عبور میکردیم، صدای الله اکبر اذان را که شنید، سریع موتور را به کنار راه کشید که نماز بخوانیم. به او گفتم مسجد کمی جلوتر است. گفت: دیر میشود. همینجا روزنامه بیندازیم و نماز بخوانیم.
مقدمفر ادامه داد: ویژگی دیگرش، تقید به قرائت زیارت عاشورا بود. افراد گمنامی مانند ایشان زیاد هستند که باید بعد از شهادتشان شناخته شوند. همانطور که رهبر انقلاب فرمودند، ایشان یک دانشمند بود. صدها دکترای فیزیک و شیمی زیر دستش کار میکردند. هنگامی که روی این پروژه آخر کار میکرد، مدتی بود که میدانست قرار است این اتفاق بیفتد. به او الهام شده بود که این روزها رفتنی است.
شب عید قربان خواب دیده بود که برای ما تعریفش کرد و گفت خواب دیدم که مردهام و مرا داخل قبر گذاشتهاند. ملائکه از من سئوال کردند برای نجات خود چه داری؟ گفتم هیچ ندارم. همین که این پاسخ را دادم، قبر تاریکتر و تنگتر شد. جالب است که شهید تهرانی مقدم با آن همه سجایا میگوید، هیچ ندارم و مقام معظم رهبری هنگام حضور در منزلش ۴۵ دقیقه درباره امتیازهای او صحبت کردند. این شهید میگفت بعد از این واقعه گفتم صبر کنید من گاهی در مجالس امام حسین (ع) حاضر شدم و بر او گریه کردهام. با گفتن این حرف قبرم روشن شد که تهرانیمقدم این تعبیر را به کار برد که داخل قبرم کاشیکاری شد.
شنبه 05 آذر 1390 | 22:37
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، از هنگامی که ماه محرم شروع میشود، حال و هوای شیعیان و دوستداران حسینی دگرگون میشود، لباس عزا بر تن میکنند و فریاد «واحسیناه» طنین انداز است، مرسوم است که هر روز از دهه اول محرم را به یک نام مزین کنند، مداحان و نوحه خوانان اباعبدالله برای اینکه یاد حماسه بزرگ عاشورا را زنده بدارند، در هر روز نام یکی از اسوههای سرزمین نینوا را بر زبان جاری میکنند که به این شرح است:
روز اول: مسلم بن عقیل علیهالسلام
روز دوم: ورود کاروان به کربلا
روز سوم: حضرت رقیه علیهاالسلام
روز چهارم: حضرت حر و اصحاب علیهمالسلام، طفلان زینب علیهماالسلام
روز پنجم: اصحاب و عبدالله بن الحسن علیهمالسلام
روز ششم: حضرت قاسم بن الحسن علیهالسلام
روز هفتم: روضه عطش، علیاصغر علیهالسلام
روز هشتم: حضرت علیاکبر علیهالسلام
روز نهم: روز تاسوعا، حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
روز دهم: روز عاشورا، حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام، حضرت زینب علیهاالسلام و شام غریبان
روز یازدهم: حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم: ورود کاروان به کوفه
روز سیزدهم: مصائب حضرت امام سجاد علیهالسلام و زینب کبری علیهاالسلام در کوفه و مسیر شام
شماره 51 دو ماهنامه «مبلغان» روز شمار رویدادهای دهه اول محرم را بدین شرح ذکر میکند:
روز دوم
-امام حسین علیهالسلام در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 هجری به کربلا وارد شد.
- در این روز «حر بن یزید ریاحی» ضمن نامهای «عبیدالله بن زیاد» را از ورود امام علیه السلام به کربلا آگاه کرد.
- در این روز اباعبداللهالحسین علیهالسلام به اهل کوفه نامهای نوشت و گروهی از بزرگان کوفه – که مورد اعتماد حضرت بودند – را از حضور خود در کربلا آگاه کرد، حضرت نامه را به «قیس بن مسهر» دادند تا عازم کوفه شود.
روز سوم
-«عمر بن سعد» یک روز پس از ورود امام علیهالسلام به سرزمین کربلا؛ یعنی روز سوم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد.
-امام حسین علیهالسلام قسمتی از زمین کربلا را که قبر مطهرش در آن واقع میشد، از اهالی «نینوا» و «غاضریه» به 60 هزار درهم خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت راهنمایی کرده و زوار او را تا سه روز میهمان کنند.
-در این روز «عمر بن سعد» مردی بهنام «کثیر بن عبدالله» – که مرد گستاخی بود – را نزد امام علیهالسلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند، «کثیر بن عبدالله» به «عمر بن سعد» گفت «اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم»؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت «فعلاً چنین قصدی نداریم».
هنگامی که وی نزدیک خیمهها رسید، «ابو ثمامه صیداوی» (همان مردی که ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا کرد) نزد امام حسین علیهالسلام بود، همین که او را دید، رو به امام عرض کرد «این شخص که می آید، بدترین مردم روی زمین است»، پس سراسیمه جلو آمد و گفت «شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیهالسلام برو»، گفت «هرگز چنین نمیکنم».
«ابوثمامه» گفت «پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ کنی»، گفت «هرگز!»، ابوثمامه گفت « پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشت کاری هستی و من نمیگذارم، بر امام وارد شوی»، او قبول نکرد، برگشت و ماجرا را برای بن سعد بازگو کرد، سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیکی دیگر از امام پرسید «برای چه به اینجا آمدهای؟»،حضرت در جواب فرمود «مردم کوفه مرا دعوت کردهاند و پیمان بستهاند، به سوی کوفه میروم و اگر خوش ندارید، بازمی گردم …»
روز چهارم
-در روز چهارم محرم، «عبیدالله بن زیاد» مردم کوفه را در مسجد جمع و سخنرانی کرد، ضمن آن مردم را برای شرکت در جنگ با امام حسین علیهالسلام تشویق و ترغیب کرد.
روز پنجم
- در این روز «عبیدالله بن زیاد»، شخصی به نام «شبث بن ربعی » را به همراه یک هزار نفر به طرف کربلا گسیل داد.
- «عبیدالله بن زیاد» در این روز دستور داد تا شخصی به نام «زجر بن قیس » بر سر راه کربلا بایستد و هر کسی را که قصد یاری امام حسین علیهالسلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیه السلام ملحق شود، به قتل برساند.
- در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین علیهالسلام صورت گرفت، مردی به نام «عامر بن ابی سلامه » خود را به امام علیه السلام رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.
روز ششم
- در این روز «عبیدالله بن زیاد» نامهای برای «عمر بن سعد» فرستاد که «من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کردهام، توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من میفرستند».
- در این روز «حبیب بن مظاهر اسدی » به امام حسین علیهالسلام عرض کرد «یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفهای از بنیاسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت کنم»، امام علیهالسلام اجازه دادند و «حبیب بن مظاهر» شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت «بهترین ارمغان را برایتان آوردهام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت میکنم، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند کرد، «عمر بن سعد» او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت میکنم …».
در این هنگام مردی از بنی اسد که او را «عبدالله بن بشیر» مینامیدند، برخاست و گفت «من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می کنم»، سپس مردان قبیله که تعدادشان به 90 نفر میرسید، برخاستند و برای یاری امام حسین علیهالسلام حرکت کردند، در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام «ازرق » را با 400 سوار به سویشان فرستاد، آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین علیهالسلام نداشتند، هنگامی که یاران بنیاسد دانستند، تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا «عمر بن سعد» بر آنان بتازد، «حبیب بن مظاهرن به خدمت امام علیهالسلام آمد و جریان را بازگو کرد، امام علیهالسلام فرمودند «لاحول ولا قوة الا بالله»
روز هفتم
- در روز هفتم محرم «عبیدالله بن زیاد» ضمن نامهای به «عمر بن سعد» از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.
«عمر بن سعد نیز بدون فاصله «عمرو بن حجاج » را با 500 سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیهالسلام و یارانش به آب شدند.
- در این روز مردی به نام «عبدالله بن حصین ازدی » – که از قبیله «بجیله » بود – فریاد برآورد «ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطرهای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!»، امام حسین علیهالسلام فرمودند «خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده»،
«حمید بن مسلم» میگوید «به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم، در حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آن قدر آب میآشامید تا شکمش بالا میآمد و آن را بالا میآورد و باز فریاد میزد: العطش! باز آب میخورد، ولی سیراب نمیشد، چنین بود تا به هلاکت رسید».
روز هشتم
- در روز هشتم محرم امام حسین علیهالسلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند، بنابراین امام حسین علیهالسلام کلنگی برداشت و در پشت خیمهها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشکها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد، هنگامی که خبر این ماجرا به «عبیدالله بن زیاد» رسید، پیکی نزد «عمر بن سعد» فرستاد که «به من خبر رسیده است که حسین چاه میکند و آب بهدست می آورد، به محض اینکه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین علیهالسلام و یارانش سخت بگیر»، عمر بن سعد به دستور وی عمل کرد.
- در این روز «یزید بن حصین همدانی» از امام علیهالسلام اجازه گرفت تا با «عمر بن سعد» گفتوگو کند، حضرت اجازه داد و او بدون آنکه سلام کند بر «عمر بن سعد» وارد شد، «عمر بن سعد» گفت «ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام کردن به من بازداشته است؟ مگر من مسلمان نیستم؟»، گفت «اگر تو خود را مسلمان میپنداری، پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفتهای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن مینوشند، از آنان مضایقه میکنی؟».
«عمر بن سعد» سر به زیر انداخت و گفت «ای همدانی! من میدانم که آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حساسی قرار گرفتهام و نمیدانم باید چه کنم، آیا حکومت ری را رها کنم، حکومتی که در اشتیاقش میسوزم؟ یا دستانم به خون حسین آلوده شود، در حالی که میدانم کیفر این کار، آتش است؟ ای مرد همدانی! حکومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نمیبینم که بتوانم از آن گذشت کنم»، «یزید بن حصین همدانی» بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیهالسلام رساند و گفت «عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حکومت ری به قتل برساند».
- اباعبدالله الحسین علیه السلام مردی از یاران خود بنام «عمرو بن قرظه» را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند، شب هنگام امام حسین علیهالسلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند، امام حسین علیهالسلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود «عباس» و فرزندش «علی اکبر» را نزد خود نگاه داشت، «عمر بن سعد» نیز فرزندش «حفص » و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص کرد.
در این ملاقات «عمر بن سعد» هر بار در برابر سؤال امام علیهالسلام که فرمود «آیا میخواهی با من مقاتله کنی؟»، عذری آورد، یک بار گفت «میترسم خانهام را خراب کنند!»، امام علیه السلام فرمود «من خانهات را میسازم»، ابن سعد گفت «میترسم اموال و املاکم را بگیرند!»، فرمود «من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی که در حجاز دارم»، عمر بن سعد گفت «من در کوفه بر جان افراد خانوادهام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می ترسم، آنها را از دم شمشیر بگذراند»، حضرت هنگامی که مشاهده کرد، عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمیگردد، از جای برخاست در حالی که میفرمود «تو را چه میشود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد، به خدا سوگند! من میدانم که از گندم عراق نخواهی خورد!»، ابن سعد با تمسخر گفت «جو ما را بس است».
- پس از این ماجرا، «عمر بن سعد» نامهای به «عبیدالله» نوشت و ضمن آن پیشنهاد کرد که حسین علیهالسلام را رها کنند؛ چرا که خودش گفته است که یا به حجاز بر میگردم یا به مملکت دیگری میروم، «عبیدالله» در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، «شمر بن ذی الجوشن» سخت برآشفت و نگذاشت «عبیدالله» با پیشنهاد «عمر بن سعد» موافقت کند.
روز نهم
- در روز نهم محرم، «شمر بن ذی الجوشن» با نامهای که از «عبیدالله» داشت از «نخیله » – که لشکرگاه و پادگان کوفه بود – با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد کربلا شد و نامه «عبیدالله» را برای «عمر بن سعد» قرائت کرد، ابن سعد به شمر گفت «وای بر تو! خدا خانهات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آوردهای، به خدا قسم! تو عبیدالله را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم، بازداشتی و کار را خراب کردی …».
- «شمر» که با قصد جنگ وارد کربلا شده بود، از «عبیدالله بن زیاد» اماننامهای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیهالسلام گرفته بود که در این روز اماننامه را بر آن حضرت عرضه کرد و ایشان نپذیرفت.
شمر نزدیک خیمههای امام حسین علیهالسلام آمد و عباس، عبدالله، جعفر و عثمان (فرزندان امام علی علیهالسلام که مادرشان ام البنین علیهاالسلام بود) را طلبید، آنها بیرون آمدند، شمر گفت: «از عبیدالله برایتان امان گرفتهام»، آنها همگی گفتند «خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبرمان نداشته باشد؟!».
- در این روز اعلان جنگ شد که حضرت عباس علیهالسلام امام علیهالسلام را باخبر کرد، امام حسین علیهالسلام فرمود: «ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس که چه قصدی دارند؟»، حضرت عباس علیهالسلام رفت و خبر آورد که اینان میگویند: «یا حکم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید».
امام حسین علیهالسلام به عباس فرمودند: «اگر میتوانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تاخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگذاریم، خدای متعال میداند که من بهخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم».
حضرت عباس علیهالسلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست، عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت، سرانجام از لشکریان خود پرسید که: «چه باید کرد؟»، «عمرو بن حجاج» گفت «سبحان الله! اگر اهل دیلم و کفار از تو چنین تقاضایی میکردند، سزاوار بود که با آنها موافقت کنی»، عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد عباس علیهالسلام آمد و گفت «ما به شما تا فردا مهلت میدهیم، اگر تسلیم شدید، شما را به عبیدالله میسپاریم و گرنه دست از شما برنخواهیم داشت».
روز عاشورا
این روز، بزرگترین مصیبت عظمایی است که بر شیعیان وارد شده است، مصیبتی که تاریخ مشابه آن را سراغ نداشته است، سید شباب اهل جنت به شهادت میرسد، خاندان آل طه به اسارت در میآیند و صحنههای شهادت، خون، نیزه، عطش و اطفال، تازیانه و سرهای بریده، آه از اسارت و شام، آه از خرابه.
منبع: خبرگزاری فارس، ماهنامه مبلغان + لینک
جمعه 29 مهر 1390 | 12:33
این سه صلوات، مبارزه است!
در دوران پیش از پیروزى انقلاب، بنده در ایرانشهر تبعید بودم. در یکى از شهرهاى همجوار، چند نفر آشنا داشتیم که یکى از آنها راننده بود، یکى شغل آزاد داشت و بالاخره، اهل فرهنگ و معرفت، به معناى خاص کلمه نبودند. به حسب ظاهر، به آنها عامى اطلاق مىشد. با این حال جزو خواص بودند. آنها مرتّب براى دیدن ما به ایرانشهر مىآمدند و از قضایاى مذاکرات خود با روحانى شهرشان مىگفتند.
روحانى شهرشان هم آدم خوبى بود؛ منتها جزو عوام بود.
ملاحظه مىکنید! رانندهى کمپرسى جزو خواص، ولى روحانى و پیشنماز محترم جزو عوام! مثلاً آن روحانى مىگفت: «چرا وقتى اسم پیغمبر مىآید یک صلوات مىفرستید، ولى اسم «آقا» که مىآید، سه صلوات مىفرستید؟!»
نمىفهمید. راننده به او جواب مىداد: روزى که دیگر مبارزهاى نداشته باشیم؛ اسلام بر همه جا فائق شود؛ انقلاب پیروز شود؛ ما نه تنها سه صلوات، که یک صلوات هم نمىفرستیم! امروز این سه صلوات، مبارزه است!
راننده مىفهمید، روحانى نمىفهمید!
این را مثال زدم تا بدانید خواص که مىگوییم، معنایش صاحب لباسِ خاصى نیست. ممکن است مرد باشد، ممکن است زن باشد. ممکن است تحصیلکرده باشد، ممکن است تحصیلنکرده باشد. ممکن است ثروتمند باشد، ممکن است فقیر باشد. ممکن است انسانى باشد که در دستگاههاى دولتى خدمت مىکند، ممکن است جزو مخالفین دستگاههاى دولتىِ طاغوت باشد.
بیانات در جمع فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله (ص) – 1375/3/20
یکشنبه 10 مهر 1390 | 00:24
شاید برای خیلی از ما سوال باشد که زمینه شروع جنگ چه بود و آیا عراق بدون هیچ آمادگی و به صورت یکباره حمله را شروع کرد؟
حتما شنیدید که برای یک عملیات کوچیک ماهها برنامهریزی و تهیه تدارکات انجام میشده پس حتما برای شروع یک جنگ که هدفش رسیدن به تهران در مدت چند روز باشه باید ماهها و حتی سالها پیش برنامهریزی و آماده سازی کرد.
در این زمینه خواندن مطلب زیر خالی از لطف نیست:
در اردیبهشت 1359 مرزبانان پی در پی گزارش میدادند که نیروهای نظامی عراقی در نوار مرزی تحرکات زیادی دارند و سرگرم ساخت جاده و سنگر و برقرسانی و حفر کانال هستند و در کنار آن، نقل و انتقالهای فراوان نظامی دارند. ما هم بر حسب وظیفه گزارشها را عینا به مقامات مافوق ارسال میکردیم. ماه سوم سال در حال سپری شدن بود که نیروهای نظامی عراق در منطقه مهران، یک تک شناسایی انجام دادند که در این درگیری تعدادی شهید و مجروح داشتیم. در این حمله دشمن، نیروهای ژاندارمری، عشایر و مردم مهران، وظیفه دفاع را بر عهده گرفتند و مهمترین سلاح دفاعیشان خمپاره 81 میلیمتری بود. شرح ماجرا را گزارش دادیم، اما چون ترتیب اثری ندیدیم، شخصا پیگیر موضوع شدم که ریاست جمهوری وقت – ابولحسن بنی صدر – در پاسخ به گزارشهای ما نوشت: “عراق غلط میکند به ایران حمله کند”
و به این ترتیب در مقابل آن همه اطلاعات و اخبار درباره تحرکات نظامی دشمن، هیچگونه حرکت کارسازی از جانب مسئولان ذیربط کشور صورت نگرفت، از این رو گستاخی و اعتماد به نفس نیروهای دشمن روز به روز بیشتر شد و از سوی دیگر به غربت و تنهایی نیروهای مردمی و ژاندارمری نیز افزوده شد.
راوی: مهندس اصغر ابراهیمی الاصل، استاندار ایلام در سال 1359
منبع: کتاب چایآخر (ص 92) از سری دفاع مقدس/خاطرات – مسعود آب آذری
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو
ان شاء الله شعارهای ما تمام مرزهای جهان را خواهد درنوردید- >> احمد داس زرین در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست گرامی
از شما بابت این نظرتون خیلی ممنونم
به نکته خیلی مهمی اشاره کردید، بنده هم همین طور فکر میکنم
باید ...- >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
زمانی فکر میکردیم "خواهرم حجاب تو از خون شهیدان کوبنده تراست" فقط یک شعار روی دیوار است اما با رفتار ...- >> virologist.parsiblog.com در ترور دانشمند ایرانی، مصطفی احمدی روشن
سلام دوست عزیز.
به نظر من بحث شما و دوستانتان کمی به سمت بی منطقی رفت. و به همین دلیل هم ...- >> بنده در اینترنت خراب
سلام
من هم از شما ممنونم، لینک شدید - >> احمد داس زرین در اینترنت خراب
سلام
ممنون از مطالبی که منتشر میکنید
دستتون درد نکنه
ما شما رو لینک کردیم
اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید - >> خادمین علمدار در اینترنت خراب
باحالی از خودتونه
فحشش می چسبید - >> احمد داس زرین در فاطمه معتمدآریا
خیلی باحالین چرا اینقد فحش میدین. باکلیات حرفاتون موافقم - >> نسترن در فاطمه معتمدآریا
خیلی ممنون بابت تسلیت، خدا همه رفتگان را رحمت کند
بحث تان را خواندم، مفید و دقیق بود، موفق باشید - >> احمد داس زرین در عمو مهدی
سلام سلام سلام
الان خیلی خوشحالم، سه بار سلام کردم!!!!
چه معیارهایی عجیب و مسخره ای داری شما برای خودت
+ ناراحتی چون ...- >> احمد داس زرین در ذیل مطلب “رائفی پور مشکوک است”